امام خمینی(ره) در نگاه شهدا - شیفتگان راه امام (ره) چگونه می اندیشیدند؟

وقتی حضرت امام در پیام نوروزی‌شان در سال 59، به مردم فرمودند: «عید خودتان را با جنگ‌زدگان تقسیم کنید»، «رضا» کفشی را که به مناسبت عید خریده بود، به ستاد کمک به جنگ‌زدگان تقدیم کرد و به پدرم گفت: «برای من همین کفش‌های کهنه‌ای که دارم، کافی است؛ مهم این است که پیام امام اجرا بشود»./ «محمد حسن»‌ علاقه بسیاری به امام خمینی(ره) داشت، تا جایی که یک شب پیش از ورود ایشان به ایران، به فرودگاه رفت و شب را هم در آن سرما، پشت وانت‌باری تا صبح گذراند. او در زمانی که امام در قم تشریف داشتند، نامه‌ای به امام نوشت و ..
سرویس دفاع مقدس ـ امام خمینی(ره) نه تنها یک رهبر سیاسی بلکه محبوب دل‌های امتی بود که عاشقانه گوش به فرمان او بودند. به او عشق می‌ورزیدند و او را حسین زمان می‌دانستند و در شعارهایشان، همواره تأکید داشتند که ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند. نمایش این شعار در هشت سال دفاع مقدس و در سال‌های سخت  جنگ تحمیلی دیده شد که چگونه هستی خویش را برای لبیک به امام و ولی فقیه خویش به میدان آوردند.

به گزارش «تابناک»، جبهه‌ها عرصه ایثار و فداکاری امتی بود که لحظه‌ای به راهشان تردید نکردند و شهدای دفاع مقدس نمونه‌های زیبا و کامل این ارادت و عشق بودند.  این روزها که در سالروز پرواز ملکوتی امام خمینی(ره) هستیم، یادآوری این ولایت پذیری، درسی است که نباید از آن غفلت کرد تا در تداوم راه روشن روح الله عزیز و در اطاعت از مقام معظم رهبری، همچنان پایدار باشیم.


اوایل جنگ که امام مریض شده بودند، وقتی اعلام شد که امت اسلامی ایران برای بهبودی حال ایشان سه روز روزه بگیرند؛ «ایرج» با این‌که دوازده سال بیشتر نداشت، با عشق وصف‌ناشدنی که به امام داشت، هر سه روز را روزه گرفت.


راوی: برادر شهید ایرج غلامی



وقتی حضرت امام در پیام نوروزی‌شان در سال 59، به مردم فرمودند: «عید خودتان را با جنگ‌زدگان تقسیم کنید»، «رضا» کفشی را که به مناسبت عید خریده بود، به ستاد کمک به جنگ‌زدگان تقدیم کرد و به پدرم گفت: «برای من همین کفش‌های کهنه‌ای که دارم، کافی است؛ مهم این است که پیام امام اجرا بشود».

راوی: از نزدیکان شهید رضا حجازی



تمام گفته‌‌های پدرم، از امام بود. ایشان علاقه عجیبی به حضرت امام(ره) داشت. هر وقت صبح که برای اقامه نماز برمی‌خاست، همیشه اول تصویر حضرت امام(ره) را که در خانه بود، می‌بوسید و صلوات می‌فرستاد، بعد وضو می‌گرفت. یک روز که به او گفتم: «چرا این کار را انجام می‌دهی؟» گفت: «من هر روز صبح اگر این عکس را نبوسم، تمام آن روز حالم خوب نیست».

او چند روز پیش از شهادتش، با منزل تماس تلفنی گرفت و خوابی را که دیده بود، برای ما بیان کرد. پدرم می‌گفت: «دیشب خواب دیده‌ام امام خمینی(ره) در خانه کنار شما نشسته است و صحبت می‌کند و این را بدانید که امام همیشه در کنارتان است تا تنهایی را احساس نکنید».

راوی: فرزند شهید اردشیر خواست خدایی



«محمد حسن»‌ علاقه بسیاری به امام خمینی(ره) داشت، تا جایی که یک شب پیش از ورود ایشان به ایران، به فرودگاه رفت و شب را هم در آن سرما، پشت وانت‌باری تا صبح گذراند. او در زمانی که امام در قم تشریف داشتند، نامه‌ای به امام نوشت و از ایشان در مورد کارهای خود راهنمایی خواست. امام هم با آن خط زیبای خود، در پایین نامه او، جواب کوتاهی مرقوم کردند که «راه شما راه خوب و درستی است».


راوی: خواهر شهید محمدحسن شمس‌اللهی



«حسن» به مادرش می‌گفت: «هر وقت عبدالله، فرزندم را صدا می‌زنید و می‌خواهید کلمه بابا را به او یاد داده و نشان بدهید، عکس امام را به او نشان داده و بگویید او بابای شماست».

راوی: از نزدیکان شهید حسن امیری‌فر



آخرین روزی که «حسین» در منزل بود، رو به مادرم کرد و گفت: «مادر! می‌خواهم بدانم آیا رهبر عزیزمان، امام خمینی را دوست داری یا نه؟». وقتی جواب مثبت مادرم را شنید، پرسید: «حالا می‌خواهم بدانم آیا حاضر هستی که از پنج فرزند خود، یک پسر را در راه امام خمینی(ره) که راه انبیا و اولیاست، تقدیم کنی؟» پاسخ مادرم جز اشک چیز دیگری نبود. حسین روز بعد به جبهه رفت و دیگر بازنگشت»


راوی: خانواده شهید حسین عباسیان



من سرباز امام خمینی هستم

شهید احمدرضا ضرغامی، اشتیاق فراوانی برای حضور در جبهه‌ها داشت و با وجود آن‌که همه برادرهای او در جبهه‌ها بودند و از او می‌خواستیم که چون فرزند کوچک خانواده است، به همراه خانواده از آبادان خارج شود، حاضر به این کار نمی‌شد و می‌گفت: شما به سهم خودتان در جبهه حضور دارید، من هم سهم خود را دارم. من سرباز امام خمینی هستم و باید در جبهه‌ها باشم.

او همیشه می‌گفت: ما نباید جبهه‌ها را خالی بگذاریم. هر کس که به جبهه پشت کند، نه تنها خودش بلکه خانواده‌اش هم ذلیل و خوار خواهند شد. او سرانجام در راه وفاداری خود به امام خمینی(ره) به شهادت، لبخند زد و از برادرانش که در جبهه‌ها بودند، پیشی گرفت و بهشتی شد.


فدایی امام خمینی(ره)

علیرضا پانزده ساله بود که سخت شیفته امام خمینی(ره) بود و همواره می‌گفت: خدایا! مرا فدای امام خمینی کن. می‌پرسیدم: چرا این حرف را می‌زنی پسرم؟ تو باید بمانی تا همیشه از اسلام و انقلاب دفاع کنی. او جواب می‌داد: مادر! به خدا قسم تنها آرزویم این است که فدای امام شوم. من خیلی ناراحت بودم و تعجب می‌کردم که این نوجوان، چقدر حضرت امام(ره) را دوست دارد، به طوری که تنها آرزویش، فدا شدن برای آن رهبر بزرگوار است. او عاقبت در کنار دوستان همکلاسی خود در چهارم آبان ماه سال 1362 با شهادت خود در مدرسه شهید پیروز بهبهان، افتخار دیگری برای خوزستان آفرید.

راوی: مادر شهید علیرضا دانایی



خدایا... عاشق‌ترم کن

یازده ساله بود که سایه پدر از سرش کوتاه شد ولی با رنج و استضعاف و تحت سرپرستی مادر مهربانش در کنار شط خرمشهر بزرگ شد.
سرباز که شد، در پادگان، صدای دلنشین اذان او بود که دل‌ها را نوازش می‌داد و رزمندگان را به نماز جماعت فرا می‌خواند. پس از سربازی نیز از جبهه غافل نشد و با لباس بسیجی به دفاع از انقلاب اسلامی برخاست.

پیش از اعزام به جبهه یکی از دوستان به او گفت: مجید! به جبهه نرو که اگر شهید شدی، هیچ کس نمی‌آید تا زیر تابوتت را بگیرد؛ اما او با مهربانی گفت: فکر کرده‌ای! آنقدر مردم بزرگوار هستند که تو و امثال تو به تابوت من نمی‌رسید. او همواره به گلزار شهدا می‌رفت و با دوستان شهید خود، حرف می‌زد و می‌گفت: من عاقبت به شما می‌پیوندم.

سرانجام در عملیات «والفجر 8» به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت نایل شد. هنوز وقتی بر سر مزار شهید عاشق مجید دربندی‌زاده می‌رویم به یاد این شعر می‌افتیم که او همواره زمزمه می‌کرد:
خدایا عاشقم، عاشق‌ترم کن
سر و جانم فدای رهبرم کن

راوی: خواهر شهید



گهواره‌‌نشین قیام

خرداد سال 1342، محمد، شش ماهه بود که برای زیارت به شهر مقدس قم رفتیم. حجت‌الاسلام و المسلمین علی دوانی و برادر بزرگم که از فداییان اسلام و یاران نزدیک حضرت امام خمینی(ره) بودند، گفتند که حاج‌آقا روح‌ا... قصد دارند که در مسجد اعظم سخنرانی کنند.

همگی به اتفاق مادرم که به رغم کهولت سن، یار و یاور فداییان اسلام بود برای نمونه اسلحه‌ای را که «هژیر» با آن ترور شد، از آبادان به قم برده بود و یا کتب و اعلامیه‌های امام راحل(ره) را از قم به آبادان می‌آورد نیز همراه ما بود که به سخنرانی رفتیم.

آن روز محمد را با خودم به مسجد اعظم و پای سخنرانی رهبر فقید انقلاب اسلامی بردم که آن حضرت آن سخنرانی غرا و معروف را ایراد فرمودند.

سال‌ها گذشت و اوایل انقلاب بود که روزی محمد به من گفت: مادر! شنیده‌ام که حضرت امام در سال 42 فرموده‌اند که «سربازان و یاران من در گهواره‌ها هستند»، من هم یکی از آنها هستم؟ گفتم: بله پسرم! تو یکی از سربازان امام هستی و خوب است بدانی که در سخنرانی تاریخی امام در آن سال، من هم در محل سخنرانی بودم و تو را که شش ماهه بودی، به همراه خود داشتم.
او خیلی خوشحال شد که این افتخار نصیب او شده است.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی جهت کسب دروس حوزوی به قم رفت، اما آغاز جنگ تحمیلی، آرامش او را به هم زد و او عاشقانه به سوی جبهه‌ها جنگ شتافت و در عملیات بیت‌المقدس در راه فتح خرمشهر به شرف شهادت نایل گردید و با شهادت خود، وفاداری‌اش را به رهبر عزیزش اثبات کرد که او شهید محمدرحیم دهداری، از گهواره‌نشینان قیام پانزدهم خرداد ماه 1342 بود.

راوی: مادر شهید



شیفته امام(ره)

شهید ابراهیم رحیمی علاقه فراوانی به حضرت امام(ره) داشت و هر گاه که تصویر آن رهبر را می‌دید، آن را غرقه بوسه می‌کرد و می‌گفت: اگر من شهید شدم، در راه اسلام و امام خمینی است. دوست دارم جانم را فدای اسلام کنم. با آن‌که خود، رزمنده بود، هر گاه برای کمک به جبهه‌ها اعلام می‌کردند، او پول یا هرچه که می‌توانست کمک می‌کرد و این کار را وظیفه خود می‌دانست. او همواره سفارش می‌کرد که اگر شهید شدم، راه مرا ادامه دهید و در خدمت اسلام باشید و به مردم کمک کنید.
او عاقبت در سال 1366 جان خود را در راه اسلام و قرآن کریم فدا کرد.

راوی: مادر شهید