انتخاب "آقا" عنایت الهی بود

اشاره: سرلشکر پاسدار دکتر سیدیحیی رحیم¬صفوی یا به قول مقتدای امت و یارانش «آقارحیم»، از نزدیک هم همان است که از دور و از قاب پنجره رسانه¬ها می¬نماید. مخلص، متواضع و مهربان. او فارغ از تمامی سوابق و مسئولیت¬ها، در مواجهه با دیگران چنان با صمیمیت و روی خوش برخورد میکند که مخاطب طالب موانست مکرر با اوست. فرمانده پیشین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و مشاور عالی نظامی فرمانده معظم کل قوا از جمله افرادی است که از پیش از انقلاب سابقه مبارزاتی دارد و از چهرههای فعال و خوشنام سیاسی دانشجویان مسلمان در آنزمان است که با واسطه کسانی چون شهید آیتالله مدنی با امام خمینی پیوند یافت. وی در آستانه سالگرد عروج ملکوتی حضرت امام خمینی و آغاز رهبری حضرت آیت الله خامنه¬ای در گفتوشنود با «پاسدار اسلام»، از خاطرات خود از خمینی کبیر و خلف صالح او و همچنین فراز و فرودهای سال‌های مجاهدت و نقش بی‌بدیل رهبری در پیگیری خط امام‌ و هوشمندی منحصر به فرد معظم له در هدایت کشتی متلاطم انقلاب اسلامی و عبور دادن آن از مهلکه‌های خطیر سخن گفته است.
 
 
*برای آشنایی بافضای ذهنی و عملی جنابعالی درمقطع قبل ازپیروزی انقلاب اسلامی، بهتراست ازاین نقطه شروع کنیم که آیا شما در فضای دینی- روشنفکری قبل از انقلاب بودید؟ با چه چهره¬هایی بیشترارتباط داشتید و نوع وکیفیت این ارتباط چگونه بود؟
بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم. خداوند متعال عنایت کرده بود و قبل از انقلاب با امثال آقای دکتر بهشتی رفت و آمد داشتم. در تبریز درس می‌خواندم و هر وقت به تهران می‌آمدم، به منزل آقای دکتر بهشتی می‌رفتم و یا در تبریز با آقای قاضی طباطبایی در ارتباط بودم و دانشگاه را که می‌خواستیم به هم بریزیم و اعتصاب راه بیندازیم، می‌رفتیم و از ایشان اجازه می‌گرفتیم و کتک زدن‌ها و کتک خوردن‌ها و شیشه شکستن‌هایمان سرِخود نبود. زمان دانشجویی ما زمان پرالتهابی بود.
قبل از انقلاب، خدمت آیت‌الله مدنی هم می‌رسیدم. ایشان در خرم‌آباد تبعید بودند. دوران سربازی ما از سال 54 شروع شد و تا سال 56 طول کشید، من در شیراز افسر وظیفه بودم. آن موقع شهید آیت‌الله مدنی در نورآباد شیراز بودند و ما پنجشنبه‌ها به منزل ایشان، کنار یک مسجد، می‌رفتیم و شب هم همان جا می‌ماندیم. ایشان تأثیر روحی بسیار شدید و عجیبی روی ما داشتند. ما مقلد امام بودیم، ولی ایشان را ندیده بودیم. آقای مدنی، امام را در قلب و روح ما متجلی کردند. ایشان انسان بسیار والایی بودند و اخلاق و معنویتشان، ما را منقلب می‌کرد. من با ایشان ترکی حرف می‌زدم و ایشان خوشحال می‌شدند و با لهجه شیرین آذری می‌پرسیدند: «آقای صفوی! مگر شما ترک هستید؟» می‌گفتم: «نه آقا! ما اصفهانی هستیم، اما تنه‌مان به تنه آذری‌ها خورده و در این چهار سالی که در آنجا درس خواندیم، ترکی یاد گرفتیم».
به هر حال تأثیر روحی و معنوی ایشان روی افراد، بسیار عمیق بود. در شیراز پای منابر و سخنرانی‌های شهید دستغیب هم می‌رفتیم. ایشان هم بسیار انسان عجیبی بودند و تأثیر حیرت‌انگیزی می‌گذاشتند. عارف کاملی بودند و تأثیر کلام و رفتار ایشان، انسان را زیر و رو می‌کرد.
بله، ما مقلد امام بودیم، اما بیشترین تأثیر را در قبل از انقلاب از این بزرگواران گرفتیم و مهمتر از همه جهتگیری ما در خط امام بود که توسط این بزرگواران برای ما تبیین می شد. در فضای دانشجویی، بعضی از بچه مسلمان‌های ما توی خط مجاهدین رفتند، ولی خدا دست ما را گرفت و هدایتمان کرد که از طریق امثال آقای دکتر بهشتی، آقای مدنی، آقای مطهری و آقای دستغیب درصراط مستقیم و اسلام درست و صحیح که اسلام امام بود، پیش برویم.
روشنفکری اگر خارج از مبانی و اصول باشد...
*به عبارتی کنترل شده نباشد...
انحراف حاصل می‌شود. بعد از انقلاب بعضی از دوستان ما، حتی مذهبی‌ها جدا شدند و به سوی منافقین رفتند. بعضی‌هایشان هم با انقلاب اسلامی مقابله کردند و اعدام شدند. من به نکته‌ای رسیدم و آن اینکه دو گروه منحرف نشدند: یکی کسانی که اهل تقلید بودند و طبق رساله عملیه یک مرجع تقلید عمل می‌‌کردند و دیگر، کسانی که با روحانیت دمخور و محشور بودند و سؤالات و ابهاماتشان را از آنها می‌پرسیدند. الحمدلله رب العالمین. این بزرگواران دست ما را گرفتند و ما از آنان درس آموختیم و گر نه ما انسان‌های کوچکی بودیم.
 
*  این روزها در آستانه سالگرد رحلت حضرت امام خمینی و آغاز رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ای قرار داریم. ابتدا قدری از خاطراتتان از حضرت امام  را بیان بفرمایید.
در باره حضرت امام به برخی از خاطرات اشاره میکنم. یکی مربوط به قبل از انقلاب و بیشتر آنها مربوط به بعد از انقلاب است. ما مقلد امام بودیم، ولی ایشان را ندیده بودیم. اولین دیدار من با حضرت امام در نوفللوشاتو و بعد از نماز ظهر و عصر بود. من درحالی که بدنم بشدت ملتهب و اشکهایم جاری بود، رفتم که دست امام را ببوسم. حضرت امام دو بار دستشان را روی سر من کشیدند و آرامش عجیبی بر من مستولی شد. وقتی امام به فرانسه آمدند، من در جنوب لبنان بودم و با گروههای فلسطینی همکاری میکردم. با واسطه آقای مهندس غرضی و آقای علی جنتی، مدتی به جنوب لبنان رفته بودم و پس از آن به فرانسه آمدم. در آنجا هم بیشتر آقای غرضی ما را راهنمایی میکرد.
 در فرانسه یک ماهی در خدمت امام بودم. هتلی را نزدیک نوفللوشاتو گرفته بودند و ما در آن هتل بودیم و کارهایی جزئی در بیت حضرت امام انجام میدادیم. در آنجا دو تا خانه بود که حضرت امام و خانواده محترمشان و حاج سید احمدآقا در یکی از آنها سکونت داشتند. یک خانه هم این طرف بود که حضرت امام نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا را در آنجا اقامه میکردند.
در این یک ماه، رفتار حضرت امام با اقشار مختلف بسیار بر من تأثیر گذاشت. مشاهده می‌کردم که چطور نوارصحبتهای ایشان را توی زیرزمین میآوردند و از آنجا پشت تلفن می‌خواندند تا در ایران تکثیر و پخش شود. امام در نوفل لوشاتو مرتباً با دانشجوها صحبت و یا با خبرنگاران مصاحبه میکردند. نمازهای حضرت امام، نحوه رفتار ایشان با دانشجوها، اقشار گوناگون و همسایگانشان در نوفللوشاتو برای ما الگو بود. ما اصلاً چنین چیزهایی ندیده بودیم. زمانی هم رسید که حضرت امام فرمودند بروید ایران، در نتیجه قبل از این که ایشان به ایران تشریف بیاورند، از فرانسه به آلمان و بعد به اتریش و رومانی و بلغارستان و ترکیه رفتیم. ماشینهایمان را پر از سلاح و مهمات کرده بودیم تا به ایران بیاوریم، ولی در ترکیه اتفاقی افتاد و مجبور شدیم یک ماه در آنجا بمانیم. بعد از یک ماه به سوریه رفتیم. ماشینی که من بردم، پژو بود که بدنه آن را پر از اسلحه کرده بودیم. حتی چمدانی هم که داشتیم، بدنهاش چوبی بود که در کف آن، قالبهای تی.ان.تی که مثل قالبهای صابون است، چیده بودیم، طوری که اصلاً معلوم نبود. دوست ما آقای دکتر احمد فضائلی ناچار شد در ترکیه بماند. ماجرا از این قرار بود که در ترکیه تصادف شد، مقصر هم راننده ترک بود که از پشت تریلی آمد بیرون و با ماشین روبه‌رویی تصادف کرد. راننده ترک کشته شد و استخوان پای آقای فضائلی هم شکست. چون یک نفر کشته شده بود، ایشان دادگاهی شد و تا پیروزی انقلاب در ترکیه ماند.
از سوریه با آقای مهدی باکری آمدیم به مرز بازرگان و وارد کشور شدیم. حدود آبانماه 57  بود و اوضاع به هم ریخته، لذا زیاد به ما گیر ندادند. ما در ماشین اسلحه و مهمات جاسازی کرده بودیم. در سهراهی خوی، شهید مهدی باکری از منجدا شد و من به سمت اصفهان حرکت کردم. چون بنزین گیر نمیآمد، مسیر بازرگان به اصفهان دو روز و نصفی طول کشید. یادم هست یک روز در قم در صف پمپ بنزین معطل شدم، آن هم با آن همه سلاح و مهمات. وقتی وارد اصفهان شدم، حکومت نظامی بود و ما با آن سلاح و مهمات کارهایی انجام دادیم که البته از آقایان علما برای انجام آنها مجوز میگرفتیم.
بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل کمیته و سپاه اصفهان، در غائله کردستان و در جنگ مشغول خدمت شدیم و در این مرحله بارها خدمت حضرت امام رسیدیم که چند تا از آن خاطرات را عرض میکنم. ما هر وقت خدمت امام میرسیدیم، پایین پای ایشان و نزدیکشان مینشستیم و من فقط به چهره امام خیره میشدم. نگاه حضرت امام به قلب ما نفوذ میکرد. هر وقت دست حضرت امام را میبوسیدم، واقعاً انرژی میگرفتم. نمیتوانم بگویم چه حسی بود.
در آذرماه سال 60 عملیات طریقالقدس ـآزادی بستانـ را انجام دادیم. در آن زمان ما تازه تیپ‌های کربلا، امام حسین«ع» و عاشورا را تشکیل داده بودیم و تعداد شهدایمان خیلی زیاد شده بود، یعنی هر تیپ بالای 200 تا شهید داد. آنموقع 200 تا شهید خیلی برای ما سنگین بود. فرمانده تیپها، هم به آقای محسن رضایی و هم به بنده گفتند ما دیگر نمیخواهیم فرمانده تیپ باشیم، چون نمیتوانیم مسئولیت خون این شهدا را به عهده بگیریم. هرچه بنده و آقای رضایی اصرار کردیم، نپذیرفتند. مجبور شدیم آن سه تا فرمانده تیپ را ببریم جماران خدمت حضرت امام و عرض کنیم که اینها دیگر حاضر نیستند مسئولیت فرماندهی را بپذیرند. حضرت امام جملاتی به این مضمون فرمودند: باید خدا را شکر کنید که در این برهه از تاریخ، به شما این امکان و فرصت را عطا فرموده که از قرآن و اسلام دفاع کنید، اسمای شهدای شما از قبل در لوح محفوظ الهی ثبت شده است، بروید با تدبیر عمل کنید و نگران نباشید که چند نفر را کشتید یا چند نفر شهید شدند.
*آن سه نفر چه کسانی بودند؟
آقای مرتضی قربانی، آقای حسین خرازی. متأسفانه اسم نفر سوم یادم نیست.
خاطره بعدی مربوط میشود به قبل از عملیات فاو در 20 بهمن سال 64. در عملیات خیبر در اسفند 62 و عملیات بدر در اسفند 63، دومرتبه تا کنار دجله و فرات رفتیم، ولی نتوانستیم موفق شویم. این دفعه میخواستیم از اروندرود عبور کنیم و خیلی نگران بودیم که مبادا برویم و فاو را بگیریم، اما نتوانیم در آن منطقه بمانیم، چون داشتیم 40 - 50 هزار نیرو را میبردیم. طرحریزی عملیاتمان بسیار پیچیده بود و همه محاسبات را هم کرده بودیم، ولی اطمینان قلبی نداشتیم.
در آن زمان من فرمانده نیروی زمینی سپاه بودم. حضرت امام فرمان تشکیل سه نیروی زمینی، دریایی و هوایی سپاه را در 26 شهریور سال 64 صادر کرده بودند و قرار بود این عملیات در 20 بهمن 64 انجام شود. فرماندهان نیروهای سه گانه سپاه به اتفاق آقامحسن خدمت حضرت امام رسیدیم. فرمانده نیروی هوایی سپاه، آقای موسی رفان بود و فرمانده نیروی دریایی آقای حسین علایی. طرحریزی عملیات را از روی نقشه برای امام شرح دادیم که چگونه میخواهیم از اروندرود عبور کنیم، چگونه فاو را بگیریم و نگرانیهای خودمان را هم عرض کردیم. ما سختیهای عملیات را گفتیم و این که ممکن است نتوانیم بمانیم و تعدادی شهید و زخمی و مفقود خواهیم داد.  حضرت امام فرمودند: «اصلاً فرمانده کل قوا، خداست. همان خدایی که به شما امر کرده نماز بخوانید، همان خدا به شما امر کرده دفاع کنید. بروید و مطمئن باشید پیروزید و من هم میآیم آنجا و با شما نماز میخوانم». جملات دیگری هم فرمودند که الان خاطرم نیست. ما روحیه بسیار بالایی گرفتیم و برگشتیم و حرفهای امام را هم به فرمانده لشکرها منتقل کردیم و با این روحیه، عملیات بزرگ فاو را انجام دادیم.
خاطره دیگر اینکه خب در جبههها بین سپاه و ارتش مشکلاتی به وجود آمده بود. یک بار که با فرماندهان لشکرهای سپاه و فرماندهان لشکرهای ارتش خدمت حضرت امام رسیدیم، وقتی جلسه تمام شد، حضرت امام دست آقای صیاد شیرازی را گرفتند و جلوی روی همه ماها که فرماندهان ارتش و سپاه بودیم، در دست آقای محسن رضایی گذاشتند و دست خودشان را هم روی دست آنها قرار دادند و جملاتی را هم فرمودند، از جمله این که «من دلم میخواهد شماها با هم باشید». این حرکت  نمادین و سخنان امام  تأثیر عجیبی روی ما گذاشت و همه متوجه شدیم منظور امام چیست.
*از روز رحلت حضرت امام و انتخاب آقا به رهبری انقلاب چه خاطرهای دارید؟
از نظر سیاسی دشمنان ما میگفتند که این ردای ولایتفقیه فقط برای قامت حضرت امام دوخته شده است و پس از ایشان، دیگر کسی نمیتواند این ردا را به تن و انقلاب را رهبری کند. انتظارشان این بود که اوضاع ایران به هم بریزد. در داخل کشور، عدهای نقشه کشیده بودند که پس از امام، شورای رهبری کشور را اداره کند و بحث شورای رهبری در خبرگانی که پس از رحلت امام تشکیل شد، تا ظهر ادامه داشت. من این را از قول کسی که خودش در خبرگان بود، نقل میکنم. بعد از ظهر که رأیگیری کردند، شورای رهبری رأی نیاورد، آنگاه مطرح شد که پس چه کسی رهبر باشد؟ از اطراف مجلس گفتند: «آقای خامنهای! آقای خامنهای!» ایشان از جا بلند میشوند و در حالی که عبایشان داشت از روی شانههایشان میافتاد،  پشت تریبون آمدند و گفتند: «ص