انقلاب اسلامی ایــران: بازخوانی يک روايت

*بر بستر ِ بی بضاعتی های فکری و بی نوائی های فلسفی، هر کس «يوسف گم گشته»ی خود را در «کنعانِ»انديشه ها و ايدئولوژی های ضدتجدّد می يافت و در فضائی از اسطوره و وهم و خواب و خيال زمزمه می کرد: «من خواب ديده ام که کسی می آيد».
 
*نوعی ماهیّت گرائی ِ مطلق در ارزيابی رژيم شاه (بعنوان يک رژيم وابسته و دست نشانده) روشنفکران و رهبران سياسی ما را از درک تضادهای محمد رضاشاه با دولت های اروپا و آمريکا باز داشت.
 
                                                                                  *****
 
اشاره:
 انقلاب ۵۷، حکايت پايان ناپذيری است که همروزگاران ِ ما فراوان دربارهء آن نوشته اند و آيندگان نيز از آن خواهند نوشت.
 تحليل های رايج از چگونگی برآمدِ انقلاب يا علل و عوامل آن، عموماً، ماهیّتی سياسی- ايدئولوژيک داشته و بيشتر در خدمت توجيه يا تبرئهء «اصحاب دعوی» می باشند تا در جهت حقيقت گوئی و روشنگری تاريخی.
 در سال های اخير،کتاب ها و تحقيقات ارزشمندی در بارهءعلل و عوامل انقلاب ۵۷ و ظهور آيت الله خمينی انتشار يافته اند.مقالهء حاضر،بدنبال يک بحث تئوريک و آکاميک در اين باره نيست بلکه ،تنها،تأمّلاتی گذرا است دربارهء برخی جنبه های رويداد بزرگی که – درست يا نادرست- «انقلاب اسلامی» ناميده می شود.از دوستان عزيزم ، مزدک کاسپين  که تأمّلات زير را از خلال گفتگوها و مقالاتم در سال های ۲۰۰۴-۱۹۹۳ استخراج و تنظيم کرده  ونيزازمهندس مازيارقويدل كه«آخرين شعر»را به تصوير  تبديل نموده اند، صميمانه سپاسگزارم.
                                                                                                           ع. م
 
                                                                                  * * *
 
انقلاب اسلامی ايران دگرگونی های ژرفی در عرصهء سياست، فرهنگ، اخلاق و رفتارهای اجتماعی در ايران بوجود آورده و بار ديگر سئوالات مهمی را در برابر مردم و خصوصاً روشنفکران ما قرار داده است: «چرا انقلاب؟»، «چرا آيت الله خمينی؟»… و «چه بايد کرد؟»…
  انقلاب اسلامی ايران شايد نالازم ترين و غيرضروری ترين انقلاب در تاريخ انقلاب های دو قرن اخير بود*زيراکه بيشتر انقلاب های دو قرن اخير در اوج انحطاط اقتصادی و زوال اجتماعی روی داده اند، در حاليکه انقلاب ۵۷ در دوران رشد اقتصادی و رونق مناسبات اجتماعی بوقوع پيوسته است. از اين گذشته، وقوع دو رويداد عمدتاً غيرمذهبی (سكولار=لائيک) يعنی انقلاب مشروطيت (۱۹۰۶) و جنبش ملی کردن صنعت نفت در ايران (۱۹۵۱) ابهامات و تناقضات موجود در چرائی ظهورآيت الله خمينی و وقوع انقلاب اسلامی را دو چندان می کند.
 
دربارهء انقلاب ۵۷، سال ها پيش، مسائلی را طرح کرده ام (ديدگاه ها، ۱۹۹۳، صص ۹۱-۱۰۲) اينک با اشارهء کوتاه به آن مسائل، می توان ملاحظات يا پرسش های تازه ای را مطرح کرد:
 ابتداء بهتر است که دربارهء خصلت «اسلامی» يا «غيراسلامیِ» انقلاب ايران اشاره ای کنيم. می دانيم که قبل از پيدائی آيت الله  خمينی و «جمهوری اسلامی»، جامعهء ما، بطور مشخص، سه رويداد مهم سياسی – اجتماعی را پشت سر گذاشته بود:
 اوّل: انقلاب مشروطيت.
 دوّم: جنبش ملّی شدن صنعت نفت.
 سوّم: شورش ۱۵ خرداد ۴۲.
 توجه به اين سه دورهء مهم از اين نظر اهمیّت دارد که می تواند پاسخی به ماهیّت «اسلامی» یــا «غيراسلامی» انقلاب ۵۷ بدست دهد.
    انقلاب مشروطيت ايران، در حقيقت تبلور اجتماعی مقابلهء «بدعت» (تجدّد) با «سُنّت» (شريعت) بود. متفکران مشروطه برای اولين بار کوشيدند تا «هویّت ملّی» را جايگزين «هویّت اسلامی» سازند. نوعی «رنسانس» ( بازگشت به تاريخ و فرهنگ و تمدّن ايران باستان) در عقايد متفکران مشروطه (مانند ميرزا آقاخان کرمانی و ميرزا فتحعلی آخوندزاده) وجود داشت که متاثراز انديشه های متفکران دورهء رنسانس اروپا بود. بسيارى ازمتفکران دورهء مشروطيت نيز مانند متفکران عصرِ رنسانس، معتقد بودند که رازِ ِ رهائی ايران از درماندگی و فلاکت تاريخی، گُسستن از قيد و بند های دينی و توسّل به علم و دانش مدرن است. با چنين ديدگاهی، در انقلاب مشروطيت، روزنامه ها و گروه های سياسی، شعارها و خواست های مردمی – عُمدتاً – «غيراسلامی» بودند، و «مشروعه» – عليرغم داشتن رهبران برجسته ای مانند «شيخ فضل الله نوری» – نتوانست بر هواداران «مشروطه» پيروز شود. انزوای اجتماعی و سياسی «مشروعه خواهان» آنچنان بود که چاپخانه های تهران و مراکز استان ها، از چاپ و انتشار اعلامیّه های آنان خودداری می کردند. جالب است بدانيم که تعدادی از علمای اسلامی نيز – خواسته يا ناخواسته – خود، در حقيقت، ايدئولوگ «مشروطه خواهی» بودند (مانند علاّمه محمد حسين نائينی).
 در جنبش ملّی شدن صنعت نفت نيز عليرغم حضور رهبر مذهبی برجسته ای (مانند «آيت الله کاشانی») رهبری جنبش – اساساً- در دست نيروهای غيراسلامی (سكولار=لائيک) بود. اعلامیّه ها و نشریّات آن زمان، به روشنی فضای غيرمذهبی ِ جنبش را نشان می دهند. در آن زمان نيز، نشريات و روزنامه های مهم، اتحاديه های کارگری، کشاورزی، زنان و کميتهء اصناف – عُمدتاً – فاقد خصلت اسلامی بودند.
 در شورش ۱۵ خرداد ۴۲ نيز توده های شهری و روستائی، پاسخی به ندای «آيت الله خمينی» ندادند، بهمين جهت، اين شورش در يکی دو روز اوّل- در تهران و قم خاموش شد.
 روشن است که چه در انقلاب مشروطيت، چه در جنبش ملی شدن صنعت نفت و چه در ۱۵ خرداد ۴۲، جامعهء ايران به اصطلاح «اسلامی تر» از سال ۵۷ بود و «انقلاب اسلامی» می بايست در اين سه دورهء مهم از تاريخ سياسی ايران صورت می گرفت نه در سال ۵۷ که بخاطر رفرم ارضی و اجتماعی شاه (در سال های ۴۰) و تحوّلات اقتصادی و اجتماعیِ متعاقب آن، مذهب (بعنوان يک آرمان حکومتی) اساساً به حاشيهء «حوزه» ها و «مسجد» ها رانده شده بود و اساساً نقشی در تحوّلات سياسی – اجتماعی ايران نداشت.
 
علل وعوامل انقلاب
 
تقارنِ تظاهرات ضدحکومتی با ماه محرّم (تاسوعا و عاشورا)به اعتراضات سياسی مردم، رنگ مذهبی داد،بااين حال، تلقّی ِ مساجد و مدارس اسلامی به عنوان «شبکهء عظيمی در سازماندهی و بسيج توده ای در سال های ۵۰-۵۷» تـا حدود زيادی اغراق آميز است، زيرا که قبل از انقلاب ۵۷، اين شبکه ها – پنهان و آشکار- تحت نظر دولت (سازمان اوقاف و ساواک) قرار داشتند و از عملکردهای سياسی ناچيزی برخوردار بودند. يکی از رهبران مذهبی انقلاب ۵۷ – خود – تأکيد کرده که: «بزرگترين نقطهء قوّت ما، بی سازمانی ما است».
 برای اينکه درک روشنی از حال و روز سياسی آيت الله خمينی در يکی – دو سالِ پيش از انقلاب اسلامی داشته باشيم يادآور می‌ شوم که به روايت دکتر سيروس آموزگار: در سال ۵۵ يکی از مقامات عالی رتبة ايرانی (ايرج گلسرخی، مسئول امور اوقاف و حجّ و زيارات) سفری به عراق داشت و با استفاده از فرصت به زيارت مرقد امام حسين در نجف رفت. بهنگام زيارت، فردی به مقام ايرانی نزديک شد و گفت: «لطفاً ساعت ۴ صبح فردا در حرم باشيد، شخص مهمی کار واجبی با شما دارد»… مقام عالی رتبهء ايرانی، سحرگاه فردا به حرم امام حسين رفت و با تعجب فراوان می بيند که آن شخص مهم، «آيت الله خمينی» است که آمده بود و از مقام ايرانی می خواست که واسطه شود تا او (خمينی) در آن سن و سال پيری از تبعيد به ايران برگردد و… متأسفانه به «دلايل نامعلوم»، شرح اين ملاقات به شاه گزارش نشد بلکه – برعکس – مدتی بعد، آن مقام عالی رتبه بجرم «رشوه و فساد مالی» دستگير و زندانی شد… به روايت دوست آگاه ديگری،هوشنگ معين زاده(كه درسفارت ايران دربيروت مقامى حساس داشت): درخواست بازگشت خمينی قبلاً نيز توسط «امام موسی صدر» (از طريق سفارت ايران در بيروت) به ساواک گزارش شده بود اما به اطلاع شاه نرسيد و…
 از اين گذشته، برای روستائيان ايران، بازگشت «خمينی» بمعنای «بازگشتِِ اربابان به ده» و بمنزلهء استقرار مجدّدِ «روابط ارباب و رعیّتی» بود، بهمين جهت، روستاها – عليرغم باورهای اسلامی خود – در مجموع از حوزهء تبليغات سياسی مُلاّها بر کنار بودند و لذا نقشی در انقلاب ۵۷ نداشتند.
 همين جا گفتنی است که حکومتِ «رضاشاه» اگر چه بر سيادت قطعی علمای مذهبی خاتمه نداد، امّا بر منافع مادی و معنوی آنان، ضربه های جدّی وارد ساخت. اصلاحات اجتماعی سال های ۴۰ محمدرضا شاه نيز به سلطهء بلامنازع علمای مذهبی در شهرها و روستاها خاتمه داد (کنترل املاک موقوفه، بودجه بندی مدارس مذهبی و مساجد از طريق ادارهء اوقاف) بهمين جهت است که «آيت الله خمينی» در سخنرانی های خود، آنهمه نسبت به «اين پدر و پسر» ابراز تنفّر و انزجار کرده است.
 نيروهای فعّال سياسی و فرهنگی در سال های ۵۰ (روشنفکران و دانشجويان) اکثراً، نيروهای غيرمذهبی بودند. رشد روزافزون نيروهای غيرمذهبی و انزوای نيروهای اسلامی در عرصهء حيات سياسی – فرهنگی جامعه آنچنان بود که بقول دکتر شريعتی و حجت الاسلام سيد محمّد خاتمی: «دانشگاه ها، مرعوب هياهوی تبليغی الحاد بودند و بچه های مسلمان در دانشگاه های ايران «قاچاقی» زندگی می کردند. در اين دوران، مدرنيسم و مارکسيسم در دو جبهه، باورهای اسلامی را مورد هجوم قرار دادند ..» (۱)
 با اين ترکيب: درحوادثی که به انقلاب ۵۷ منجر شد، اولين گروه های اعتراضی عليه رژيم شاه، روشنفکران سكولار=لائيک و دانشجويان بودند: «شبِ شعرِ کانون نويسندگان ايران» و ادامهء آن در دانشگاه آريامهر (شبِ شعر سعيد سلطانپور) به اعتراضات و اعتصابات دانشجوئی دامن زد. برای اولين بار، شرکت کنندگان در اين شب ها، به خيابان ها ريختند و مبارزهء ضد دولتی را عمومی کردند، تنها پس از اعتراضات روشنفکران و اعتصابات دانشجويان بود که نيروهای مذهبی (بازاريان و طُلاّب) جرأت يافتند و شروع به اعتراض، بستن بازارها و راهپيمائی کردند. شعارهای مردم تا دی ماه ۵۷، بيشتر شعارهای دموکراتيک و غيراسلامی بود (آزادی مطبوعات، آزادی زندانيان سياسی و …) تنها پس از چاپ نامهء توهين آميز و سئوال انگيز «احمدرشيدی مطلق» در روزنامهء اطلاعات (18دی ماه 1356 )عليه آيت الله خمينی، ما شاهد شعار ِ «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله» و يا «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بوديم و… از اين زمان بود که «حاشيه نشين های شهری» نيز قدم به ميدان انقلاب گذاشتند.
 
انقلاب ايران، يک «انقلاب شهری» بود و جايگاه و پايگاه آن مراکز شهرها بود. روستائيان (که نصف جمعيت ايران را تشکيل می دادند) همانطور که گفتم، در انقلاب ۵۷ حضور نداشتند. از اين گذشته: وجود اقوام مختلف سُنّی مذهب در ايران (کُردها، ترکمن ها و بلوچ ها) عملاً چيزی بنام «حکومت اسلامی به رهبری خمينی ِ شيعه مذهب» را برای بخش عظيمی از مردم ايران، منتفی می ساخت. بهمين جهت – چه قبل و چه بعد از روی کار آمدن خمينی – نواحی سُنّی نشين ايران(كردستان،تركمن صحرا،سيستان وبلوچستان)، هيچگاه با عقايد سياسی و مذهبی او همراه نشدند.
 
انقلاب ايران – همچنين- بر اساس ميانگينِ سنّی عناصر فعّال و کارسازِ آن (چريک ها، دانشجويان، دانش آموزان، خرده بورژوازی مدرن، کارمندان) اساساً يک انقلاب جوان بود. اين طيف گسترده اماّ فعّال، پرشور و جوان، از نظر سياسی نه خاطره ای از «خمينی» و شعارهای او در ۱۵ خرداد ۴۲ داشت و نه حافظه ای از تاريخ معاصرِ ايران. بهمين جهت – با توجه به پويائی و جوانی خود – از يک «راديکاليسم کور سياسی» برخوردار بود … با اين خصوصيات، نيروهای انقلابی در سال های ۵۰-۵۷ با «ردِ تئوری بقا» و با نفی «سلاح ِ فرهنگ» به ترويج «فرهنگِ سلاح» و «شهادت طلبی» پرداختند. طبيعی است که در فقدانِ احزابِ سياسی مستقل و عدمِ حضورِ شخصيت های سياسیِ سرشناس در سال ۵۷، مذهب و مساجد می توانستند جايگاه و پناهگاه مناسبی برای ابرازِ «حضورِ جمعی» در مخالفت با شاه باشند. به جرأت می توان گفت که در سال ۵۷ اگر شخصیّتی – مانند مصدّق – وجود می داشت، قدرت گيری «خمينی» بسيار بسيار بعيد می بود. جالب است يادآور شوم که اکثر علمای مذهبی و مراجع تقليد (مانند شريعتمداری، گلپايگانی، خوئی و …) در سراسر حوادث ۵۷، موضعی محافظه کارانه در مخالفت با شاه داشتند. بنابراين: ناميدن انقلاب ايران بعنوان يک «انقلاب اسلامی» چندان دقيق نيست.
                                                                            * * *
 معمولاً انقلاب ها يا علل داخلی دارند يا علل خارجی. دربارهء علل و زمينه های داخلی انقلاب ۵۷ بايد گفت که تا ۶ ماه پيش از سال ۵۷ هيچ نشانه ای از يک انقلاب – آنهم از نوع اسلامی آن – در ايران وجود نداشت. رژيم شاه اگر چه با دشواری هائی در زمينهء گرانی اجناس و کمبود مسکن روبرو بود، اما اين مشکلات آنچنان نبود که آبستن يک انقلاب عظيم باشد.
 از نظر اقتصادی، در آستانهء انقلاب ۵۷ درآمد سرانهء مردم در مقايسه با ديگر کشورهای در حال توسعه، رقم بالائی بود (بيش از دو هزار دلار) اکثريت مردم شهرها نسبت به سال های پيش، وضع مادی بهتری داشتند و طبقهء متوسط شهری (کارمندان و حقوق بگيران) از رفاه مناسبی برخوردار بودند. در اين ميان، آتش سوزی « سينما رکس آبادان» (در مردادماه ۵۷) به تأثرات و هيجانات مردم دامن زد. اين فاجعهء هولناک (که بدست مذهبی های متعصّب هوادار خمينی انجام شده بود) بُعد تازه ای به مبارزات مردم عليه شاه داد.
 در عرصهء خارجی، رژيم شاه نه مديون بانک های خارجی بود و نه در جنگ با همسايگانش (مثلاً عراق) ضعيف و ناتوان شده بود بلکه از نظر مالی و اقتصادی، ايران در آن زمان دارای چنان قدرت و بضاعتی بود که به بسياری از کشورهای اروپائی، آسيائی و آفريقائی وام و يا کمک مالی داده بود، هر چند که درآمدهای سرسام آورِ نفتی و بی برنامه گی های رژيم در سرمايه گذاری درست اين درآمدها، باعث نوعی اختلال در ساختار اقتصادی ايران شده بود.
 بنابراين دربارهء علل و عوامل انقلاب ۵۷، می توان اين ملاحظات  را مطرح کرد:
 
 ۱- تحولات سياسی در افغانستان و احتمال استقرار يک رژيم کمونيستی وابسته به شوروی (خصوصاً  استقرار «ارتش سرخ» در اين کشور) خطر کمونيسم در ايران و در نتيجه: ضرورت ايجاد يک «کمربند سبز» در مقابله با « ارتش سرخ» را در ذهن و ضمير دولت های غربی (خصوصاً آمريکا) تقويت کرده بود.
 
۲ - حضور اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی در مرزهای ۱۹۰۰ کيلومتری با ايران و تحرّکات و تحريکات دائمی اين دولت برای دستيابی به آب های خليج فارس و سلطه بر ايران،
 ۳- استقلال طلبی های شاه در ميان کشورهای منطقه و خصوصاً رهبری وی در هدايت سازمان «اوپک» جهت استقلال سازمان و افزايش قيمت نفت و انعکاسات اين افزايش قيمت يا « شوک نفتی» بر اقتصاد اروپا و آمريکا و خصوصاً تهديدات صريح شاه  مبنى برخاتمه دادن به قرارداداسارت باركنسرسيوم نفت و سپردن کامل تأسيسات نفتی ايران به دست متخصّصان و مهندسان ايرانی واينكه«درسال۱۹۷۹=۱۳۵۷به هیچ وجه قرارداد نفت باکنسرسیوم راتمدیدنخواهیم کرد» و…  مورد موجب نارضايى شديد دولت های آمريکائی و اروپائی بود٠
 
۴- سودای شاه در ايجاد يک ارتش مدرن و قدرتمند (با توجه به حساسیّت ژئوپوليتيکی ايران در منطقه) و تلاش های پيگير شاه برای خريد و احداث نيروگاه اتمی و ارتقاء ايران به يک قدرت اتمی در منطقه، باعث نگرانی دولت های اروپائی و آمريکائی شده بود٠
 ۵ – استقلال طلبی ها و خصوصاً تأکيد شاه بر ناسيوناليسم ايرانی و تاريخ و تمدن ايران باستان آيا در ذهن و ضمير دولت های آمريکا و اروپا از شاه تصوير يک «ياغی» يا «سرکش» را تداعی می کرد.
 
 ۶- کنفرانس «گوادولوپ» طرحی برای سرنگونی شاه و آوردن خمينی بود (در سال های اخير، خاطرات ژيسکاردستن، رئيس جمهوری فرانسه در زمان انقلاب ايران، وجود اين طرح را تأئيد می کند).
 ٧- ندانم کاری ها و آشفتگی های دولت های وقت و فقدان يک «کميتهء بحران» در دربار و سرانجام: تصميم نادرست شاه برای خروج از ايران، به تحوّلات انقلابی شتاب بيشتری بخشيد.
         بهر حال در يادآوری انقلاب ۵۷ نمی دانم چرا هميشه اين سخن چرچيل يا يکی از وزيران امور خارجهء انگلستان بيادم می آيد که گفته بود: «دولت انگليس در آسيا دوستان دائمی ندارد بلکه منافع دائمی دارد».
 اين ها ملاحظاتی هستند که پس از سال ها فاصله، امروز می توان بهتر و روشن تر به آنها انديشيد و از اين طريق می توان به زمينه ها، علل و عوامل ظهور « امام خمينی» پی برد.
                                                                                             ***
 چيزی را که عموم روشنفکران و رهبران سياسی ايران فراموش کرده بودند اين بود که استقرار آزادی و دموکراسی به زيرساخت های اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی مناسب و به ظهور طبقات يا اقشار معیّنی نياز دارد. به عبارت روشن تر: دموکراسی، همزاد سرمايه داری است. بهمين جهت است که گفته ايم: در يک جامعهء فئودالی، استقرار آزادی و دموکراسی غيرممکن است.
 نوعی ماهیّت گرائی مطلق در ارزيابی رژيم شاه (بعنوان يک رژيم وابسته و دست نشانده) روشنفکران و رهبران سياسی ما را از درک تضادهای محمد رضاشاه با دولت های اروپا و آمريکا باز داشته بود.
 
حکومت رضاشاه باعث گسست قطعی جامعهء ايران از مناسبات قبيله ای (پيش سرمايه داری) گرديد. اصلاحات اجتماعی گستردهء رضاشاه  بسياری از آرمان های ناکام جنبش مشروطيت را جامة عمل پوشاند، اما ساختار آمرانه و استبدادی سلطان (دولت) دست نخورده باقی ماند. ضعف نهادهای مستقل اجتماعی و سياسی و فقدان يک طبقهء متوسط شهری نيرومند، به حضور قاهرهء حکومت در عرصه‌ های فوق، توان بيشتری بخشيد.
 در حکومت محمد رضاشاه، سرمايه داری صنعتی رشد چشم گيری يافت بطوری که پيدايش نهادهای مدنی و کارخانه های متعدد صنعتی، نشانهء پيدايش و گسترش نيروهای نوين اجتماعی بود، اما تداوم «مالکيت دولتی» و خصوصاً تکيه حکومت بر درآمد سرشار نفت، اساساً، مشارکت اقشار و طبقات «ماليات ده» را در عرصهء سياست، منتفی ساخت. بر اين اساس – برخلاف جوامع غربی – در ايران هيچگاه «دولت پاسخگو» در برابر «شهروندهای ماليات ده» بوجود نيامد و اين امر، قدرت قاهره حکومت (دولت) را در عرصه های سياسی – اجتماعی تقويت کرد.
 فروپاشی ساختار قبيله ای- «فئودالی» و رشد و رونق مناسبات سرمايه داری، فلسفهء سياسی و جهان بينی نوينی را برای جامعهء در حال تحول ايران ضروری ساخت، اما در تمامت اين دوران، ما نه تنها شاهد ظهور فيلسوف يا انديشمند نوآوری نبوديم بلکه عموم «فيلسوف»های ما با بازنويسی و بازسازی فلسفهء اسلامی شيعه، عقل ستيزی خويش را در پردهء غرب ستيزی پوشاندند و «انجمن شاهنشاهی فلسفه» نيز – که با عنايت به «۲۵۰۰ سال شاهنشاهی در ايران» قرار بود فلسفه ای ايرانی – مبتنی بر انديشه های ايران باستان – تدوين نمايد، در سلطه و سيادت کسانی چون دکتر سيد حسين نصر و آيت الله مرتضی مطهری – عملاً – به تدوين فلسفهء شيعی پرداخت.
 در هياهوی «روشنفکران» و «فلاسفه»ی تجدّدستيزی مانند جلال آل احمد، دکتر احمد فرديد، دکتر رضا داوری و شاگردان و مريدان ايرانی هانری کُربن (دکتر سيد حسين نصر و ديگران) نه تنها نهال نورس تجدّد در ايران بارور نگرديد بلکه عقايد و افکار اين دسته از «متفکرين»، ميخ هائی بودند بر تابوت نوزاد نيمه جان تجدّد در ايران. بدين ترتيب: روح شيخ فضل الله نوری «همچون پرچمی» نه تنها بر بام «حوزه های علميه»، بلکه بر بلندای دانشگاه ها و «حوزه های علمی» ما برافراشته شد (۲).
 بر بستر ِ اين بی بضاعتی های فکری و بی نوائی های فلسفی، هر کس «يوسف گم گشته»ی خود را در «کنعانِ» انديشه ها و ايدئولوژی های ضدتجدّد می يافت و در فضائی از اسطوره و وهم و خواب و خيال زمزمه می کرد:
 «من خواب ديده ام که کسی می آيد
 من خواب يک ستارهء قرمز را
 وقتی که خواب نبودم ديده ام
 کسی ديگر
 کسی بهتر
 و مثل آنکسی است که بايد باشد
 و قدّش از درخت های خانهء معمار هم بلندتر است
 و صورتش
 از صورت امام زمان هم روشن تر
 و اسمش، آنچنان که مادر
 در اول نماز و در آخر نماز
 صدايش می کند
 يا قاضی القُضات
 يا حاجت الحاجات است
 و می تواند کاری کند که لامپ الله
 (که سبز بود، مثل صبح سحر، سبز بود)
 دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان
 روشن شود…
 کسی می آيد
 کسی می آيد.» (۳)
 و سرانجام: شاعری بنام نعمت ميرزازاده (م، آزرم) در تعبير ِ عينی ِ اين خواب زدگی،و در ستايش و استقبال از «امام»، سرود:
 «سویِ پاريس شو! ای پيک سبکبال سحـر
 نامهء مردم ايران سوی ِ آن رهبر بــر!
                             تا ببال و پرِ ِ خونين نشوی سوی امـــام
                            هم پر و بال بشويی به گلاب قمصر
 نامه ای از سویِ ابنای وطن نزد امــام
 تهنيت نامه ای از خلق به سوی رهبر ..
                            ای امامی که ترا نيست زعيمی همدوش
                           ای خمينی که ترا نيست به گيتی همبر» (۴)
                               
 

انقلاب اسلامی ايــران: بازخوانی يک روايت (۲)، علی ميرفطروس
 

 
 
*جامعهء روشنفکری ما اسيرِ ِ دو مطلق گرائی يا دو بنيادگرائی بود: يکی “بنيادگرائی دينی” و ديگری “بنيادگرائی لنينی”. وجه مشترک اين دو بنيادگرائی، نيانديشيدن و مقابله با مدرنيسم، تجدّدگرائی و توسعهء ملّی ِ زمان رضاشاه و خصوصاً محمدرضا شاه بود
 
*من به تحليل های عاميانهء مارکسيستی و تئوری های ساده انگارانهء « اختناق سياسی = انقلاب» اعتقادی ندارم.
 
                                                                                * * *
 
روشنفكران وانقلاب57
 
روحانیّت سُنـّتی شيعه- که در دوران رضاشاه دچار ضربات مهلکی شده بود – در زمان محمد رضاشاه و در بيم رژيم از «شبح کمونيسم»، جانی تازه يافت و در پيلهء «انتظار» از طريق شبکه ها و انجمن ها و هیأت های مذهبی به بازسازی خويش پرداخت با اينحال: وضعیّت مذهب در ميان روشنفکران ، دانشجويان و جوانان ايران آنچنان بود که دکتر شريعتی و مرتضی مطهّری از آن بعنوان «حالتِ نيمه مرده و نيمه زندهء مذهب و وضعیّت بسيار بسيار خطرناک آن» ياد کرده اند (۵).
 در چنان شرايطی، وقتی دکتر شريعتی با زبانی شعرگونه و شورانگيز از «پروتستانتيسم اسلامی» ياد کرد و از «مذهب عليه مذهب» و يا از «شيعه، يک حزب تمام» سخن گفت، ناگهان باورهای سنگ شده و سُنـّتی شيعه، از درون منفجر شد و بعد- چون آواری- هستی فکری جوانان و دانشجويان ما را در خود گرفت.
 در آن فضای شعر و شور و افسانه و افسون، روشنفکران معروف و سكولار=لائيک ما (مانند دكترعلی اصغر حاج سيد جوادی) نيز ضمن پيش بينی «طلوع انفجار» (۶)، انقلاب حضرت محمد را «بزرگترين انقلاب تاريخ بشر» و پيام محمد را «پيام يک انقلابی کامل عيار ِ زمينی» می دانستند و لذا «بازگشت به سرچشمه» (اسلام) را توصيه می کردند . رهبران جبههء ملّی و ملیّون ايران نيز در «کربلای ۲۸ مرداد» سينه می زدند و از تدوين يک فلسفهء ملّی، معقول و معاصر بازماندند. شماری از «انديشمندان حکومتی»(ماننددكترسيدحسين نصر) نيز  در گرايش درونی به «آفاق تفکر ِ معنوی اسلام ايرانی»، راهِ «يوسف گم گشته»ی انقلاب آينده را هموار می کردند.
                                                                                      * * *
 من به تحليل های عاميانهء مارکسيستی و تئوری های ساده انگارانهء « اختناق سياسی = انقلاب» اعتقادی ندارم چرا که تحولات سياسی در کرهء جنوبی، پرتغال،برزيل،مکزيک و خصوصاً اسپانيا، شيلی و آفريقای جنوبی نشان می دهند که اين کشورها – با وجود مشکلات عظيم سياسی و تنش های عميق اجتماعی – توانستند بدون انقلاب از حکومت های فردی و استبدادی به آزادی و دموکراسی سياسی سير نمايند، بهمين جهت، ادعای اينکه «انقلاب اسلامی، محصول اختناق سياسی رژيم شاه» و يا «محصول کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ بود» بنظر من، تنها برای ساده کردن مسئله و نوعی فرافکنی و فرار از مسئولیّت کسانی ست که «آتش بيارِ ِ معرکهء انقلاب» بودند.
 از اين گذشته، روند مدرنيسم ، توسعهءملّی و تجدّد اجتماعی در ايران، باعث پيدايش طبقهء متوسط مدرنی شده بود که بتدريج بر اختناق و ساختار سياسی رژيم شاه تأثير می گذاشت و بطوريکه گفتيم: پيدايش جناح های« انديشمند»،« سازنده» و «پيشرو»، و فضای باز ِ سياسی، برای ايجاد اصلاحات در ساختار سياسی رژيم بود.
 گفتنی است که بی توجهی به آزادی و دموکراسی، مختصّ ِ رضاشاه يا محمد رضاشاه نبود بلکه اين بی توجهی، در عقايد بيشتر ِ رهبران سياسی و روشنفکران ِ آن دوران نيز وجود داشت با اين تفاوت اساسی که در نزد روشنفکران عصر رضاشاه – به علت ساختارعقب ماندهء اجتماعی و فقدان شرايط ذهنی و فرهنگی جامعه (خصوصاً بی سوادی عمومی) – استقراردموکراسی و آزادی های سياسی به آينده ای نامعلوم موکول شده بود، در حاليکه در دوران محمد رضاشاه ، آزادی و دموکراسی در باور ِ اکثر روشنفکران و رهبران سياسی ما پديده هاى« بورژوائی» يا«متعفّن» قلمداد می شد،و لذا در دستگاه فکری و مفهومی آنان جائی نداشت. به عبارت ديگر: جامعهء توحيدی روشنفکران دينی يا جامعهء سوسياليستی ِ روشنفکران لنينی زمانی می توانست متحقـّق گردد که از نقيض آن (يعنی آزادی و دموکراسی) اثری نباشد. ادبيات و ايدئولوژی های سياسی ۳۰-۴۰ سال قبل از انقلاب ۵۷ بهترين شاهد اين مدعا است، مثلاً جلال آل احمد (بعنوان معروف ترين و تأثير گذارترين روشنفکر ِ آن زمان) معتقد بود:
 - « ما نمی توانيم از دموکراسی غربی سرمشق بگيريم… احزاب و سازمان های سياسی در کشورهای غربی، منبرهائی هستند برای تظاهرات ماليخولياآميزِ ِ آدم های نامتعادل و بيمارگونه… لذا تظاهر به دموکراسی غربی، يکی از نشانه های بيماری غرب زدگی است».
 من به بسياری از روشنفکران عصر محمد رضاشاه «روشنفکران هميشه طلبکار» لقب داده ام، روشنفکرانی که نه تنها هيچ طرح يا برنامه ای برای نوسازی کشور يا مهندسی اجتماعی(به تعبير پوپر) نداشتند بلکه ضمن چشم بستن بر تحولات جاری جامعه، مسيح وار – همواره – صليب يک « نه !» را بر شانه های خويش حمل می کردند بی آنکه بدانند يک نظام سياسی را تنها عوامل آن نظام تعيين نمی کنند بلکه اپوزيسيون و مخالفان نيز در سازندگی يا تخريب آن ، نقش دارند. گويا در خطاب به اين دسته از روشنفکران و رهبران سياسی بود که افلاطون می گويد:
 - « ای فرزانگان! اگر شما از حکومت دوری کنيد، گروهی ناپاک آنرا اِشغال خواهند کرد».
 با آن «نه !» و با آن «جبههء امتناع» بود که روشنفکرانی مانند آل احمد در برابر اصلاحات اجتماعی شاه، يا به نفی و انکار پرداختند و يا معتقد شدند که: «خليل ملکی سوسياليسم را در دهان حکومت شاه گذاشته است و شاه اين برنامه ها (اصلاحات ارضی، حقوق زنان و کارگران، تحصيل و تغذيهء رايگان، سپاه دانش و…) را از امثال خليل ملکی دزديده است» … و در آن ميانه کسی (حتّی رهبران جبههء ملّی) نبود که بگويد: « بسيار خوب، چه مانعی دارد؟ حالا که شاه طرح و برنامه های خليل ملکی را پذيرفته و اجرا می کند، چرا ما از آن حمايت و پشتيبانی نکنيم؟»… با اين خصلتِ «روشنفکران هميشه طلبکار» بود که جلال آل احمد در بارهء تحوّلات صنعتی و اصلاحات اجتماعی دوران محمد رضاشاه – غيرمنصفانه – چنين قضاوت می کرد:
 - «حکومتی که در زير ِ پوشش ِ «ترقیّات مشعشعانه»، هيچ چيز جز خفقان و مرگ و بگير و ببند نداشته است» !!
 اختناق و استبداد سياسی رژيم شاه مُسلّماً در رشد و رونق گرايش های انقلابی تأثير داشت، اما واقعیّت اينست که در آن زمان – خصوصاً بعد از ۲۸ مرداد ۳۲ و سقوط حکومت دکتر مصدّق – عموم روشنفکران ما بوسيلهء انواع ايدئولوژی های انقلابی (از مارکسيسم چينی و کوبائی گرفته تا تشیّع سرخ علوی) مسخ و افسون شده بودند، بهمين جهت در کنار اختناق سياسی، تحولات اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی را نمی ديدند، تحليل های رايج چنان بود که اختناق سياسی را مخالف و مغاير توسعهء اجتماعی می دانست. طبق اين تحليل ها، با وجود اختناق سياسی، توسعه، تجدّد و پيشرفت اجتماعی، دروغ يا غير ممکن بود (۷).
 با چنين ديدگاهی،عموم روشنفکران ايران بعد از ۲۸ مرداد ۳۲ تا انقلاب ۵۷، خود را از ديدن و بررسی تحولات جاری جامعه، بی نياز می ديدند و با اعتقاد به ضرورت انقلاب و با نوعی راديکاليسم کور، موجب تشديد و گسترش اختناق و استبداد سياسی گرديدند. آنان با تشکيل نوعی «جبههء امتناع» و با اعتقاد بر اين باور ِ نادرست که: «روشنفکران با حکومت نيستند، بر حکومت هستند»، هم جامعه و هم رژيم حاکم را از داشتن روشنفکران آگاه و هدايت گر محروم کردند…….روشنفکران و رهبران سياسی ايران فراموش کرده بودند که رابطهء بين دولت ها و روشنفکران، جادهء يکطرفه ای نيست. دولت ها و روشنفکران از هم تأثير می گيرند و بر هم تأثير می گذارند. ماحصل ِ اين کنش ها و واکنش ها، فضای سياسی يک جامعه را می سازد … از اين گذشته، ما دارای ۱۹۰۰ کيلومتر مرز مشترک با روس ها بوديم که هميشه چشم به منافع ملّی ما داشتند، و …..خودِ همين مسئله، هميشه فضای سياسی ايران را متشنّج و پر از سو ء ظن و ترديد و توطئه کرده بود و باعث کنش و واکنش های متقابل رژيم و نيروهای سياسی جامعه می شد. علاوه بر اين، «جبههء امتناع ِ روشنفکران و رهبران سياسی» بعد از ۲۸ مرداد ۳۲ و سقوط حکومت مصدّق، رژيم شاه را فاقد مشروعیّت سياسی می دانست و لذا هرگونه همکاری و همسوئی با آنرا کفر می شمرد (۸). البتّه بودند روشنفکرانی که با هوشياری، شجاعت و واقع بينی به نفوذ در دستگاه دولتی و اصلاح رژيم از درون معتقد بودند، مانند: دکتر عنايت الله رضا، مهندس پرويز نيکخواه، دکتر مهدی بهار( نويسندهء «ميراث خوار استعمار»)، دکتر چنگيز پهلوان، دکتر کوروش لاشائی و خصوصاً فرزانه ای مانند فيروز شيروانلو (از رهبران برجستهء کنفدراسيون دانشجويان ايرانی در خارج از کشور). فيروز شيروانلو پس از جريان سوءقصد به شاه در«کاخ مرمر» و پس از سال ها زندان، طی آگاهی و شناخت نزديک از تحولات اجتماعی و توسعهء صنعتی ايران، با ترجمه و انتشار کتاب ارزشمند «ضرورت هنر در رَوَند تکامل اجتماعی» (اثر ارنست فيشر) و تشکيل فرهنگسرای نياوران و با حضور فعال در سازماندهی و گسترش «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان»، فضای نوينی در عرصهء فرهنگی و انتشاراتی ايران بوجود آورد که تأثيرات مثبت آن بر هيچ نويسنده و متفکری پوشيده نيست. او در ايجاد اين فضای هنری و فرهنگی، از حمايت های فرح پهلوی برخوردار بود.
 رضاشاه و خصوصاًمحمدرضا شاه، بعلّت ساختار روستائی و محدودیّت های تاريخی جامعه،اولویّت را به تجدّد اجتماعی و توسعهء ملّی و ايجاد يک زيربنای اقتصادی مدرن گذاشته بودند و بهمين جهت، به آزادی و استقرار دموکراسی بی توجه بودند،با اين يادآوری که در صحبت از نبودن ِ آزادی در زمان رضاشاه و محمدرضا شاه ، معمولاً، آزادی ها تا حد آزادی های سياسی، تقليل می يابند. بعبارت ديگر، فقدان آزادی های سياسی با فقدان آزادی های اجتماعی در آن دوران، اشتباه يا يکی گرفته می شود در حاليکه می دانيم که در آن دوران اگر چه آزادی های سياسی پايمال می شد، اما آزادی های اجتماعی و برخورداری ازديگر ِ آزادی ها وحقوق عرفی و مدنی، رشد بی سابقه ای يافته بود. تحرّک اجتماعی و ارتقاء يا جابجائی طبقاتی در جامعهء ايران آنچنان بود که افراد وابسته به طبقات پائين می توانستند به مقامات و موقعیّت های ممتاز نائل شوند. مثلاً طبق آمار موجود، در سال های بين ۱۹۷۰-۱۹۷۹، ۱۴% دانشجويان دانشگاه های ايران از طبقات پائين و کارگری بودند، در حاليکه در همان زمان در فرانسه، اين رقم فقط ۴% بوده است. اشاره به اين آزادی های اجتماعی از اين جهت اهمیّت دارد که امروزه مردم ما حتّی در پوشيدن لباس، انتخاب رنگ های دلخواه، داشتن امنیّت در رفت و آمدهای خانوادگی و اجرای مراسمی مانند عروسی يا جشن تولد هم آزاد نيستند و خصوصاً زنان ايران از بسياری از آزادی های اجتماعی و مدنی محروم شده اند … همچنين، می دانيم که پس از سقوط رضاشاه (از شهريور ۱۳۲۰ تا ۲۸ مرداد ۳۲)، به مدت ۱۲ سال، آزادی و دموکراسی سياسی (و خصوصاً آزادی قلم و بيان و مطبوعات) در ايران وجود داشت اما روشنفکران ما نتوانستند از آزادی های سياسیِ موجود، استفادهء درست و شايسته ای کنند. نگاهی به نشريات رنگارنگ حزب توده و مقالات روزنامه نگاران معروفی مانند محمد مسعود، کريم پور شيرازی و حتّی بعضی مقالات حسين فاطمی (سخنگوی دولت مصدّق و سردبير «باختر امروز») نشان می دهد که روشنفکران و روزنامه نگاران آن زمان، هتّاکی، پرونده سازی و توهين و تهديد مخالفان را با ادب و اخلاق سياسی عوضی گرفته بودند. طبيعی است که در يک« جامعهء توده وار»که احساسات و عواطف حزبی، عقل و انديشه سالمِ سياسی را مضروب می کنند، آنگونه مقالات و جنجال های به اصطلاح سياسی، می توانستند برای اکثريت تودهء ناآگاه جامعه، جذّاب باشد.
 
ادبیّات و انقلاب
 جامعهء روشنفکری ما اسيرِ دو مطلق گرائی يا دو بنيادگرائی بود: يکی بنيادگرائی دينی و ديگری بنيادگرائی لنينی. وجه مشترک اين دو بنيادگرائی، نيانديشيدن و مقابله با مدرنيسم، تجددگرائی و توسعهءاجتماعی زمان رضاشاه و خصوصاً محمدرضا شاه بود. يکی، جامعه را بسوی «ناکجاآباد» ۱۴۰۰ سال پيش می خواند، و ديگری، جامعه را بسوی مدينهء فاضلهء «سوسياليسم واقعاً موجود».بنابراين، همآوازى ها و همگامی های هواداران اين دو ايدئولوژی متضاد در آستانهء انقلاب ۵۷، چندان هم عجيب نبود.؛ما اين همآوازى ها و همنوائی ها را – حتّی- در شعار های آنان در روزهای انقلاب ۵۷ بياد داريم:
  - « فدائی! مجاهد! پيوندِ تان مبارک! ».
 
در آن سال ها، متون مارکسيست – لنينيستی ِ فراوانی ترجمه شد و بخُورد جوانان و دانشجويان ما داده شد! اما حتّی يک نفر از ميان روشنفکران ما پيدا نشد که کتاب «نقدِ خِرَد ناب» (کانت) را ترجمه کند! چرا؟ برای اينکه کتاب کانت، خواب روحی و آسودگی ذهنی روشنفکران ما را بر هم می زد. در چنين شرايط ذهنی و سيطرهء ايدئولوژيک است که وقتی کتابی مثل «غرب زدگی» (آل احمد) منتشر شد، هيچ کس بضاعت يا جرأت نقد و بررسی آن را نداشت (غير از داريوش آشوری که بهمين جرم! از طرف روشنفکران آن زمان، بايکوت شده بود) و يا کتاب کوچکی مثل «ماهی سياه کوچولو» نه تنها کتاب بالينی آدم های ۸ ساله تا ۸۰ ساله بود، بلکه برخی روشنفکران معروف ، از آن، انواع و اقسام تز ِ «مبارزهء مسلحانه» و «رهائی ملّی» را کشف کردند و بدين ترتيب: «ماهی سياه کوچولو»،به «مانيفست»ِ روشنفکران ايران تبديل شده بود.
 در آن سال ها همه بر عليه تحولات اجتماعی آن دوران عصيان کرده بودند بی آنکه – خود- سنگی حتّی- در ساختمان آن جامعهء نوين گذاشته باشند. همه از رژيم «طلبکار» بودند، بی آنکه از خود بپرسند:
 - « آيا ما خودمان به وظايف و مسئولیّت های مان عمل می کنيم؟» .
 واقعیّت اين بود که رژيم شاه دست به اصلاحات ارضی و اجتماعی مهمّی زده بود که حتّی دکتر محمّد مصدّق هم – از ترس  فدائيان اسلام – جرأت انجام آنها را نداشت، امّا روحيهء ايلی – ايدئولوژيکِ رهبران سياسی و روشنفکران ما، توان هضم و جذب مدرنيسم، توسعه و تجدّد اجتماعی را نداشت زيرا بقول آل احمد:
 - «آنوقت غرب زدگی ايجاب می کند که همين روستاها را بياندازيم زير لگدِ تراکتورهای جورواجور … و اين تراکتورها چه می کنند؟ همهء مرزها و سامان های اجدادی را بهم می زنند».
 شعر و ادبیّات ما در آن زمان بجای اينکه سازنده و راهگشا باشند، عموماً ويرانگر بودند. همه از «شب» (شاه) حرف می زدند و از «صبح» ی که با رفتن ِ «شب» (شاه) خواهد آمد. می خواستند «شب» (شاه) را بکُشند امّا معلوم نبود که در پشت دروازهء شهر تهران، کدام «انوشيروان عادل» را منتظر نگهداشته بودند. همه بر عليه تحولات اجتماعی آن زمان عصيان کرده بودند: فقر و ثروت، ظالم و مظلوم، فئوداليسم و بورژوازی، کارگر و کارفرما، انقلاب و ضد انقلاب؛ روز و شب به همديگر «کيش» می دادند بی آنکه « ريش سفيدان سياسی» بکوشند تا بر اين بازی هولناک، نقطهء پايان بگذارند. چشم انداز اجتماعی روشنفکران ما، «حلبی آباد» و «جنوب شهر» بود. شعر و ادبيات ما – اساساً – از اين نواحی «الهام» می گرفت بی آنکه به رشد قشر عظيم طبقهء متوسط جديد شهری (که در واقع حاميان اصلی آزادی و دموکراسی بودند) توجهی داشته باشند. همه از «بچه های اعماق» سخن می گفتند که بقول شاملو: «بر جنگل بی بهار می شکفند / و بر درختان بی ريشه، ميوه می آورند» بی آنکه بدانند که اين «بچه های اعماق» ممکن است« بسيجی های زنجير بدست» يا پاسداران سرکوبگر ِ فاشيسم باشند. شعر و ادبيات ما از «جنوب شهر» بر می خاست که با باران (انقلاب) ويران می شد:
 «جنوب شهر را باران ويران خواهد کرد
 جنوب شهر را باران ويران خواهد کرد
                 و من شگفتا! غمگين نمی شوم
 سقوط عاطفه های لطيف را در خود، بايد، امشب، جشن بگيرم
 من، اين زمان، رسا و منفجرم، مثل خشم
                       و مثل خشم، توانايم
 و می توانم ديوان شعر «حافظ» را بردارم
 و برگ برگش را، با دست های خويش، پاره پاره کنم
 و می توانم – چو ن خنجر و پلاسيدن – لزوم خون و خزان را باورم کنم
 و می توانم در رهگذار ِ باد، قد افرازم
 و باغی از شکوفه و شبنم را، پرپر کنم
 و می توانم حتّی – از نزديک – سر بُريدن يک تا هزار برّهء نوباوه را نظاره کنم
 نگاه کن! نگاه کن!
 که گفته است که ويران شدن تماشائی نيست؟
 که گفته است که ويران شدن غم انگيز است؟
 جنوب شهر ويران خواهد شد
 و جای هيچ غمی نيست
 جنوب شهر را آوارِ آب، ويران خواهد کرد
 شمال شهر را ويرانی جنوب …»
 روشنفکران ما – در آن زمان – حتّّی با جشن هنر شيراز، جشنوارهء طوس، بنياد فرهنگ ايران، تالار رودکی و فرهنگسرای نياوران هم ميانه ای نداشتند، در واقع هر چه که از «بالا» می آمد، «بو» می داد و اشرافی و بورژوائی تلقّی می شد….روشنفکران و رهبران سياسی ايران فراموش کرده بودند که دموکراسی، مقوله ای است تاريخی و محصول رشد و تکامل مناسبات سرمايه داری، و به يک زيرساخت اقتصادی – اجتماعی و فرهنگى مناسب نياز دارد. دموکراسی، حاصل يک روند تاريخی و دراز مدّت است که بدنبال توسعهء ملّی و تجدّد اجتماعی رشد می کند. بنابراين: جامعهء ايلی – ايدئولوژيک روشنفکری ما – با نفی عوامل رشد دموکراسی (يعنی با نفی زيرساخت های بورژوائی نظام گذشته) چگونه می توانست حامل آزادی، دموکراسی و حقوق بشر باشد؟ … با چنان ايدئولوژی و اعتقادی، اکثريت قريب باتفاق روشنفکران و رهبران سياسی ما در آن دوران، عکس برگردان امام خمينی (يا در شکل خوشبينانه و «پيشرو») شبيه کيم ايل سونگ، کاسترو يا انورخوجه بودند!.
 بدين ترتيب: «جبههء امتناع روشنفکران و رهبران سياسی»، تمرکز بيش از حد قدرتِ در دست شاه، اشتباهات غيرقابل توجيه رژيم و خصوصاً سلطهء جهنمی ساواک، چاقوی مخالفان و روشنفکران انقلابی را تيزتر می کرد ….ديگر، همه به «سرنگونی» و «انقلاب» می انديشيدند و يا بعبارت دقيق تر،بقول فروغ فرّخزاد:
 - «ديگر کسی  به عشق نيانديشيد،
 و هیچ‌کس
 دیگر به هیچ چیز نیاندیشید».
 «اسماعيل خوئی» بعد از انقلاب، صميمانه و شجاعانه گفت:
 - « ما عشق مان، همانا
                     ميرابِ کينه بود
 ما کينه کاشتيم
 و، تا کِشت مان ببار نشيند
               از خون خويش و مردم
                                      رودی کرديم
 ما، خام سوختگان
 ز آن آتش نهفته که در سينه داشتيم
 در چشم خويش و دشمن
                            دودی کرديم
 ما، آرمان هامان را
 معنای واقعيت پنداشتيم
 ما «بوده» را «نبوده» گرفتيم
 و از «نبوده»
               - البته تنها در قلمروِ پندار خويش -
                                                    «بود» ی کرديم
 ما، کينه کاشتيم
 و خرمن خرمن
              مرگ برداشتيم …
 نفرين به ما!
 ما، مرگ را سرودی کرديم …».
 
                                                              بخش پايانى:
 
زيرنويس ها:
 ۵ – نگاه کنيد به: علی ميرفطروس، ملاحظاتی در تاريخ ايران، چاپ چهارم، صص ۱۰۶- ۱۰۸.
 ۶ – علی اصغر حاج سيدجوادی، طلوع انفجار، تهران، ۱۳۵۷
 ۷ – مثلاً وقتی عکس افتتاح سدّ عظيم «دز» (در خوزستان) در نشريات خارجی چاپ شد، بحث بسياری از فعالين سياسی در خارج از کشور اين بود که: «اين عکس، مونتاژ است و ساختن چنين سدّ عظيمی در ايران، دروغ تبليغاتی رژيم شاه است»
 ۸ – برای نمونه، نگاه کنيد به خاطرات دکتر منوچهر ثابتيان (از رهبران کنفدراسيون): فصل کتاب، شمارهء ۲، بهار ۱۳۶۹، صص ۶۶-۸۲
 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 
 
انقلاب اسلامی ایــران: باز خوانی يک روايت (٣)، علی ميرفطروس
 
 
 
*اگر بپذيريم که حاکمیّت قانون ، ناسيوناليسم ، ترقيخواهی (تجدّد)و استقرار آزادی های سياسی،چهار محور ِ اساسی آرمان های مشروطیّت بودند، می توان گفت که رضاشاه و محمد رضاشاه با اهمیّت دادن به توسعهء اقتصادی – صنعتی و رواج تجدّد اجتماعی و با تأکيد بر ناسيوناليسم، از تحقّق چهارمين آرمان جنبش مشروطیّت (يعنی توسعهء سياسی و استقرار آزادی) باز ماندند…
 
*بر خلاف روشنفکران دورهء مشروطه و رضاشاه (که معتقد به تجدّد و توسعهء ملّی و رواج آموزش و پرورش نوين بودند) روشنفکران بعدی(مانند آل احمد و دکتر شريعتی) ضمن جهل از ماهیّت آزادی و دموکراسی غربی و مخالفت با آن، معتقد به «بازگشت به خويش» يا«بازگشت به سرچشمه» (بازگشت به اسلام و فلسفهء تشیّع) بودند.
 
                                                             * * *
    رضاشاه و خصوصاً محمد رضاشاه  به مشارکت واقعی مردم ،بی توجه بودند و همه چيز از« بالا» سازمان می يافت. اين امر باعث شد تا شکافی که بطور تاريخی بين دولت و ملت (Etat-Nation) وجود داشت، در زمان رضاشاه و محمد رضاشاه نيز باقی بماند و ملت، اقدامات و اصلاحات دولت را از آن ِ خويش نداند. رضاشاه و محمد رضاشاه با ايجاد دادگستری و کوتاه کردن دست ملاّها از عرصه های قضائی کشور و با تدوين و اجرای قوانين مترقی (خصوصاً در بارهء حقوق زنان) گام های مهمی در قانونمندی جامعه برداشتند اما بخاطر فاصله بين ملت و دولت و عدم مشارکت طبقهء متوسط علاقمند، اصلاحات شان، اهمیّت اجتماعی لازم را نيافت… و اين چنين بود که در آستانهء رويدادهای سال ۵۷ وقتی که شاه «صدای انقلاب مردم» را شنيد، طبقهء علاقمند و متشکّلی وجود نداشت تا از دستاوردهای رژيم دفاع نمايد. به عبارت ديگر: اگر بپذيريم که حاکمیّت قانون ، ناسيوناليسم ، ترقيخواهی (تجدّد)و استقرار آزادی های سياسی،چهار محور ِ اساسی آرمان های مشروطيت بودند، می توان گفت که رضاشاه و محمد رضاشاه با اهمیّت دادن به توسعهء اقتصادی – صنعتی و رواج تجدّد اجتماعی و با تأکيد بر ناسيوناليسم، از تحقّق چهارمين آرمان جنبش مشروطيت (يعنی توسعهء سياسی و استقرار آزادی) باز ماندند…
 اينکه در جامعه ای مثل ايران (نه در جامعهء سوئيس يا فرانسه و انگليس) در جامعه ای مثل ايران (با آن گذشتة تاريخی و آن ساختار ايلی – روستائی و خصوصاً با توجه به حضور روس ها که هميشه چشم به منافع ملی ما داشتند) در چنان جامعه ای آيا ابتداء تجدّد و توسعهء ملی، مقدّم بود يا استقرار آزادی و دموکراسی سياسی؟ مسئلهء بسيار مهمی است که بايد منصفانه به آن پرداخت. بطوريکه گفتيم: روشنفکران عصر مشروطيت و رضاشاه – عموماً – به توسعهء ملّی، سوادآموزی، تجدّدگرائی، استقرار امنیّت و حکومت قانون، جدائی دين از حکومت، وحدت ملّی، ناسيوناليسم، و به ايجاد مدارس و آموزش و پرورش نوين توجه داشتند و از آزادی و دموکراسی سخنی نگفته بودند (از ميرزا آقاخان کرمانی و ميرزا فتحعلی آخوندزاده بگيريد تا کاظم زادهء ايرانشهر، محمدعلی فروغی، عارف قزوينی، فخرالدين شادمان، کسروی و ديگران). آنها معتقد بودند در جامعه ای که ۹۵% افراد آن بيسواد هستند، آزادی و دموکراسی سياسی نمی تواند معنائی داشته باشد. در واقع رضاشاه بر زمينهء اين اعتقاد عمومی روشنفکران آن زمان ظهور کرد و محصول آن شرايط مشخص تاريخی بود و بطوريکه گفتيم: اين اعتقاد به «بيسوادی عوام» و کم بهاء دادن به آزادی و دموکراسی،در عقايد عموم روشنفکران دورهء بعد هم وجود داشت با اين تفاوت اساسی که بر خلاف روشنفکراندورهء مشروطه و رضاشاه (که معتقد به تجدّد و توسعهء ملّی و رواج آموزش و پرورش نوين بودند) روشنفکران بعدی(مانند آل احمد و دکتر شريعتی) ضمن جهل از ماهیّت آزادی و دموکراسی غربی و مخالفت با آن، معتقد به «بازگشت به خويش» يا «بازگشت به سرچشمه» (يعنی بازگشت به اسلام و فلسفهء تشیّع) بودند.با چنين اعتقادی بود که آل احمد در سفر ِ به مکّه(بسال۱۳۴۳)در نامه ای خطاب به آيت الله خمينی خود را « فقير ِ گوش بزنگ و بفرمان و فرمانبردار »ناميده بود(۱).
 
آل احمد ضمن تحقير آزادی و دموکراسی ِغربی، عميقاً اعتقاد داشت:
 - «ما نمی توانيم از دموکراسی غربی سرمشق بگيريم، فقط وقتی می توان در اين مملکت دَم از آزادی و دموکراسی زد که بسياری از مقدمات آن فراهم شده باشد، برای اينکه کسی که اُجرتِ مدتِ بيکار شدن افراد را می دهد تا آنها را بپای صندوق های رأی ببرد و يا کسی که فقط وسيله مجانی رفت و آمد اهالی يک حوزه را بپای صندوق رأی فراهم می کند، آخرين نفری است که رأی مردم را در دست دارد. چنين انتخاباتی چيزی جز انتخاب عوام نخواهد بود …».
 دکتر شريعتی نيز ضمن تأکيد بر «بی ارزشی ِ آرای عوام»، تأکيد می کرد:
 - «آزادی و دموکراسی غربی- تماماً- خرافه ای بيش نيست … آزادی، دموکراسی و ليبراليسم غربی چونان حجاب عصمت بر چهرهء فاحشه است». او رعايت آزادی و دموکراسی در جامعه ای مانند ايران را نه تنها «خطرناک و ضدانقلابی» می دانست بلکه تأکيد می کرد:
 - «رهبر انقلاب و بنيانگذار مکتب، حق ندارد دچار وسوسهء ليبراليسم غربی شود و انقلاب را به دموکراسی رأس ها (توده های مردم) بسپارد …».(۲)
 لنينيسم و استالينيسم حزب توده به ماهیّت توتاليتاريستی فلسفهء سياسی در ايران رنگ تازه ای زد و بزودی ،«تشیّع انقلابی» (توسط شريعتی و مجاهدين خلق) و بعد،تبليغ «غرب زدگی» و فلسفهء «بازگشت به خويش» (توسط آل احمد، شريعتی، احمد فرديد، رضا داوری، مرتضی مطهری، سيد حسين نصر و ديگران) تجددگرائی نوپای ايران را عقيم کردند. اين افکار و عقايد- در واقع – ميخ هائی بودند بر تابوت نوزاد نيمه جانِ تجدّد در ايران.
 
خاطرات و خطرات!
    انقلاب اسلامی و شخص آيت الله خمينی از آغاز برای من نوعی توهين بزرگ به حرمت انسانی بود. من در آن روزها در يک مسافرخانه بنام «بيستون» در خيابان اميرکبير (چراغ برق) زندگی می کردم. در واقع بعد از انتشار نشريهء دانشجوئی «سهند» و اذیّت و آزارهای ساواک، من مجبور شده بودم که در اين مسافرخانه زندگی کنم، در يک اطاقک ۳×۲ متری. بنابراين طبيعی بود که از آنهمه آزار و اختناق رژيم گذشته بيزار باشم، با اينهمه در حوادث و رويدادهای منجر به انقلاب ۵۷، من دارای حالتی دوگانه بودم: بيزار از آزار و اختناق ساواک، و گريزان از آنچه که بنام انقلاب و انقلاب اسلامی در حال وقوع بود. انتشار كتاب«اسلام شناسی» (فروردين 1357)«حلاج» (ارديبهشت1357 )و  خصوصاً «آخرين شعر» (مرداد ماه1357)بازتاب اين هراس و بيزاری و نفرت بود.
    خيابان اميرکبير (چراغ برق) و خصوصاً «سرچشمه» از يکطرف به ميدان سپه و بهارستان و ژاله و دانشگاه تهران می رسيد و از طرف ديگر به بازار تهران و خيابان سيروس (بوذرجمهری)، سه راه آذری تا خيابان ری و بهشت زهرا.
    در آن حالت دوگانهء بيزاری و گريز، ساعت ۴ بعدازظهر روز ۲۶ دی ماه ۵۷ وقتی خبر «رفتن ِ شاه» مثل بُمبی در سراسر ايران ترکيد، من در «ميدان سپه»ی تهران بودم، در اقيانوسی از مردمی بی چهره، گمگشته، گنگ و گيج… روزنامه های کيهان و اطلاعات با تيتر بسيار درشتِ «شاه رفت» در دست های مردم هيجان زده، می رقصيدند، در اينحال، وقتی مجسمهء رضاشاه را در «ميدان سپه» بزير می کشيدند،‌من هيچ احساس شادمانی يا رضايتی نداشتم، «آخرين شعر» من – در واقع – گويای اين حس و حالت من نسبت به انقلاب اسلامی و شخصیّت خمينی بود. بعد از اين «آخرين شعر»، من ديگر بطور کلی از شعر کناره گرفتم و به تاريخ و مطالعات تاريخی کشيده شدم:
 
                                                 آخرين شعر
 
- « نه !
      نه !
        نه !
 مرگ است اين
       که به هیأت قدّيسان
        بر شطِّ شادِ باور ِ مردم
                     پارو کشيده است …».
 
اين را خروس های روشن ِ بيداری
          – خون کاکُلانِ شعله ورِ ِ عشق-
                                                        گفتند.  

- « نه!
     اين،
       منشورهای منتشر ِ آفتاب نيست
 کتيبهء کهنهء تاريکی ست -
      که ترس و
          تازيانه و
               تسليم را
                    تفسير می کند.
 آوازهای سبز ِ چکاوک نيست
 اين زوزه های پوزهء «تازی» هاست
 کز فصل های کتابسوزان
 وز شهرهای تهاجم و تاراج
                          می آيند.».
 
اين را سرودهای سوخته
 - در باران-
 می گويند.
                                                       * *
 خليفه!
         خليفه!
              خليفه!
 چشم و چراغ تو روشن باد!!!
 اخلافِ لافِ تو
          اينک
 
در خرقه های توبه و تزوير
 با ُمشتی از استدلال های لال
                 حلّاج ديگری را
                        بر دار می برند
 خليفه!
      خليفه!
           چشم و چراغ تو روشن باد !!!
 
                                                      ٭
 
  در عُمق ِ اين فريبِ ُمسلّم
   در گردبادِ دين و دغا    
                               بايد     
 
      از شعله و   
                  شقايق و         
 
                           شمشير                            
 
            رنگين کمانی  بر افرازم … 
 
http://www.neekou.com/videos/448/Akharin-shear

                                        ****
 از خاطرات مختلف زمان انقلاب ۵۷، آنچه را که در اينجا می توانم بگويم اينست:
 در رويدادها و حوادث خونين روزهای ۱۹ تا ۲۲ بهمن، من دو سه بار در بهشت زهرا شاهد تشييع و تدفين «شهداء» بودم. در يکی از اين روزها از سر ِ کنجکاوی يا همدلی، به هنگام تدفين يکی از شهداء، ديدم که در «گور» بجای جسد شهيد، مقداری روده و جگر و استخوان ريخته اند، با تعجّب و حيرت از يکی از عزاداران پرسيدم:
 - پيکر شهيد چه شد؟
 مردی «ريشمند» با گريه و زاری جواب داد:
 - «برادر! زير ِ تانک! زير ِ تانک های ارتشی، له شده ! »
 
اين صحنه – با توجه به آن فضای خون و جنون و شهادت – در ذهن من بود تا در دسامبر ۱۹۸۹ حوادث مربوط به رومانی و سرنگونی چائوشسکو پيش آمد. در جريان حوادث اين کشور بود که ديدم جسدهائی را از ادارهء پزشکی قانونی بيرون کشيده بودند و به عنوان «شهيد» در برابر تلويزيون های جهانی قرار دادند. بعدها گزارشگر معروف شبکهء ۱ تلويزيون فرانسه (پاتريک بورا Patrick Bourrat) در يک برنامهء تلويزيونی به اين «صحنه سازی»ها اشاره کرد و اعتراف نمود که تعداد ۷-۸ هزار کشته در حوادث رومانی، بسيار بسيار اغراق آميز بوده است!
                                                                          *
 پس از انقلاب، ما در يک آپارتمان کوچک، واقع در خيابان نادرشاه شمالی (جنب تهران کلينيک) زندگی می کرديم. در آن روزها، مسئلهء ماهیّت انقلاب اسلامی، جنگ عراق، اشغال سفارت آمريکا و «خصلت ضدامپرياليستی امام خمينی» مسئلهء روز ِ نيروهای سياسی و روشنفکری بود که هر کس می بايستی به اصطلاح «تعيين موضع» می کرد.
 با توجه به استقبال گسترده از کتاب کوچک «اسلام شناسی» و خصوصاً «حلاّج» و انتشار «آخرين شعر» و بعد، نقدی که از حوزهء علميهء قم در روزنامهء «آيندگان» چاپ شده بود و خصوصاً کتاب تهديدآميز و فتواگونهء يکی از اساتيد حوزهء علمیّهء قم بنام «سيد محمود ميردامادی» (نشر «انجمن اسلامی صاحب الزمانِ خمينی شهر») و دستگيری و شکنجهء شديد ناشر «اسلام شناسی»(زنده يادنصرت ديوان بيگى)، من به اصطلاح «مهدورالدّم» شده بودم و ديگر زندگيم را «تمام شده» می ديدم. بنابراين، در آن روزها توجّهء چندانی به غوغاهای سياسی – سازمانی ِ دوستان نداشتم بلکه بيشتر به نوشتن کتاب «بابک خرّمدين» (جنبش سرخ جامگان) مشغول بودم (و جالب است که تنها چيزی که بهنگام فرار از ايران توانستم با خود بياورم، همين تحقيق «بابک خُرّمدين» بود!). در اين ميان، به پيشنهاد آقای «حبيب کاوش» کارگردان فيلم «فصل خون» (دربارهء شورش ماهيگيران بندر انزلی در نخستين ماه های انقلاب اسلامی)، شروع به تهيهء فيلمنامه ای بر اساس کتاب« حلاّج »کرديم. برای نوشتن اين فيلمنامه، من ابتداء به دوستان عزيزم زنده ياد سعيد سلطانپور و بعد محسن يلفانی مراجعه کردم تا سرانجام، احمد شاملو پذيرفت که فيلمنامهء «حلاّج» را بنويسد و بهمين جهت جلساتی در خانهء شاملو تشکيل می شد.
 احمد شاملو (صرف نظر از ضدّيت غيرمنصفانه اش با رژيم شاه و عَـصَبّيت ناشايسته اش دربارهء شاهنامهء فردوسی) شاعری بود بسيار «طنّاز» (طنزگو) و مُدرن (در تعريف اروپائی کلمه) که شناخت شگفتی از موسيقی کلاسيک غرب و ادبيات اروپائی داشت. او بقول دوست هنرمندم – دکتر بهمن مقصودلو- براستی «شاعر آزادی» بود. شاملو از جمله روشنفکرانِ نادری بود که در آن روزهای پر تب و تاب، نسبت به حاکمیّت جمهوری اسلامی هشدار می داد و مبارزهء شديدی را عليه سياست های شاعران و نويسندگان «توده ای» (بخاطر حمايت بيدريغ شان از امام خمينی) آغاز کرده بود که سرانجام، منجر به اخراج يا انشعاب آنان از «کانون نويسندگان ايران» گرديد.
 شعر درخشان احمد شاملو خطاب به خمينی، بدون نام شاعر،درهمين زمان انتشار يافته بود:
 
 
                                               - « ابلها مردا!
                                                         ابلها مردا!
                                                        عدوی تو نيستم
                                                         من،
                                                                 انکار ِ توأم! …»
 
                                                                          **
 در کنار ِ «افسونِ ماه زدگی ِ» (۳) اکثریّت رهبران سياسی و روشنفکران ايران، بودند روشنفکرانی که از آغاز، «صدای پای فاشيسم» را شنيده بودند و نسبت به استقرار يک فاشيسم مذهبی، هشدار داده بودند که علاوه بر احمد شاملو، از دکتر مهدی بهار (نويسندهء کتاب معروف «ميراث خوار استعمار»)، دکتر مصطفی رحيمی و خانم مهشيد اميرشاهی بايد نام بُرد.
 من در آن روزهای تعقيب و گريز، کمتر به اصطلاح «آفتابی» می شدم. در آن روزها، کتابفروشی مدرنی بنام «کتابفروشی تاريخ» در منطقهء عباس آباد تهران، به همّت استاد ايرج افشار و فرزندش (بابک افشار) تأسيس شده بود که بسيار غنی و چشم گير بود. اين، اولين کتابفروشی به سبک کتابفروشی های اروپائی در ايران بود.
 
در يکی از غروب ها، وقتی به کتابفروشی «تاريخ» وارد شدم ديدم که شاهرخ مسکوب، استاد عبدالحسين زرّين کوب، فريدون مشيری و محمد پروين گنابادی با دکتر مهرداد بهار دربارهء خمينی و سياست های حزب توده و شخصیّت کيانوری «مجادله» می کنند.
 دکتر مهرداد بهار، شاهرخ مسکوب و محمد پروين گنابادی (مترجم نامدار کتاب «مقدّمه»ی ابن خلدون) در جوانی از مسئولان برجستهء حوزه های حزب توده در اصفهان و مشهد بودند.
 روشن بود که حمايت دکتر مهرداد بهار از خمينی نه بخاطر اعتقادات مذهبی او بلکه بيشتر بخاطرتعلّقات گذشته اش به حزب توده و ضدّيتش با شاه بود، امّا – در هر حال – در آن روزها، موضع گيری های مهرداد بهار برايم بسيار بسيار سئوال انگيز بود:
 - پسر استاد ملک الشعراء بهار و استاد بزرگ اساطير و تاريخ ايران باستان چرا و چگونه از خمينی حمايت می کند؟
 در چنان حالتی از «پرستش» و «پُرسش»، وقتی به خانه رسيدم و ماجرا را به همسرم گفتم؛ پرسيد:
 - بالأخره تو با کی هستی؟ با دکتر مهرداد بهار؟ يا با شاهرخ مسکوب؟
 گفتم:
 - با همهء علاقه و ارادتم به مهرداد بهار، من در کنار حزب توده و انقلاب اسلامی نخواهم بود!
                                                                    * * *
 در آن روزها، دوستانی به خانهء کوچک مان رفت و آمد می کردند و در صَدَد بودند تا من و همسرم را به حزب توده يا سازمان فدائيان (اکثريت) «جذب» کنند، از جمله،يک شاعری که غالباً با انبوهی از نشريات حزب توده و سازمان اکثريت به خانه می آمد و از شخصیّت «پدر کيانوری» (يعنی همان رفيق کيانوری) تعريف ها می کرد و حضور بزرگوارانی مانند سياوش کسرائی، به آذين، سايه و ديگران را دليل دُرستیِ «راه توده» می دانست و … از همين زمان بود که من، اين دوستان را «فدائيان حزب توده» ناميدم…..
 تنها سه سال بعد (۱۳۶۱) با دستگيری رهبران حزب توده و سرکوب شبکه های حزبی و سازمانی، دوست شاعر ما،بی هيچ «مقصدی»، هراسان و درمانده و پريشان، آمده بود و بدنبال پناهگاهی می گشت و ظاهراً خانهء کوچک مان را «مخفی گاه» خود يافته بود!!؟
                                                                           **
 پدرم (حاج سيد محمدرضا ميرفطروس) اولين و قديمی ترين کتابفروشی شهرمان (لنگرود) را تأسيس کرده بود. او مصدّقی ِ مورد احترام مردم و آزاده ای بود که با وجود اعتقادات مذهبی اش، در فروش يا ارائهء کتاب های مترقّی و روشنگر، می کوشيد. بنابراين: کتابفروشی لنگرود- از آغاز- يکی از سنگرهای مبارزه عليه انقلاب اسلامی و تفکرات حزب توده بشمار می رفت. اين امر – صد البتّه – برای «انصار حزب الله» و «فدائيان حزب توده» بسيار گران و ناگوار بود و چه بسا کينه و دشمنی آنان را بر می انگيخت.
 در آن زمان، فردی بنام «امير. ج» (يکی از مسئولان حزب توده در لنگرود) آنچنان ذوب در ولايتِ امام خمينی و رهبری نورالدّين کيانوری شده بود که بنام حزب توده، دسته های «سينه زنی» و عزاداری در شهر به راه می انداخت. من، اين فرد را – به تمسخر- آقای «جواهر کلام» خطاب می کردم. او می کوشيد تا به هر وسيله ای از فعاليت های کتابفروشی پدر جلوگيری کند و…. سرانجام، روزی که «انصار حزب الله» به کتابفروشی حمله کردند، آقای «جواهر کلام»، در آنسوی خيابان، با «لبخند فاتحانه» ای، نظاره گرِ غارت و چپاول کتابفروشی و توهين و ضرب و شتم پدرم بود:
                               آنکه دائم هوس ِ سوختن ما می کرد
                                                        کاش می آمد و از دور تماشا می کرد…
 
    زيرنويس ها :
۱- نگاه کنيد به:ميرفطروس،ملاحظاتی …،ص۱۰۶
 ۲- دربارهءعقايد و آرای دکتر شريعتی نگاه کنيد به:ميرفطروس،صص۱۰۷- ۱۱۰ ، ۱۲۱- ۱۲۹ و۱۳۲ – ۱۵۱
 ۳- اين ترکيب از نويسندهءگرامی داريوش همايون است .
 
 
 

تارنمای علي ميرفطروس
 خبرخوان
 
Notice: Uninitialized string offset: 0 in /home/6/u3714206/w
 
                                                                                               


زيرنويس ها:
 
*داريوش همايون،انقلاب اسلامى را«يك انقلاب نالازم»مى داند٠
 
۱ – نگاه کنيد به: ملاحظاتی در تاريخ ايران، علی ميرفطروس، چاپ چهارم، کانادا، ۲۰۰۱، صص ۱۱۲-۱۱۴
 ۲ – اشاره به سخن جلال آل احمد در ستايشِ «نعش ِ آن بزرگوار» (شيخ فضل الله نوری): غرب زدگی، جلال آل احمد، تهران، ۱۳۵۹، ص ۳۶
 ۳ – گفتنی است که اين شعر «فروغ فرّخزاد» در سال های ۴۰ سروده شده بود و لذا ربطی به انقلاب اسلامی سال ۵۷ نداشت.
 ۴– روزنامهء اطلاعات، شمارهء ۱۵۷۶۱، ۲۶ دی ماه 1357