آوینی منتقد روشنفکری سکولار

اشاره: "خلاف آمد عادات" رسانه ها و نشریات که سخن گفتن از بزرگان و شهدا را به "زمان" و "مکان" مشخص و تابلودار خاصی! محدود کرده اند، می خواهیم بت "عادات سخیف روزمرگی ها" را بشکنیم، و خود را از قفس "مشهورات زمانه" رها کنیم.
 افسوس شهدا را که خود قفس "زمان و مکان" را در نوردیده اند، در قفس دیگری گرفتار کرده ایم!
 شهدا از جنس تاریخ نیستند "عین حقیقت اند" و "حقیقت" را نمی توان در "زمان و مکان" تاریخی محبوس کرد.
 سید مرتضی آوینی خود از جنس "علمداران حقیقت" بود، چه اولین اثر مستند خود را نیز با همین عنوان یعنی "حقیقت" آغاز کرد.
 با نفس روح الهی، حضرت روح الله "حقیقت" را یافت. مبارزه در راه "ولایت" را همسنگ جهاد در رکاب حضرت رسول الله می دانست و با فرمان "ولایت" بود که مجموعه دوم روایت فتح را آغاز و در این مجاهده به "کربلای فکه" رسید و از آنجا به "حقیقت" پیوست.
 می گفت "در عالم رازی هست که جز با خون، فاش نمی شود"، می گفت "هرکس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند" و این رمل های کربلای فکه بود که مرتضی پای بر آن نهاد و تا آسمان رفت و "راز" عالم بر او فاش شد. اینچنین فکه "رازدار" حقیقت سید شهیدان اهل قلم شد.
 مرتضی، مستندساز بود، سردبیر سوره بود، نویسنده بود، منتقد بود، غرب را هم خوب می شناخت، تفکر انقلابی امام(ره) را با تمام وجود درک کرده بود و این تفکر رادر تمام آثارش و حتی رفتارش ساری و جاری کرده بود.
 می گفت نباید بگذاریم سخنان آقا در پیچ و خم های اداری زمین بماند.
 تقدیر ستایش آمیز از مرتضی کافی نیست باید به "مرتضی" عمل کرد. او را در کارها به کاربرد و باور کرد.
 شهریار زرشناس با مرتضی رفیق و همدم حرفهای ناگفته اش بوده است. با هم پای بخش اول این ناگفته ها می نشینیم، تقدیر چنین شد تا این گفت و گو همزمان با سوم خرداد، روزی که "خدا خرمشهر را آزاد کرد" و خرمشهر نه خرمشهر که خونین شهر شد؛ خرمشهر "شهری در آسمان".
 
 
 
سید محمد واسطه آشنایی با سید مرتضی
 
 
 
زمینه آشنایی من با آقا مرتضی به حدود سال 68، 69 باز می گردد. از سال 68 من مقاله هایی را در روزنامه کیهان در نقد مقالات قبض و بسط سروش آغاز کرده بودم. آن زمان آقای سروش مقالات قبض و بسط خود را در بخش مقالات فرهنگی کیهان منتشر می کرد و کیهان فرهنگی هم مطلقاً دست خود آنها بود و آنها اجازه نمی دادند، مطلقاً فردی غیر از خودشان بحثی یا نقدی در زمینه این مقالات داشته باشد. حتی وقتی نقدهای آقای دکتر داوری را در این زمینه می گرفتند، تقطیع می کردند. آقای نصیری معتقد بود که این فضا باید عوض شود و اینطور نباشد که آنها هم خودشان تئوری را مطرح کنند و هم نقدها را خودشان دسته بندی کنند، من مقاله قبض و بسط را خواندم و به نظرم این مقاله بنای تحولی در اندیشه دینی و در واقع هدف اصلی آن مقاله ها ایجاد پروتستانتیزم اسلامی بود.
 
 
 
یکی از بازتابهای آن مقا له ها آشنایی من با میرشکاک بود. سپس از طریق او با سردبیر وقت ماهنامه سوره یعنی سید محمد آوینی آشنا شدم. البته او هم به علت برخی فشارها واختلافات با مدیریت حوزه هنری که آن موقع با آقای زم بود، از سوره رفت و به من گفت از این پس با برادرم آقا سید مرتضی همکاری و کار کنید. تا اینکه سرانجام طی جلسه ای با آقا مرتضی آوینی، با ایشان آشنا و متوجه شدم این آشنایی خیلی عمیق تر از آن چیزی است که تصور می کردم. به من گفتند توهم از چند جهت شبیه من هستی و آن اینکه من هم مثل تو خود ساخته ام و مثل تو معلم نداشتم و یکسری از دغدغه هایی را که از نظر آدم عادی ممکن است خلاف عادات باشد، وقتی برای او تعریف کردم، می گفت من هم مثل تو بودم.

 
 
من به سفارش سید محمد، اولین مقاله ای که در مجله سوره نوشتم در مورد کرکگور بود. چون در آن زمان فیلم هامون بسیار مطرح بود. سید محمد گفت یک بحث فلسفی در مورد کرکگور بنویس تا ارتباط او با هامون مشخص شود. چاپ این مقاله به دوره مدیریت سید مرتضی موکول شد. اگرچه دیدگاه مرتضی با من در این مورد متفاوت بود ولی بدون هیچ چون و چرایی اجازه چاپ داد. هرچند با بحثی که با من داشت، مواضع و نظرات من را در این مورد اصلاح کرد.
 
 
 
گمشده خود را در امام(ره) یافته بود
 
 
 
تحمل محیط های اداری برایش مشکل بود. قبل از انقلاب، فردی بود که با توجه به روحیات خاص خودش هر جایی نمی توانست کار کند. تحمل فضاهای خشک اداری را نداشت چراکه دراین محیط ها خلاقیت های افراد کشته می شود و مرتضی نمی توانست دراین قالبهای کوچک بماند. برایم تعریف می کرد بعداز جریان 17 شهریور 57 چگونه متحول می شود و آوینی تازه ای متولد می شود. می گفت گمشده خود را در امام یافتم.
 
 
 
سوره، یک دانشگاه تأثیرگذار بود
 
 
 
سردبیری آقا مرتضی، بوروکراتیک واداری نبود و فضای مجله سوره بسیار گرم و صمیمی بود. آقا مرتضی برداشت های تأویلی دقیقی از عالم داشت و اکنون افسوس می خورم که چرا صحبت های ایشان را ضبط نمی کردم. نماز اول وقتش هیچ گاه ترک نمی شد. می گفت امام صادق(ع) فرموده اند: شفاعت کسی را نمی کنم که نسبت به نماز بی اعتنا باشد.
 
 
 
آوینی مرا در نقد سروش و جریان روشنفکری بیمار سکولار و شناساندن دنیای غرب، وارد فاز جدیدی کرد و از نظر اندیشه ای هر آنچه که دارم میراث آوینی است. نمی گویم دیدگاههایم به زیبایی، تأثیرگذاری و عمق دیدگاههای اوست، فقط می گویم که سخنان او نظر مرا عوض کرد. روزی که نزد آوینی رفتم تصور می کردم فلسفه (حتی فلسفه غرب) دریچه ای به روی حکمت است. هرچند نسبت به غرب نقد داشتم ولی حتی نقدهایی که علیه دکتر سروش می نوشتم، از موضع فلسفی می نوشتم اما مرتضی موضع و جهت را عوض کرد. تمامیت اندیشی و ماهیت اندیشی درباره غرب را در دیدگاه من تغییر داد. من تا آن روز همیشه با اسم مستعار مطلب می نوشتم اما آوینی گفت از این به بعد با اسم خودت مطالب را چاپ می کنیم. اولین مقاله ای که از من بدون اسم مستعار چاپ شد، تحت عنوان "درآمدی بر اومانیسم و رمان نویسی" بود که بعدها نام اولین کتابم نیز شد. این عنوان را آوینی انتخاب کرده بود. در واقع سوره، یک دانشگاه تأثیرگذار بود.
 
 
 
اولاً سوره نشریه ای قوی و تئوریک بود. دوم اینکه سوره در چارچوب و ذیل گفتار روشن فکری حرف نمی زد و خلاف آمد عادات بود. حتی آقا مرتضی و سید محمد آن قدر روی مسئله تنظیم زبان دقت داشتند که می گفتند زبان می تواند نسبت ما را با هستی تبیین کند و اگر ما از واژه ها بد استفاده کنیم و یا از واژه های ادبیات رسانه ای استفاده کنیم، گرفتار و از مسیر حقیقت دور می شویم. بسیار روی کاربرد برخی لغات و معانی آنها دقت و تأکید داشتند.
 
 
 
گفتمان آوینی، گفتمان انقلابی و دینی بود که شاخص های تئوریک پیدا کرده بود، نه گفتمان روشنفکری. در آن فضا (سالهای توسعه)، دقیقاً مجله سوره بیانگر نوعی آرمانگرایی انقلابی بود. با زبانی خاص و در سطح تئوریک.

 
 
مقالات آوینی در نقد روشنفکری سکولار بسیار طوفانی بود
 
 
 
مقالات آوینی در نقد روشنفکری سکولار بسیار طوفانی بود. بویژه مقاله ای که در نقد یکی از مقالات مسعود بهنود نوشت "حکومت آسان بی آینده است" حتی در سالهای بعد هم در سرمقاله های خود در مجله سوره درباره قبض و بسط، مدیریت علمی و فقهی می نوشت.
 
 
 
نحوه شهادت مرتضی نشان می دهد که ماهیت فکری او چه بود؟ آیا روشنفکر به معنای مصطلح آن، به منطقه مین گذاری شده فکه می رود. مرتضی ماشین پیکانی داشت که با آن ما را تا یک مسیری می رساند. در آخرین دیدار که کاملاً یادم است روز چهارشنبه ای بود که یکشنبه بعد از آن به شهادت رسید، درطول مسیر که می رفتیم به من گفت دارم جایی می روم که فرشتگان مستقیماً ارواح شهدا را تحویل می گیرند و به بالا می برند.
 
 
 
زم گله می کرد که چرا سوره خودکفا نمی شود!
 
 
 
عمده فشارها بر روی مجله سوره و آوینی از ناحیه حوزه هنری ومخصوصا آقای زم بود. به دلیل اینکه آنها درک نمی کردند سوره در حال انجام چه کار بزرگی است و حتی رئیس نشریات (آقای زم) که کار نظارت و ارزیابی مجلات را برعهده داشت، همیشه از ما گله می کرد که چرا مجله خودکفا نمی شود! و این نگاه به یک مجله ارزشی و اقعاً نگاه غلطی بود.
 
 
 
 سال 68 گفتمان ما با غرب صرفاً یک گفتمان سیاسی- اخلاقی بود. مثلاً اینکه فلسفه غرب، ماهیت تمدن غرب است و غرب را باید نقد کرد و.... اینها حرفهای رایجی نبود و حتی جلوی ترویج این ن
 
آوینی متفکر مرحله گذار
 
 
 
اعتقاد دارم اکنون در حال عبور از مرحله گذار هستیم. گذار به این معنا که جامعه ما بعد از انقلاب دچار غرب زدگی شبه مدرن شده و ما را گرفتار کرده و انقلاب اسلامی تحولی برای گذار از شبه مدرنیته بود و با پیروزی انقلاب اسلامی اراده سیاسی شبه مدرنیسم نابود شد اما اراده اقتصادی شبه مدرنیسم و نهادهای اجتماعی فرهنگی باقی مانده، در واقع رسالت انقلاب اسلامی هم اکنون این است که ما را از این غرب زدگی شبه مدرن به سمت یک چشم انداز دینی و معنوی ببرد. ما در مرحله گذار هستیم و شهید آوینی متفکر مرحله گذار و فرزند انقلاب است.
 
 
 
تئوری هایش در دانشگاه تدریس شود
 
 
 
نقد نظام آموزش عالی و بسیاری از مسائل دیگر، اولین بار توسط آوینی مطرح شد. در زمانی که کمتر کسی به این مسائل توجه داشت. گفتمان بعد از انقلاب می بایست گفتمان شهید آوینی باشد؛ مشروط بر اینکه ما بتوانیم این گفتمان را تبیین کنیم و در قالب یک منظومه آن را ارائه کنیم.
 
 
 
ما باید تفکرات آوینی را جدی بگیریم، برای کاربردی کردن آنها برنامه ریزی کنیم. بعد از تبیین و تشریح این تفکرات، آن را تئوریزه و از دل آن "مدل فکری" در آوریم. اخیراَ شنیده ام استاد رحیم پور گفته اند؛" چرا نظرات شهید آوینی را وارد متون درسی نمی کنیم؟ مگر آوینی چه کم از صاحب نظران غربی دارد؟"
 
 
 
دو مشکل اساسی صداوسیما
 
 
 
1- نبود بینش عمیق تئوریک که بفهمد رسانه صداوسیما فقط ابزار نیست و خودش هم شئونات و اقتضائاتی دارد که ممکن است حتی خود را به ما تحمیل کند یا حتی ما را در مسیری حرکت دهد که به جای اینکه ما آن را جلو ببریم، مایه تأسف است. فکر می کنند این رسانه لیوانی است که می توان هرچیزی را در آن ریخت و می گویند که ما بجای اینکه در این لیوان شراب بریزیم، آب می ریزیم اما متوجه نمی شوند که این رسانه موجودی است که گاهی اقتضائات خود را به ما تحمیل می کند و همه چیز در دست ما نیست، چون ماهیت تکنولوژیک دارد و موجود رامی که ما هرجا بخواهیم آنرا ببریم، نیست.
 
 
 
2- مشکل مدیریت های میانی. بدنه مدیریتی صدا و سیما یک بدنه انقلابی و متعهد و آرمانگرایی که بخواهد تحول ایجاد کند، نیست. در واقع زمانی که ما آن بینش را نداریم ولی به دلیل عمق دین گرایی و آرمانگرایی، چیزی را به طور غریزی حس کرده و عمل می کنیم و به سرانجام خواهیم رساند؛ ولی اینها نه آن تفکر انقلابی را دارند و نه آن بینش را دارند و تا هنگامی که این دو ضعف وجود دارد، تحولی هم رخ نخواهد داد، هرچند مدیریت ها عوض شود. چون چه بسا تمام آدمهایی که سر کار می آیند، همه در یک رده فکری اند.
 
 
 
حتی در کلاسهای دانشکده صداوسیما هم که تدریس می کردم، به نسبت سایر کلاس های دانشگاه های دیگر که تدریس داشتم، تعداد افراد لیبرال و سکولار بیشتر بود. در حالیکه این افراد با گزینش، انتخاب شده بودند اما توجهات فقط به ظاهرگرایی است که مثلاً خانمی که می آید حتماً چادری باشد. در صورتی که در دانشگاه های دیگر که من همان مباحث را در دروس مختلف تدریس می کردم، گرچه از نظر ظاهر تفاوت داشتند اما حداقل یک پذیرش نسبی یا آمادگی برای پذیرش و تأثیرگذاری بر روی آنها وجود داشت. در صورتی که در آنجا، من فقط با یک سری مدعی رو به رو بودم، کسانی که با این طرز تفکر قرار است بعداً مدیر، کارگردان، تهیه کننده و ... شوند. یعنی ممکن است خانمی که اینطور با چادر می آید، ذهنیتی داشته باشد که این ذهنیت او به مراتب از ذهنیت یک فرد بی حجاب یا بدحجاب بدتر باشد. فقط فکر ظاهرگرایی هستند و تفکر چه در میان کسی که انتخاب می کند و چه کسی که انتخاب می شود، اصلاً جایگاه ندارد.
 
 
 
در واقع رسانه به طور کلی در دنیا با پایین ترین سطح حیات انسانها، سطح غرائز و محسوسات تماس گرفته و آن را مخاطب خود قرار داده است. الآن ممکن است غرائز ما روی فطرتمان را پوشانده باشد اما اگر این پوسته را کمی کنار زده و با عمق فطرت رابطه برقرار کنیم و بتوانیم با سطوح بالاتر رابطه برقرار کنیم (البته نه لزوماً با سطوحی که به دانش، حکمت و عرفان برمی گردد) و یک سینمای اخلاقی و انسانی بسازیم، به نظر می رسد می توانیم به آن هدف رسیده و کارهای مثبتی در این زمینه انجام دهیم. چنانچه تجربه بعد از انقلاب هم در این زمینه نشان داد که می توانیم (فیلم هایی مثل رنگ خدا و ...)، یعنی می توانیم برمبنای مسائل دیگری فارغ از سکس، هیجان و... مخاطب را به سمت سینما جلب کنیم.
 
 
 
آوینی معتقد به سینمای روشنفکرانه نبود
 
 
 
آوینی معتقد بود سینما باید بتواند با مردم رابطه برقرار کند و معتقد به سینمای روشنفکرانه نبود. به لحاظ نظری خواهیم دید اگر روی عناصر فطری دست بگذاریم و آنها را فعال کنیم، این هدف محقق خواهد شد. حتی می توان سطح را نیز به لحاظ جذابیت های هنری، سطح عوام مردم در نظر گرفت اما این عوام هم مراتبی از وجدان، تعهد و ویژگی های فطری دیگر دارند که می توان با این ویژگی ها ارتباط برقرار کرد و اینها را تحریک کرد اما رسانه غربی اصولاً مأموریتش این نبوده است.
 
 
 
صداوسیما پوسته غرائز را پررنگ تر می کند
 
 
 

در واقع می توانیم به گفته شهید آوینی با نوعی ولایت بر تکنولوژی و تا حدودی ایجاد تغییر در ماهیت سینما این هدف را محقق سازیم. [همانطور که بنابر آیه قرآن، شیطان کسانی را می تواند مسخر خود گرداند که در چارچوب ولایت الهی نیستد.]
صداوسیما در دهه های اخیر بجای اینکه همان پوسته بیرونی، یعنی غرائز را رقیق تر گرداند آن را پررنگ تر نموده است.
 
 
 
مقام معظم رهبری هم در دیدارهای خود با مسئولان این رسانه، از نوعی جنگ رسانه ای و ملی صحبت کرده اند. یعنی رسانه هوشیار و آگاه باشد و درواقع طوری سازماندهی شود که آماده جنگ رسانه ای باشد. این بحث جدا از بحث آموزشی در صداوسیماست. این جنگ، یک جنگ تمام عیاری است که تنها محدود به جنبه نظامی نیست، یک جنگ تمام عیار فرهنگی و چه بسا سنگین تر از یک جنگ واقعی است، چون که ما دشمن را به طور محسوس نمی بینیم و رسانه ملی اگر گونه ای خود را سازماندهی کند که حداقل در همین سیستم اطلاع رسانی و ایجاد شناخت نسبت به دشمن و تقویت روحیه مقاومت و آرمانگرایی نیز خدماتی انجام دهد، کار مهمی کرده ولی این کار را هم انجام نمی دهد.
 
 
 
مشکل ما با صدا و سیما تا حدی شبیه مشکلی است که با ژورنالیسم و تکنولوژی مدرن داریم. اینها محصولات تمدن مدرن هستند و آن ارزشها را دارند و خیلی سخت است که ما این اندیشه ها و ارزش ها را به سمت ارزش های دینی سوق دهیم. البته آقا مرتضی معتقد نبود که این کار را نمی شود کرد، معتقد بود که این کار سخت است. آقا مرتضی می گفت اگر انسانها بر تکنولوژی ولایت داشته باشند، قادر به کنترل آن می شوند و همانطور که در نسبت فردی می تواند، در نسبت جمعی هم می تواند مسلط بر تکنولوژی شود. ژورنالیسم را به دو دسته تقسیم می کرد: ژورنالیسم حرفه ای (ژورنالیسم زرد و مستهجن) و ژورنالیسم انقلابی. در مورد رسانه هم همین اعتقاد را داشت که اگرچه اینها محصول اندیشه دینی نیستند اما می توانیم جوری با آنها تعامل کنیم که آنها را بعنوان ماده ای برای صورت تفکر دینی قرار دهیم و در عمل هم به دنبال پیاده کردن این مطلب بود. آوینی دل خوشی از صدا و سیما نداشت.
 
 
 
یک زمان هست ما می گوییم کسی که رسانه را مدیریت می کند، درک نمی کند که رسانه فقط ابزار نیست و شأنیتی هم دارد؛ این را باید به حساب ضعف تئوریک شخص گذاشت. اما یک وقت، این مشکلات در رسانه ملی از عدم شجاعت و قاطعیت سرچشمه می گیرد و حتی شاید این افراد با خودباختگی احساس کمبود کنند.
 
 
 
خودآگاهی انتقادی نسبت به ماهیت مدرنیته، مبنای انقلاب فرهنگی
 
 
 
متن برخی کتابهای درسی، چه در سطح دبیرستان و چه در سطح دانشگاه، فاجعه عظمی است. این کتب باید مورد بازنگری جدی قرار گیرند و احتیاج است که پنجره گرایشات انقلابی را به روی خود بگشاید. دوم آنکه برخی اساتید ما گرایش کم رنگی به مبانی انقلاب اسلامی دارند. در سال 78 در دانشگاه آزاد، اندیشه سیاسی تدریس می کردم. یکی از دانشجویان به من گفت شما اولین استادی هستید که لیبرالیسم را نقد کردید. بقیه همه تعریف می کنند!
 
 
 
از طرف دیگر نظام آموزش عالی ایران به زمان رضاشاه برمی گردد. اولین دانشگاه، دانشگاه تهران است که در سال 1313 تأسیس شد و علی اصغر حکمت و محمدعلی فروغی که از بنیانگذاران آن بودند، فراماسونر بودند و هدفشان ایجاد پایگاه برای اندیشه سکولاریستی در مقابل اندیشه های دینی بود. این آموزش عالی مشهورات اومانیسمی و ایدئولوژی های غربی را در ذهن بچه های ما بعنوان حقایق جلوه می دهد و آنها را همسطح وحی منزل! می داند. همچنین آموزش عالی را طوری سازمان داده اند که نیازهای رو به تزاید جامعه شبه مدرن را پاسخ دهد و در عین حال که این کار را انجام می دهد، خلاقیت کش باشد. چون مبدأ نظام آموزش عالی ما استعماری است و روشنفکران دوران مشروطه واقعاً باور داشتند که ما نمی توانیم فکر کنیم و باید از فکر غربی تبعیت کنیم و همین اندیشه در نظام آموزش عالی ماست که کسی نمی تواند خلاقیت داشته باشد و فقط باید بفهمد و درک کند که غربی ها چه گفته اند چون و چرا کردن اکیداً ممنوع است!
 
 
 
شهید آوینی بین تحقیق و پژوهش تفاوت قائل بود. می گفت پژوهش یعنی مطلبی را انتخاب می کنیم و بعد ارجاعات و نظرات افراد دیگر را در مورد آن مطرح می کنیم و متأسفانه مطلب علمی ما الآن این است و طبق نظام آموزش عالی ما اگر کسی حرف علمی خودش را بزند، کنار گذاشته می شود. این سیستم تکنسین فرهنگی می آفریند و پرورش می دهد نه متفکر.
 
 
 
کتب مشاهیر مثل فارابی اصلاً برمبنای رفرنس نوشته نشده است. "احصاءالعلوم"، حرفها و تقسیم بندی خود او از علم است. یا نوشته های سهروردی، "حکمة الاشراق"، هم به این شکل است. متفکر برای خودش شأنیت قائل است و به نقل قول از دیگران نمی پردازد. "شواهد الربوبیة" ملاصدرا یا "اسفار" هم همین طور هستند. در غرب هم متفکری نیست که فقط رفرنس نویس باشد. کانت هم وقتی نقد خرد ناب را نوشت، حرفهای خود را زد. هگل و ارسطو هم همینطورند. ارسطو هم اگر نقل قولی آورده، در جهت نقد بوده است. در صورتی که در دانشگاه های ما هرچه رفرنس به ویژه رفرنس های غربی بیشتر باشد، مطلب معتبرتر است. یعنی از همان ابتدا می گویند تو متفکر نیستی و حق تفکر نداری جز در این چارچوب!
 
 
 
مدرنیته در چارچوب و اصول خود کاملاً برخلاف ادعاهایشان بسیار مستبد اندیش است. غربیها از مبانی اشان واقعاً مطلق دفاع می کنند. یکی از مستبدترین جریانات در تاریخ معاصر، چه بعد از انقلاب و چه قبل از آن، جریان روشنفکری است که تحمل شنیدن یک انتقاد را ندارد و تنها به همفکرهای خود میدان می دهند. در صورتی که در کشور ما در دانشگاه مقابل رهبری، افراد آزادانه اندیشه هایشان را مطرح می کنند.
 
 
 
کارل پوپر، جان لاک و دیگران هم در جنبه های شخصیتی و خانوادگی بسیار مستبدانه بودند. لیبرال دموکراسی یک قدم از مبانی نظام های آموزشی خود عقب نشینی نمی کند و در صورت مقاومت، افراد را حذف می کنند.
 
 
 
امام(ره) بحث انقلاب فرهنگی را مطرح کردند در صورتی که ابتر ماند. چون ما از فردی مثل دکتر سروش یا دیگران که قرار بود در این زمینه کار کنند، نمی توانیم انتظار انقلاب فرهنگی داشته باشیم. صراحتاً می گوید براساس علوم زمانه، معرفت دینی خود را عوض کنید. اگر انقلاب فرهنگی صورت می گرفت، حدود 40 یا 50 درصد از این نظام را باید تغییر می داد.
 
 
 
رهبر انقلاب در مورد تولید علم، آزاداندیشی، استعدادهای جوان و امکان طرح این استعدادها بسیار تأکید می کنند، در صورتی که فضای دانشگاهها اینطور نیست. دکتر آریان پور جلوی طرح مباحث و نظریات شهید مطهری را می گرفت. حتی جرأت بحث در تلویزیون در زمینه نقد کتاب را نیز نداشتند.
 
 
 
نهاد سیاسی غرب زدگی شبه مدرن از بین رفت ولی در سطح فرهنگی، اجتماعی، مناسبات انسانی و... کار شایان توجه در مورد آنها انجام نشده است. علت اولیه اش هم این بود که خیلی وقت ها اصلاً نمی دانستیم اینها مشکل ما هستند و مبانی و غایات این علم با آنچه قرآن گفته متفاوت است. الآن هم در شرایطی قرار گرفتیم که این نهادها بر ما مسلط شده اند. اگر انقلاب فرهنگی که مبنای آن خودآگاهی انتقادی نسبت به ماهیت مدرنیته است، مبنای کار ما قرار گیرد و دراین خودآگاهی انتقادی بتوانیم رئوس و شاکله نظام آموزشی را شناسایی و نقد کنیم و تدریجاً مسیر و جهت کار را در نظام آموزشی تغییر دهیم، بسیاری از مشکلات در حوزه مسائل نظری و فکری حل می شود. درصورتی که در مسئولین آموزشی ما چنین عزمی وجود ندارد و چنین فکری هم وجود ندارد چرا که با فشارهای جهانی و داخلی روبرو خواهند شد.
 
 
 
متأسفانه در کتابهای درسی مقطع دبیرستان در کتابهایی همچون روانشناسی، دانش اجتماعی و تاریخ، باید بازنگری انجام شود چراکه در این کتابها فقط یک حقیقت مطلق و محض شناخته شده درصورتی که باید در مقابل آنها یک نقد روانشناسی غربی هم گذاشته شود. مثلاً جایی مثل دانشگاه تربیت معلم در متون درسی آنها، رژیم های غیرلیبرال بعنوان رژیم استبدادی شناخته شده اند و هرکسی که انقلابی، آرمانخواه و رادیکال باشد، غیر لیبرال است و هرکس غیر از اینها باشد، لیبرال است و جزء رژیم استبدادی محسوب نمی شود! یعنی دعوا را بین دو مفهوم وهمی آزادی و استبداد مطرح می کنند و طبیعتاً دانشجویی که این متون را مطالعه می کند، به این نتیجه می رسد که نظام اندیشه دینی ایران، یک نظام استبدادی و سلطه جوست.
 
 
 
دانشگاه آزاد نگاه غلط مدرک گرایی را نهادینه کرد
 
 
 
دانشگاه آزاد قرار بود جایی فارغ از مدرک سالاری باشد. وقتی انقلاب فرهنگی به جایی نرسید، به تبع آن دانشگاه آزاد نیز به یکی از کارخانه های تولید مدرک تبدیل می شود. یک سری از انگیزه های اقتصادی هم در میان آمد و به تدریج به نهادی تبدیل شد که کار اقتصادی- آموزشی انجام می داد و همان نگاه غلط نسبت به علم گرایی و مدرک سالاری را به شکل عمیق تری در جامعه نهادینه و پررنگ تر کرد. اگر ما از سطح ظاهرگرایی عبور کرده و مدرک سالاری را بی ارزش می کردیم و عمق توجهمان به خلاقیت ها و نوآوری های افراد بود و این وضعیت را ایجاد می کردیم، مشکلی وجود نداشت. اما الآن حتی فرد حاضر است بخاطر ترفیع رتبه خود در کلاسهای شبانه دانشگاه آزاد شرکت کند.
 
 
 
دانشگاه آزاد در حال تبدیل شدن به یک حزب سیاسی است
 
 
 
دانشگاه آزاد هم در واقع جزئی از سیستم آموزشی است نه اسلامی تر است و نه فضای خلاقانه تری در آن وجود دارد. تنها تفاوتش این است که دانشگاه پولی است. با این تفاوت که دانشگاه دولتی زیر نظر شورای عالی انقلاب فرهنگی فعالیت می کند در صورتی که دانشگاه آزاد در حال تبدیل شدن به یک حزب سیاسی است.
 
 
 
روزهای آخر مرتضی
 

شهید آوینی روزهای آخر از دست کسانی که از منظر تحجر با او بحث می کردند، از دست عده ای که موضع اخلاقی و سیاسی نسبت به غرب داشتند و نمی فهمیدند که درگیری ما با غرب شأن تفکری هم دارد، واقعاً ناراحت بود. ایشان یک انسان آرمانگرا، متدین و بسیار با ایمان بود که بسیار به شریعت پایبند بود و ناگفته های فراوانی در حوزه فکری و فرهنگی داشت که اگر آن حرف ها فرصت گفتن و نوشتنش پیش می آمد، چه بسا طر تفکر ما هم در سطح حوزه فکری و فرهنگی متفاوت بود.
 
 
 
مرتضی می خواست درباره ولایت فقیه کتاب بنویسد
 
 
 
آوینی تحلیل هایی در مورد شرق و غرب، فجر صادق و فجر کاذب، ماه منیر و... داشت. اعتقاد به تأویل معنوی عالم داشت و از لحاظ معنوی چیزی عمیق تر از حتی آنچه به ظاهر وجود داشت و نقل می کرد، در فکرش بود و انقلاب را طلیعه و عصر جدیدی برای ملت می دانست. معتقد بود انقلاب را نمی توان تنها با حوادث تاریخی آن تعریف کرد.
 
 
 
شأنیتی که برای امام قائل بود، شأنیت فوق العاده ای بود. در بحث ولایت هم تأکید زیادی داشت و دریافت های جالبی هم در این زمینه داشت و همه چیز را فراتر از آنچه هست، می دید. ولایت فقیه را عمیق تر از آنچه هست، می دید و پایبندی عمیقی نیز به آن داشت، طوری که می گفت می خواهم کتابی در مورد ولایت فقیه بنویسم و از منظر درک تأویلی و باطنی، این مسئله را ببینم. انقلاب را یک حادثه سیاسی نمی دید بلکه حادثه ای در عالم ملکوت می دید و حتی در بحث های خود انقلاب را واقعه ای در عالم کهکشان ها می دید که آنچه در عالم ناسوتی و در عالم ملکوت واقع شده، در نهایت، به واقعه ای بدل شده که ما آن را می بینیم. بنابراین نگاه ایشان در این مورد بسیار فراتر از آنچه ما می بینیم، بود و اساساً ظهور انسانی همچون امام را به این شکل می دید و حتی مراتب سپیده صبح و اینکه تاریکی است و بتدریج سپیده طلوع می کند، همه اینها را با مسائل حیات سیاسی دوران های انقلاب تطبیق می داد.
 
 
 
فردید در حیطه حصولیات و نظریات بود و به گفته خودش، دو نفر از حیطه غرب زدگی عبور کردند، یکی امام در حوزه عمل و یکی خود او در حیطه نظری. آقا مرتضی عالم را شهودی و حضوری می دید و حیطه او با فردید کاملاً متفاوت بود. براساس نگاهی که در روان شناسی است، عالم خیال به عنوان یک شأن ادراکی است که ماهیتی وجودی نیز دارد. عالم خیال مرتبه ای در هستی است و عینیت و وجود دارد. این نگاه فقط مختص اندیشمندان اسلامی است و هنگامی که خیال فرد (عالم متصل) به عالم خیال متصل شود و آن معانی عالم خیال (عالم منفصل) را درک کند، در اینجا معانی ظهور خواهند کرد که تفکر انسان دارای چنان عمقی خواهد شد که حقایقی را حقیقی تر از حقایقی که ما می بینیم و تصور می کنیم، درک خواهد کرد و خواهد دید و آوینی به این مرحله از اداراک در شهود و عالم حقیقت رسیده بود و حداقل در یک حدی، حقایق را شهود ملکوتی می کرد. تخیل ما قائم به نفسمان است. آوینی حقایقی را از عالم مثال می گرفت و تخیل او از این جنس بود.
 
 
 
ریاضت های سختگیرانه ای داشت و روند سلوکی معنوی بسیار عجیبی در پیش گرفته بود و فکر می کنم همان سلوک بود که برای او معرفت و آگاهی ایجاد کرد و هم بعداً آن قلم انقلابی و آرمانی و زیبا را پدید آورد و به آن قابلیت انجام کارهای هنری را بخشید. به نظرم با آمدن امام و انقلاب به شدت متحول شد و در این راه قرار گرفت.
 
 
 
در آن زمان که من با ایشان آشنا شدم، حدود 25، 26 ساله بودم و ایشان حدود 43 سال داشتند. در تعبیری به من می گفتند تو هم مثل من آدم خودساخته ای هستی که خودت دنبال حقیقت می روی. من هم خودم دنبال حقیقت می روم، خودم ضربه می خورم و معلم نداشتم. میزان ارتباط من با شهید آوینی بسیار فراتر از روابط کاری بود. یک رابطه عمیق عاطفی بین ما حکفرما بود و حتی تصورش برای من مشکل بود که یک روز ایشان را نبینم.
 
 
 
آخرین روزهای اسفند 71 که برای ملاقات مرتضی رفته بودم، با یک آقایی حدود 3 ساعت در زمینه آموزش مهارت های سینما و حوزه های معرفت شناسی صحبت می کرد و من حدود 3 ساعت منتظر ماندم تا او را ملاقات کنم. واقعاً اگر او را نمی دیدم، دچار آشفتگی روحی می شدم. فضای رشد برای من توسط ایشان ایجاد شد. اگر با او آشنا نمی شدم، چه بسا آدم امروز نبودم. در حوزه راهنمایی فکری ایشان مرا حمایت و پشتیبانی کرد. حدود 2 ماه قبل از شهادتش، من این مسئله را حس کرده بودم. حتی خودش یکبار به من گفت من این روزها خیلی به مرگ فکر می کنم. دائماً احساس می کردم ایشان را از دست می دهم و مرتضی مثل عمود خیمه ای بود که او را از دست دادیم.
 
 
 
با حضور آقا، ماهیت مرتضی برای خیلی ها مشخص شد
 
 
 
در واقع با حضور آقا در تشیع پیکر شهید آوینی که تجلیل عظیمی از او بعمل آوردند، ماهیت مرتضی برای خیلی ها مشخص شد که قبل از آن، آنطور که که باید و شاید شناخته نبودند و این حضور مهر تأییدی بود بر حیات طیبه سید مرتضی آوینی.