انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



زندگی آیت الله توسلی به روایت خود

اینجانب طبق شناسنامه‌ای که مرحوم پدرم برای من در ابتدای لزوم شناسنامه‌ای شدن هر فرد در زمان حکومت رضا شاه پهلوی گرفته است، متولد 1309 هـ .ش مطابق 1349 قمری می‌باشم و گذشته از این مدرک، دوستان هم سن و همشهریانم تائید این تاریخ را با چند فاصله از قول مادرشان که در یک محله زندگی می‌کردیم، می‌نمایند.
پدرم مرحوم حاج عباس توسلی فرزند مشهدی کریم نراقی است. مشهدی کریم ساکن محلات شده و شغل او خبّازی بوده و دارای چهار فرزند ذکور و سه فرزند اناث که فرزند دوم ذکور آن به نام عباس بود و او شغل پدر را به اتفاق دو برادر دیگر محمود که با یکدیگر شریک بودند و برادر دیگر سلطانعلی به عنوان کارگر اختیار نمودند. ولی در اواخر عمر به جهت انتقال یکی از فرزندانش مرحوم حاج علی‌اصغر توسلی که جوان بسیار متدین و از انقلابیون دوران نهضت حضرت امام(س) بود به تهران هجرت نمود و مغازه فرش فروشی در خیابان ارجمندی نیروی هوایی داشت. بعد از فوت ناگهانی فرزندش در اثر غصه و ناراحتی زیاد در سال 1354 به رحمت ایزدی پیوست.
مادرم مرحومه حاجیه شوکت هاشمی فرزند مرحوم کربلایی جعفر که در شمال شهر محلات علیا زندگی می‌کردند، اینکه تعبیر علیا نمودم برای این بود که محلات دارای دو بخش بود که قدیما می‌گفتند محلات بالا و ده پایین که الآن شهرستان بالا و پایین می‌گویند و محلات بالا دارای چند محله بود یک محله زیر جنوب شهرستان محلات دو محله آبرویه غرب محلات و محله سرگذر شرق و محله بالا شمال شهر و محله دیگر آن به نام گوشه بود که به زبان فرس قدیم تکلم می‌کردند و یک محله وسط محلات بالا و محلات پایین بود به نام قلعه که افراد متمکنی در آنجا زندگی می‌کردند.
از تقدیرات الهی ازدواج پدرم با مادرم مرحومه حاجیه شوکت هاشمی بود و ثمره این ازدواج چهار پسر که اکبر اولاد آنها حاج محمدعلی توسلی و بعد از او اینجانب و سومی مرحوم حاج علی‌اصغر توسلی و چهارمی حاج آقای مهدی توسلی که در حال حاضر کارمند هلال احمر در تهران است و دو دختر به نام بهجت و شمسی که اولی از بنده بزرگ‌تر و دومی کوچک‌تر است.
دروس ابتدایی را در مکتب خانه مرحوم شیخ حسین حائری که همسایه خانه پدرم در محله رزگاه بود شروع کردم. در سن پنج، شش سالگی و شروع تحصیلاتم از قرآن بود. چند سالی در این مکتب خانه درس خواندم و بعد وارد تشکیلات مدارس دولتی در زمان رضاخان پهلوی و اجبار در آن مدارس شدم وقتی وارد مدرسه ابتدایی دولتی شدم، به کلاس سوم ابتدایی رفتم و تا کلاس ششم ابتدایی در این مدرسه که در بازار قدیم محلات بود مشغول بودم و این ایام مصادف با 20 شهریور 1320 بود که شاه از مملکت مجبور به فرار شد و خاطره‌ای از این مدرسه دارم که هر روز در کلاس باید سرود شاه خوانده می‌شد و گفته می‌شد شاهنشاه زنده باد! یک روزی در همان ایام معلم ما ایستاد و گفت بگویید شاهنشاه مرده باد! و چون آن روز وسائل ارتباط جمعی به این کیفیت امروز نبود، فهمیدیم که شاه فرار کرده و همه مردم در حال شادی بودند و اکثر فرماندهان ارتش هم آمده بودند به محلات که جای امنی بود.
اما چطور شد که من که فرزند یک خبّاز بودم، تحصیلاتم را تبدیل به تحصیل علوم دینی نمایم؟ از جهت ظاهری علتش این بود که چون در یک خانواده مذهبی زندگی می‌کردم و پدرم به سلک روحانیت بسیار علاقه‌مند بود و شاید علت واقعی آمدنم در سلک روحانیت تقدیرات الهی بود، که پدرم نقل کرد، سفری رفتم برای زیارت عتبات عالیات در کربلا، روزی در کنار قبر مطهر حضرت اباعبدالله(ع) دیدم عده‌ای از طلاب مشغول مباحثه‌اند. رو کردم به قبر مطهر از حضرت تقاضا کردم فرزندی پسر می‌خواهم که او هم طلبه شود. این را در اواخر عمرش برای من تعریف کرد، و نیز در سنین کودکی در دوران سلطنت رضاخان پهلوی که منبرها ممنوع بود و به گفته حضرت امام(س) خداوند آن روزها را نیاورد که چه دوران سختی برای دینداران خصوصاً روحانیون بود، خصوصاً بعد از غائله کشف حجاب اجباری و ممنوع نمودن مجالس وعظ و خطابه که خود شاهد بودم، در منزل عمویم مجلس ذکر مصیبت خامس آل عبا حضرت اباعبدالله الحسین(ع) بود و صدای روضه‌خوان مرحوم سیدفرج‌الله به بیرون خانه رسید؛ بخشداری بود که سوار بر اسب بود و در کوچه‌ها می‌گشت که کسی چادر به سر نکند یا روضه‌خوانی نرود به چشم خود دیدم خانمی محجبه آمد برود به مجلس روضه، این مرد به این خانم حمله کرد و دستور داد چادر از سر او گرفتند و سپس وارد منزل عمویم شد که فریاد همه زنها بلند شد و روضه‌خوان را در محلی مخفی کردند، با آنکه لباس روحانی هم از تنش بیرون آورده بودند. بعد از فرار رضا شاه در 20 شهریور مردم متدین فراغتی پیدا کردند که مجالس دینی تشکیل دهند.
مرحوم حاج آقا حسین رسولی محلاتی پدر دوست و برادر عزیزم آقای رسولی محلاتی در تابستان‌ها از قم به محلات می‌آمدند و صبح‌های جمعه جلسه‌ی دعای ندبه و عصرها در منازل منبر می‌رفتند و بنده هم در این جلسات شرکت می‌کردم، به سخنان ایشان که برای امثال من جذاب بود علاقه پیدا کردم که طلبه شوم. مشکل رفتن به قم آن روز رضایت پدر از نظر تأمین زندگی بود. مدتی کوتاه در محلات در حسینیه محلات که مرحوم حاج سیدجلال‌الدین شهیدی اقامه نماز جماعت می‌نمود و چند حجره در آنجا بنا کرده بود برای تربیت طلاب و محل سکنای طلابی که در تابستان از قم به محلات جهت هواخوری می‌آمدند، مشغول تحصیل علوم دینی شدم. مقدمات را نزد مرحوم آقای شیخ جواد ناظری به اتفاق عده‌ای از دوستان مانند مرحوم شهید محلاتی شروع کردیم و در آن سال مرحوم آیت‌الله سیدمحمدتقی خوانساری تابستان در محلات بودند و مرحوم شهید محلاتی واسطه قرار دادند ایشان را برای تحصیل رضایت پدرش محروم حاج غلامحسین مهدی‌زاده و اینجانب هم واسطه قرار دادم مرحوم آقای رسولی را پیش پدرم که راضی شوند برای رفتن به قم. پدرم مشکل خرج و هزینه زندگی را عنوان کرد، مرحوم آقای رسولی به پدرم گفت اگر بتوانی ماهی 9 تومان برای ایشان بدهی با مختصر شهریه‌ای که بعضی از مراجع می‌دهند می‌توانند زندگی خود را اداره کنند. لهذا در سال فوت مرحوم آیت‌الله حاج سیدابوالحسن اصفهانی در سال 1365 قمری به قم آمدم و در یکی از حجرات مدرسه فیضیه طبقه دوم که در بالای راهروی مدرسه به سمت میدان آستانه بود و حجره دو نفر از طلاب مازندرانی به نام آقای میرزا علی غیاثی و شخص دیگری بود، سکنی گزیدم و مرحوم شهید محلاتی هم در طبقه اول مدرسه فیضیه در حجره‌ای که دو نفر از طلاب تهران زندگی می‌کردند ولی شب خواب حجره نبودند بلکه برای رفت وآمد روزانه آنها بود یکی معروف به شیخ حسین تهرانی و دیگری شمس قنات‌آبادی بود اسکان یافت. و چون چند سال قبل از آمدن من به قم از محلات چند نفر دیگر در قم تحصیل می‌کردند و یکی از آنها آقای میرزا علی‌اکبر قدس فرزند مرحوم حاج ملاحسین قدسی از ملاکین و متدینین محلات بود، نزد او مقدمات را مجدداً شروع کردم حجره ایشان در طرف غربی مدرسه فیضه قرار داشت و فرزند بزرگ مرحوم آقای بروجردی آقای حاج سیدمحمدحسن در این حجره روزها محل مباحثه‌اش بود و فقط این حجره بود که دارای روشنایی برق بود ولی بقیه حجره‌ها با چراغهای دستی برای مطالعه شبها استفاده می‌کردند البته وضع طلاب از نظر مادی بسیار سخت بود مگر افراد خاصی که پدرشان می‌توانست آنها را تأمین کند، لذا هر کسی سعی می‌کرد که بتواند سخنرانی یاد بگیرد و در ایام محرم و صفر و ماه مبارک رمضان به تبلیغ رود و از درآمد منبر جبران منابع مالی و هزینه زندگی را انجام دهد و تشکیلات حوزه بمثل امروز نبود اگر طلبه می‌خواست منبری شود پای منبرهای وعاظ معروف مثل مرحوم میرزا محمدتقی اشراقی که از منبری‌های مبّرز و مدرس فلسفه و درس تفسیر بود و مثل مرحوم تربتی و برقعی و انصاری که هر کدام شیوه خاصی در منبر داشتند، می‌رفتند و منبرها را می‌نوشتند و بنده هم به همین جهت و کیفیت از منبر این آقایان استفاده می‌کردم و برای تأمین زندگی در هر سال چندین مرتبه مسافرت به خارج از قم می‌کردم، به عنوان تبلیغ و ترویج دین که البته این سفرها گرچه از روی ناچاری بود ولی ناگفته نماند برای رشد تحصیلی بسیار مضر بود. اولین سفرم به ورامین بود که چندین ده را با یک چمدان کتاب روی دوشم رفتم و از این ده به آن ده که آیا مورد قبول مردم می‌شوم چون در اولین جلسه برای امتحان ما را به منبر می‌فرستادند، اگر مورد قبول آنها واقع نمی‌شدیم به ده دیگری می‌رفتیم. به یاد دارم چند ده رفتم تا بالاخره در یک ده بنام حسین‌آباد قبول کردند که در آنجا منبر روم. بعد از اتمام مبلغ 50 تومان اهداء کردند و هر سال ادامه پیدا کرد تا اینکه دیگر در ایام رمضان و ماه محرم به شهرها می‌رفتم. در سال 1328 به رودسر رفتم که مدتی در مدرسه آنجا بودم فقط روزها می‌رفتم به یکی از دهات و شبها بر می‌گشتم. از جمله شهرهایی که رفتم با تلگراف آیت‌الله کاشانی به خلخال بود. سالی که مرحوم دکتر مصدق در لاهه رفت و سال بعد در زنجان یعنی سال سقوط مصدق بود که بعد از نماز آقای حاج عزالدین که فعلاً در مشهد هستند، ظهرها منبر می‌رفتم و سال بعد در مراغه در مسجد جامع شهر سالی که آقای فلسفی به دستور مرحوم آقای بروجردی در مسجد امام خمینی فعلی و مسجد شاه سابق علیه مرام بهایی، سخنرانی می‌کردند که از رادیوی تهران هم پخش می‌شد. آخرین سفرهایم در رمضان برای تبلیغ به بندر امام خمینی فعلی و بندر شاهپور سابق بود که در سال 36 به اتفاق آقای رفسنجانی حرکت کردیم برای اهواز که بنده رفتم بندر ولی آقای هاشمی رفسنجانی نماندند و برگشتند به اراک و از آنجا نتوانستند بمانند و برگشتند و به بنده نامه نوشتند که من در اراک نماندم و به قم آمدم. از سال 36 به بعد چندین سال سفر تبلیغی من به شهر گرگان بود که تا زمان دستگیری حضرت امام(س) ماه صفر را به آنجا می‌رفتم.
اساتید من: سطوح را نزد شهید صدوقی شرح لمعه جلد دوم و خلاصه الفصول که تلخیص فصول بود به وسیله مرحوم آیت‌الله صدر بود و شرح لمعه (تجارت را) در مسجد عشقعلی نزد حضرت آیت‌الله آقای منتظری و منظومه حاجی سبزواری را در این مسجد به اتفاق آقای محمدی گیلانی و محفوظی و امثال اینها و رسایل را قسمتی از آن را (باب قطع) نزد مرحوم حاج شیخ عبدالجواد اصفهانی و قسمتی را نزد مرحوم آقای سلطانی طباطبایی و مکاسب را قسمتی از آن را نزد مرحوم حاج آقای مرتضی حائری و مرحوم آقای مجاهدی و کفایة جلد اول را نزد مرحوم آقای سلطانی و جلد دوم را نزد مرحوم حاج شیخ عبدالجواد اصفهانی و ابتدای درس خارج را که ابتدا امتحان آن را هم دادیم خدمت مرحوم آقای بروجردی و در باب قرار بود و با آقای طاهری شاهرودی (که بعد از انقلاب امام جمعه شاهرود بودند) مباحثه می‌کردم و تا آخر درس حضرت امام هم فقه و هم اصول و هم مباحثه‌های من مدت کوتاهی در ابتدای تحصیل مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی و رسائل را با آقای سیدهاشم همدانی و مدتی با آقای سروش محلاتی و در اواخر مباحثه خارج را با آقای شیخ صادق خلخانی و آقای ابطحی کاشانی که تا قبل از انقلاب هم ادامه داشت. دروسی را که نوشتم مختصری از آقای بروجردی بقیه یکدوره اصول حضرت امام و فقه امام را در طهارت و مکاسب محرمه و بیع تا زمانی که در قم بودند و امّا آشنایی و ارادت من به حضرت امام: محلات در ابتدا از بخش‌های قم محسوب می‌شد و یکی از بخش‌هایی بود که دارای آب و هوای لطیف بخصوص از جهت آب فراوان که الآن هم از همان سرچشمه معروف محلات آب اهالی به وسیله لوله‌کشی مشروب می‌شود و این شهر معروف به دارالمومنین بود و در تابستانها که حوزه علمیه قم تعطیل می‌شد بعضی از مراجع تقلید مدتی از تابستان را در محلات می‌گذارندند. مرحوم آقای بروجردی یک مرتبه چند روزی جهت مداوای رعشه دست برای آب گرم محلات آمدند و ورود ایشان منزل مرحوم آقای شهیدی پدر خانم شهید محلاتی بود. مرحوم آیت‌الله آقای صدر که قبر ایشان در مسجد بالای حضرت معصومه(س) است، تابستانی را در محلات بودند که منزل ایشان در قلعه محلات بود برای دیدن ایشان علمایی از شهر قم مثل مرحوم شهید صدوقی و مرحوم آقای سلطانی طباطبایی که داماد آقای صدر بود فرزندان ایشان هم در خدمت ایشان بودند. آقای حاج رضا صدر و امام موسی صدر و سیدعلی صدر و نماز عید فطر آن سال که در ایام تابستان بود در امام‌زاده محلات بالا که ما هم در آن محل زندگی می‌کردیم بود و ایشان در خطبه نماز عید فطر در موعظه به تقوی و دینداری مردم را به گریه شدیدی وادار نمودند. مرحوم آیت‌الله سیدمحمدتقی خوانساری هم از آنجایی که اهالی آنجا مقلد ایشان بودند بیشتر از آقایان دیگر تشریف آوردند و آمدن من به قم در سال رحلت مرحوم سید ابوالحسن مقدماتش در آن سال بود و از علمایی که چندین مرتبه به محلات تشریف آوردند، مرحوم حضرت امام خمینی بودند که سفر اولشان در تابستان سال 1322 بود که بنده در سنین پایین بودم. ولی در مجالس دینی و مجالس موعظه عاشقانه شرکت می‌کردم در آن سال شنیدم که آقای حاج روح‌الله خمینی تشریف آوردند محلات و در مسجد جامع محلات یک ساعت به غروب مانده درس اخلاق می‌گویند و مصادف با ایام ماه مبارک رمضان بود. روز اولی که شرکت کردم دیدم در کنار ستونی از مسجد جامع طبقه دوم پتویی پهن شده است که برای ایشان تهیه کرده بودند و وقتی وارد شدند خود ایشان پتوی پهن شده را جمع کردند و مانند سایر مردم روی زیلو مسجد نشستند و صحبت آن روز در رابطه با وسواسی‌گری و اسراف کردن آب بود. فرمودند آقایی که در آب فراوان محلات سوء استفاده می‌کنی و وسواسی‌گری می‌کنی آیا شده است که در امور مالی وسواسی‌گری کنی و سالی دو مرتبه زکات مالت را حساب کنی یا از آب مجانی که پول نمی‌خواهد وسواس به خرج می‌دهی و صحبت ایشان به قدری در ایام ماه رمضان مرا فریفته خود کرد که بعد از تعطیلات خودم را به اتفاق پدر و مادرم به قصد زیارت حضرت معصومه(س) به قم رساندم که باز از سرچشمه درس اخلاق ایشان که در مدرسه فیضیه پنجشنبه‌ها می‌فرمودند سیراب گردم. البته در این سفر بدون اجازه پدر به بازار قم رفتم برای خرید که گم شدم و در برگشت مورد اعتراض پدرم قرار گرفتم، چون ایشان مبتلا به کسالتی بودند که آمده بودند برای معالجه نزد مرحوم دکتر مدرسی در بیمارستان فاطمیه قم و این سفر اول ایشان بود که به یاد دارم رؤیت هلال شوال مشخص شده بود و ایشان از قلعه که منزل مسکونی ایشان بود و شبها را در آنجا مسجد کوچکی بود اقامه جماعت می‌نمودند و مقدسین محلات بالا، می‌رفتند شبها برای شرکت در آن نماز جماعت که بسیار مسجد محقری بود اما علت اینکه در آنجا نماز را شروع کردند علیرغم اینکه ائمه جماعت محلات از قبیل مرحوم آقای شهیدی و آقای روحانی هر دو مسجد خودشان را به ایشان واگذار کردند امّا ایشان قبول نکردند بلکه چون آن مسجد کوچک امام جماعت نداشت در همانجا اقامه جماعت می‌نمودند. در مورد عید بودن که اختلاف بود برای تماس با قم در تلگراف خانه که در محله ما بود تشریف آوردند به منزل مرحوم حاج ملاحسین قدس که از ملاکین و متدینین محلات بود و تلگراف خانه که روبروی منزل ایشان بود و رئیس پست آن روز که رئیس تلگراف خانه هم بود و از بستگان مرحوم صدرالاشراف بود مرتب خبر را از قم می‌گرفت و برای امام تعریف می‌کرد. مرتبه دوم که ایشان (امام خمینی) به محلات آمدند برای دیدن دوست صمیمی خودشان مرحوم حاج سیدصادق لواسانی بود که آن هم در ماه مبارک رمضان و به اتفاق دوست دیگرشان مرحوم حاج شیخ محمدحسین بروجردی که آقای لواسانی در منزل متعمد بودند تشریف داشتند و بنده هنوز طلبه نشده بودم و چون به روحانیت علاقه‌مند بودم و در محلات لوله‌کشی آب نبود از آب‌های قنوات استفاده می‌شد هر روز چند پارچ مسی بزرگ را آب می‌کردم و برای ایشان (آقای لواسانی) می‌بردم و چون ایشان خادم نداشت گاهی نان و امثال آن را بنده خریداری می‌کردم چون در محله ما که مسجد امام‌زاده بود ایشان اقامه نماز می‌کردند و حضرت امام در این چند روز ظهرها برای جماعت ایشان به مسجد امام‌زاده می‌آمدند و به یاد دارم که احیای آن سال را آقای لواسانی نشسته بدون آنکه بالای منبر روند خیلی ساده انجام دادند.