انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



فخرالدين حجازي و فعاليت هاي سياسي - مذهبي او به روايت ساواک

هر مجلدي از اسناد موجود ساواک که انتشار مي يابد ، بخشي از جريان ها و رويدادهاي پيش از انقلاب اسلامي را که در نوع خود زمينه ساز انقلاب اسلامي بود آشکار مي سازد.
اخيرا مجلدي ديگر تحت عنوان «فرياد بعثت، فخرالدين حجازي به روايت اسناد ساواک» (تهران مرکز بررسي اسناد تاريخي، 1383) در باره فخرالدين حجازي يکي از چهره هاي مطرح و از سخنرانان حرفه اي و مؤثر طي دو ده پيش از انقلاب و پس از انقلاب منتشر شده است.
فخرالدين حجازي (متولد 1308) روحاني زاده (فرزند شيخ محمد حجازي که در سال 1371 در سن قريب يکصدسالگي درگذشت) و تحصيل کرده علوم ديني و جديد – رشته ادبيات فارسي دانشگاه مشهد - در اصل سبزواري بود و زماني با عضويت در انجمن تبليغات اسلامي شهاب پور کارهاي تبليغاتي و ديني و مطبوعاتي اش را آغاز کرد. از همان روزگار جواني در ادبيات و شعر دست داشت و از خبط هاي عمده اش، شعري است که به مناسبت ازدواج ثريا و محمدرضا پهلوي گفت که در همان وقت روي برگه بزرگي چاپ شد و بعد از انقلاب هم برخي مخالفانش آن را چاپ کردند تا سوابقش را نشان دهند.
اين در حالي است که همان زمان هم وي در سبزوار انديشه اي سياسي منتقدانه خود را داشت و خيلي سريع وارد کارهاي مطبوعاتي و سياسي شد.
ساواک در باره سابقه وي پيش از 28 مرداد (درست يا غلط) نوشته است: مشار اليه تا قبل از قيام ملي 28 مرداد عضو يکي از احزاب وابسته به جبهه ملي و عضو انجمن تبليغات اسلامي بوده و روزنامه هاي اسرار شرق و جلوه حقيقت را که داراي مطالب تند و متمايل به چپ و وابسته به افراطيون جبهه ملي بوده در سبزوار اداره مي کرده و برابر اعترافات يکي از متهمين حزب توده شخص مزبور پيشنهاد ائتلاف انجمن اسلامي را با حزب منحله توده نموده است (ص 114).
بناي ما بيان زندگي نامه حجازي نيست تا به بررسي زندگينامه و فعاليت هاي او پيش از اين تاريخي که به اسناد مربوط است به پردازيم. اجمالي از آن را در کتاب جريان ها و سازمان هاي مذهبي (ص565) آورده ايم. در اينجا تنها به اجمال بايد اشاره کنيم که حجازي در طول زندگيش فردي مقيد به مسائل مذهبي و در عقايد شيعي اش جدي بوده است. #
بعدها از سبزوار به مشهد آمد و ضمن تدريس در دبيرستان در آستان قدس رضوي مشغول به کار شد. اين زمان از يک سو دلداده آيت الله ميلاني بود و از سوي ديگر در آستان قدس به فعاليت هاي فرهنگي مشغول. با توجه به زبان گيرايي که داشت مسؤولان دولتي از وي انتظار داشتند تا آشکارا به دفاع از حکومت پهلوي بپردازد. اما وي که اين خواسته را با تمايلات دروني خود ناسازگار مي ديد با توصيه آيت الله ميلاني مشهد را رها کرد و به تهران آمد.و ظاهرا با حمايت مالي هم ايشان بود که توانست در تهران انتشاراتي به راه اندازد.
در تهران بلافاصله به سخنراني که کار حرفه ايش بود روي آورد و از ازاينرو در همان سالهاي نخست تأسيس حسينيه ارشاد به وفور در آنجا سخنراني مي کرد و در دبيرستان هم درس مي داد.
انتشارات بعثت را هم که نقش مهمي در انتشار نوشته هاي مذهبي و سياسي – مذهبي پيش از انقلاب بر عهده داشت تأسيس او و برخي از همفکران اوست.
خودش در گفتگويي که براي کسي گفته و شاهدي آن را براي ساواک گزارش کرده در باره علت آمدنش به تهران مي گويد:
اصل ماجراي آمدن من به تهران اين بود که روزي استاندار (تيمسار باتمانقليچ) مرا خواست و گفت سه روز ديگر، مجلس در مسجد گوهرشاد داريم. تو هم بايد در آنجا مطالبي بگويي و اگر سخنراني مفيدي کردي شغل مناسبت تري به تو مي دهيم. من سکوت کردم. فردا استاندار به شهردار و مدير کل فرهنگ گفت: حجازي حاضر شده است که در مجلس ما به نفع دستگاه حرف بزند. هيچ کس حرف او را باور نداشت. از راديو مشهد خبر دادند که حجازي در مسجد گوهرشاد سخنراني مي کند. همه به من مي رسيدند و مي گفتند: واقعا تو قصد اظهار مطلب داري؟ پاسخ مي دادم: چنين چيزي را قبول نکرده ام. و اگر سخنراني نکنم کارم، حتي اقامتم در مشهد سخت خواهد بود. ناچار رفتم نزد (مولاي خود) [آيت الله[ ميلاني به او گفتم. ايشان گفتند: مبادا سخنراني کني. اما برو نزد حضرت رضا در حرم و از حضرت بخواه که به تو جرأت بدهند. اين کار را کردم. جرأئتي پيدا کردم و به مجلس استاندار نرفتم. بعد کارم را از دست دادم. ناراحتي فراوان برايم ايجاد کردند و با وضع بدي به تهران منتقل شدم. خدا را سپاس که در اين مدت ده ماه که به تهران آمده ام مثل اين است که ده سال است در تهران هستم. آن چنان از طرف محافل اجتماعي روحاني مورد تشويق قرار رگفته ام که هميشه مي گويم کاشي زودتر به تهران مي آمدم (فرياد بعثت، ص 67 – 68).#
اين سند مربوط به روز 29/3/46 است. بعد از آن ساواک مراقبت از وي را آغاز کرده و گهگاه گزارش سخنراني هاي او را نوشته و در پرونده وي گذاشته است. يکي از مراکز اصلي وي حسينيه ارشاد بود که در آنجا سخنراني مي کرد و دانشجويان و بازاري ها در آن شرکت فعال داشتند. ساواک روي سخنراني هاي حجازي در حسينيه و جاي هاي ديگر حساسيت داشت و گزارش تهيه مي کرد و انتقادات تند او را مد نظر داشت.
از جمله ساواک در تيرماه 47 گزارش کرده است که حجازي هر هفته روزهاي چهارشنبه در حسينيه ارشاد سخنراني مي کند (ص 109)
به تدريج آقاي فلسفي با فخرالدين حجازي از در مخالفت درآمد. در برابر ، آيت الله طالقاني مي کوشيد تا ميانه آنان مصالحه دهد. پاي استاد مطهري هم به ميان کشيده شد و به به تدريج زمينه اي براي مجادله و نزاع ميان اين دو جناح و سوء استفاده ساواک از آن بالا گرفت.
با اين حال زبان حجازي گرمتر از آن بود که اطرافش خلوت شود. وي در سخنراني هايش روي سوژه هاي اجتماعي و اخلاقي فراون تکيه مي کرد و از اين زاويه به انتقاد از اوضاع و احوال اجتماعي مي پرداخت. اينها مسائلي بود که در نوع گزارش هايي که از سخنراني هاي وي به دست داده، آمده است. در يک گزارش، موضوعاتي که وي به آن پرداخته به اين شرح آمده است: «در باره اشغال اماکن مقدسه اسلامي توسط جهود و تبعيض نژادي و فاصله طبقاتي و قتل و کشتار و بي بندوباري هاي ايالت متحده امريکا و تحصيل مقاصد استعماري دول بزرگ بر دول کوچک و آرايش قدرت هاي نظامي و ستمگري هاي سرمايه داران و اجحاف کارخانه داران و آلودگي عده اي از بازاريان و بدبيني مردم نسبت به يکديگر» سخن گفته است. (ص 103).
اين سخنراني وي در تبريز بوده و جالب است که ساواک پس از آن نوشته است که طرفداران آيت الله قاضي طباطبائي در جلسه سخنراني او نيامدند. استدلال آنان اين بود که حجازي از طرف آيت الله شريعتمداري آمده و مي خواهد مسجد جامع نيز مثل دارالتبليغ در دست خودش باشد و از نويسندگان مجله دارالتبليغ نيز به مدرسه طالبيه اعزام نمايد.
حجازي در يکي ديگر از سخنراني هاي خود عليه کورتاژ و سقط جنين صحبت کرده و خطاب به سناتورها و نمايندگان مجلس شوراي ملي و با خطاب اي کساني که بر سر کار هستيد مي افزايد: چرا جنايت را در اين مملکت به حد اعلاي درجه مي رسانيد و در کشوري که مذهب رسمي آن شيعه اثناعشري است سبب شيوع اين همه جنايت مي شويد. چرا جلوگيري از فحشا نمي کنيد. چرا به فکر آبادي کشور نيستيد؟ ... ژاپن يک چهارم ايران وسعت دارد ولي هشتاد ميليون جمعيت دارد. بايستي در کشور پهناور ايران چهارصد ميليون جمعيت زندگي کند. (ص 107).#
حمله به شرق و غرب و اصرار بر اين که اسلام راهي ميانه است در سخنراني هاي وي جايگاه خاصي دارد. در يک گزارش از سخنراني وي در حسينيه آمده است:
غرب داد مي زند دمکرات هستم و مرتبا به سر مردم بي پناه آتش مي ريزد واز هر گونه جنايت روگردان نيست. شرق هم داد مي زند ما سوسياليست هستيم ولي به حقوق ملل ضعيف تجاوز مي کند. اي خاک بر سر شما که نه تو دمکرات هستي و نه تو سوسياليست، بلکه هر دو در منجلاب بدبختي و جنايت فرو رفته ايد (ص 118). حمله به شرق و غرب در بسياري از سخنراني هاي وي ديده مي شود (ص 129). از برگ هاي برنده وي در مقابل ساواک همين بود که شديدا ضد کمونيست است.
در يکي از جلسات سخنراني فخرالدين حجازي در حسينيه ارشاد در تاريخ 15/6/47 آيت الله سيد احمد خوانساري هم به اتفاق چند نفر ديگر وارد حسينيه شد و تا آخر سخنراني حجازي نشست (ص 119). اين اقدام به نوعي مي توانست حرکتي در آن تاريخ براي تأييد برنامه هاي حسينيه باشد.
کسي هم در همان زمان به ساواک گزارش کرده است که فخرالدين حجازي قصد دارد رئيس جمهوري ايران بشود (ص 127).
فشارهاي ساواک و مسؤولان حسينيه ارشاد بر فخرالدين حجازي به خاطر سخنان تندش سبب شد تا از آبان سال 47 به بعد مانع از سخنراني هاي وي در حسينيه شوند. در واقع شرايط را براي وي به گونه اي ترسيم کردند تا خودش قهر کند و برود و داستان را هم نه زير سر ساواک بلکه به خاطر فشار برخي از روحانيون مخالف خود بداند. متن سخنراني وي که داستانش اين فشارها را در آن گفت چنين است:
من ديگر براي هميشه سخنراني نخواهم کرد. من مدت دو سال است به تريبون اين حسينيه خدمت مي کنم و خدا را شاهد مي گيرم که نظرم جز خدا نبوده و شکر مي کنم عده اي از جوانان در اثر تبليغات من به راه راست هدايت شدند. ولي ديگر صبرم تمام شد و طاقت تحمل اين همه رنج و فشار و تهمت را ندارم. من نزد آيت الله ميلاني در مشهد و آيت الله قمي که اکنون در کرج است و ساير علماي مشهد تحصيل کردم و سخنراني نمودم و در مدسه علميه مشهد تحصيل نمودم و تمام علماي مشهد مرا تأييد کردند. آقاي علماي نجف آقاي حکيم، آيت الله خميني، آيت الله خوئي، آيت الله شاهرودي همگي مرا تأييد کردند و به من با همين لباس اجازه دادند در بين مردم باشم و احکام خدا و حقايق را بگويم و مردم را هدايت کنم. حتي آيت الله خويي به من اجازه دادند که صورت و ريشم را بتراشم. کليه علماي قم و تهران مرا تأييد کردند که مدرک زنده دارم و تمام وعاظ و خطبا و روحانيون تهران مرا مي شناسند و مرا تأييد کردند. ديگر به جان آمدم.# ديگر طاقت ندارم اين همه رنج و شکنجه را تحمل کنم. چه قدر به من اهانت شده و تا چه اندازه به من تهمت زدند. خسته شدم. من امشب از همه شماها دوستان و جوانان خداحافظي مي کنم. ديگر مرا در اين حسينيه نخواهيد ديد. از طرف هيئت مديره حسينيه فقط دو نفر با سخنراني من موافق هستند. يکي حاج همايون که تمام ثروت خود را وقف ساختمان اين حسينيه رسانده و از ايشان متشکرم. (نفر دوم را نام نبرد). (ص 141 – 142).
ساواک ذيل اين گزارش مي نويسد: چون مشاراليه در سخنراني هاي خود جانب احتياط را رعايت نمي نمود هيئت مديره حسينيه ارشاد من بعد به او اجازه سخنراني در حسينيه نخواهد داد و اين عمل آنان قابل توجه و تقدير است!
اما آنچه ميان مردم شايع شد اينها بود:
يکي مي گفت : آخوندها اذيتش مي کنند.
عده اي ديگر اظهار داشتند فلسفي و عده ديگر او را در فشار قرار داده اند.
و بعضي ها مي گفتند شايد دستگاه نمي گذارد منبر برود.
و عده يدگر عقيده داشتند شايد اين شخص عقيده به اسلام ندارد که ريش نمي گذارد (ص 145).
حقيقت آن است که در تهران آقاي فلسفي و شيخ حسن (به احتمال قوي: احمد) کافي عليه حجازي بودند اما ساواک از آب گل آلود ماهي گرفته و با فشار بر حسينيه براي کنار گذاشتن حجازي؛ چنان بود که گويي با يک تير چندين نشانه زد. در ميان مردم شايع شد که حجازي وابسته به دستگاه پهلوي است. حجازي که وضع را چنين ديد شرحي براي آيت الله ميلاني نوشت و آيت الله هم نامه اي در حمايت از وي. آقاي حجازي هم نوشته آيت الله ميلاني را منتشر کرد تا نشان دهد ايشان وي را تأييد مي کند و وابسته به دستگاه نيست. با اين حال، ساواک به نقل از منابع خود نقل مي کند که آيت الله ميلاني بعد از آن گفته است که شيخ حسن کافي از طرف آقاي فلسفي نزد من آمد تا چيزي عليه حجازي بنويسم. من هم گفتم که هيچ وقت براي کوبيدن و خراب کردن شخصي من دست به اين کار نمي زنم و هرچه اصرار کرد نامه اي که وي منظورش بود ننوشتم. نا اميد روز 16/10/47 به تهران مراجعت کرد (ص 163).
در متن سند نام حسن کافي آمده که قاعدتا بايد مقصود احمد کافي باشد.
در گزارشي با تاريخ 21/11/47 آمده است که ساواک فخرالدين حجازي را ممنوع المنبر کرده و وي پس از تعهد بر اين که از گفتن مطالب تحريک آميز پرهيز مي کند مجاز به سخنراني شده است (ص 165).#
زان پس فخرالدين در مراکز ديگري سخنراني مي کرد که از آن جمله تکيه پايين تجريش (172) ، انجمن حسيني کاظميه (185) ، مسجد هدايت دروس (ص 187) و بسياري از منازل افراد و مساجد و حسينه ها و دانشگاه هاست که نامشان را در اين کتاب مي توان پيدا کرد. دانشگاه تبريز يکي ازپاتوق هاي اصلي سخنراني هاي وي بود.
آقاي طالقاني تلاش مي کرد تا ميان فخرالدين حجازي و فلسفي مصالحه دهد. يکبار هر دو را در خانه اش دعوت کرده که گزارش آن در اين کتاب آمده است: حجازي دو نامه از جيب خود درآورده و ارائه مي دهد و مي گويد: آيت الله حکيم و آيت الله ميلاني که از مراجع تقليد هستند به من اجازه دادند با همين وضع و لباس منبر بروم (ص 183). در اين جلسه اين دو با يکديگر آشتي مي کنند. تاريخ اين گزارش 9/5/48 است. آقاي طالقاني گفته بود: من حجازي را مرد سالمي تشخيص دادم. پاي منبر او مي روم. صحبت هاي حجازي مانند بعضي از وعاظ بودار نيست (ص 184). ظاهرا کار اين آشتي به جايي نرسيده و آبان همان سال که اعلاميه اي عليه حجازي در بازار پخش شد خود او همچنان آقاي فلسفي را عامل اين امر معرفي مي کرد و مي گفت: دليلش اين است که «از سي سال پيش تاکنون به چنين بلايي که ما به سرش آورديم گرفتار نشده بود» (ص 195).
د رواقع اين اعلاميه کار ساواک بود نه کار آقاي فلسفي. ساواک در گزارشي در باره اين که چگونه و با چه هدفي اين اطلاعيه را جعل کرده مي نويسد: «مدتي پيش اختلافاتي بين نامبرده فوق – حجازي – و محمدتقي فلسفي بروز نموده و هر کدام عليه ديگري تبليغ و تنقيد مي نمايد. به همين جهت و به منظور تشديد اختلاف و ايجاد شکاف بين نامبردگان و طرفدارانشان اعلاميه اي عليه فخرالدين حجازي تهيه و به نحو غير محسوس در برخي از نقاط تهران توزيع گرديد (ص 197). فلسفي هم به کسي گفته بود که اصلا از اين اطلاعيه خبري ندارد (ص 198). به هر حال هدف اصلي ضايع کردن حجازي بوده و به اين قصد که «فخرالدين حجازي پايگاهي براي جبهه ملي نشود» (ص 200). که البته مقصود چهره هاي مسأله دار مانند طرفداران نهضت آزادي و غيره از نظر ساواک است.
حجازي در سخنراني خود در مسجد هدايت دروس که عليه مفاسد اجتماعي و مجلات مستهجن سخن مي گفت، از جلال احمد بسيار ستايش کرد و جمعيت هم در پي دعاي او آمين گفتند (ص 189). اين زماني است که جلال آل احمد از آن مذهبي ها شده است.
بخش عمده اي از مطالبي حجازي مطرح مي کرد، در باره وضعيت مسلمانان در ساير بلاد اسلامي به خصوص مناطق عربي و به ويژه در باره وضعيت فلسطين است. در اين زمينه انتشارات بعثت هم فعال بود و خود حجازي هم دست کم يک نوشته داشت. وي معمولا مطالبش را با احساس مي گفت و البته اين نکته را کساني که پاي سخنراني هاي او بوده اند بهتر درک مي کنند. #
يکبار از چراغاني نکردن کوي و برزن به خاطر تولد امام علي (ع) به مردم اعتراض کرد گفت: دلم مي خواهد تنها به کوهستاني بروم و اين قدر داد بزنم تا بميرم. (ص 274).
تکان دادن دست و حرکت هاي بدني گسترده همراه با بالا و پايين رفتن تن صداي او و نيز ترکيب بندي شگفت جملات به صورت نامأنوس همه را تحت تأثير قرار مي داد. گزارشگر ساواک پس از گزارش سخنراني ششم اسفند 50 او نوشته است: حجازي هنگام سخنراني با حرکات و حالات مخصوصي اين مطالب را بيان مي داشت و کاملا حضار را تحت تأثير گفتار خود قرار داده بود (ص 298). يکبار کسي گفت : حجازي در اين مدت کوتاه آن چنان با صحبت هايش مرا خشمگين و غضبناک کرد که اگر در آن لحظه شاه و يا يکي از اعضاي حساس دولتي در مقابل من بود او را مي کشتم و حجازي به طوري تار و پود خاندان پهلوي را به هم مي ريزد که جاي هيچ شک و ترديد در مورد خيانت اين خاندان به ايران و ايراني باقي نمانده (ص 390).
نگراني ديگر وي از بابت حجاب زنان و مسأله بي بند و باري دختران بود: اگر در هر اداره را باز کني مشتي دختر در آنجا ريخته اند و مشغول کارند و در عوض عده اي از جوانها در سر چهار راه عاطل و باطل و بيکار و سرگردان ايستاده اند. سابقا برده فروشان براي فروش برده هاي خود اندام آنها را به خريدار نشان مي دادند حالا هم مثل همان دوره دخترها اندام خود را در معرض ديد قرار داده اند (ص 279).
انتقادهاي وي گو اين که مستقيم متوجه دولت نيست اما تقريبا در بيشتر آنها تعريض به اقدامات مسؤولان و دولتيان داشت. قدرت حجازي در تأثير بر مردم و تحريک آنان فوق العاده و في المجلس بود. برخي از انتقادهاي وي متوجه بازاريان بود که چرا براي ترويج دين هزينه نمي کنند يا چرا با کليمي ها و بهايي ها در کار تجارت مشارکت دارند با اين خطاب که «شما دين نداريد. بانک ها کعبه شما شده. هر مقوع بانکها باز باشند شما کار مي کنيد و نمايندگي محصولاتتان را به يهوديها مي دهيد. اصلا روح اسلامي نداريد». (ص 290). انتظار وي از بازار آن بود که «بايد بازار مسلمين نشريه مذهبي داشته باشد تا روح وان و نسل جوان به سمت ضد خدايي نگرود». (ص 291).#
وي عدم اجراي احکام اسلامي را در مملکت مورد انتقاد قرار داده در سخنراني خود در روز 6/12/50 گفت: اينجا مملکت اسلامي است و بايد قانون اسلام اجرا شود. اينجا ترکيه نيست که دولت حاکمه اش غير مسلمان باشد. قانون اساسي کشور مطابق با قرآن بايد اجرا شود (ص 290). سخنراني اين روز حجازي که گزارش هاي متعددي از آن توسط گزارشگران ساواک تهيه شده يکي از سياسي ترين سخنراني هاي اوست که گويا در محرم هم بوده است. طولاني ترين آن گزارش ها، يک گزارش هفت صفحه اي است که مي توان بسياري از مسائل و پرسشها ومشکلاتي که به انقلاب اسلامي منجر شد را در آن يافت. (292 – 298). همانجا يکي از مسؤولان ساواک پيشنهاد مي کند که او را به يکي از شهرهاي دور که اکثر آنها اهل تسنن باشد به عنوان دبير آموزش و پرورش بفرستند. حجازي روز بعد از آن هم باز در سراي بوعلي سخنراني تندي بر ضد اسرائيل کرد و خواسته هاي خود را به صورت قطعنامه يک بخش در امور خارجي که بر محور مسائل فلسطين بود و بخشي ديگر در امور داخلي که عمدتا بر پايه جلوگيري از فيلمهاي مستهجن و مجلات و نيز گسترش تعليمات ديني بود بيان کرد و از مردم خواست که «صحيح است» بگويند (ص 306). اين سخنراني ها باز هم ادامه يافت و آشکار است که بايد تأثير شگفتي از خود در بازار برجاي گذاشته باشد.
يک تحليل ساواک هم اين است که به رغم آن همه احساساتي شدن به نظر مي رسد که باطنا شخص مخالفي نباشد و بيان سخنان انتقادآميزش به منظور جلب توجه بازار و دعوت وي به مجالس آينده باشد (ص 311) البته اين خامي ساواک را نشان مي دهد. چنان که مثلا در باره فلان شخصي که مرتب وعاظ معروف تهران را به کرج مي آورد ساواک مي نويسد: «قصد مشار اليه از اين کار نفوذ هرچه بيشتر در بني اهالي محل و شهرستان کرج بوده». (ص 320).
به هر حال به دنبال آن اظهار نظرها حجازي به ساواک احضار و توجيه شد (ص 320 – 323). زرنگي او از پاسخ ها کاملا آشکار است.
حجازي در سخنراني هاي بعدي همچنان انتقاد مي کرد. از جمله در تاريخ 1/7/51 گفت: ببينيد در اين مملکت چقدر عوامل ارتجاع وجود دارد. يک مسأله روشن کردن آتش و از روي آن پريدن. هيچ حساب نمي کند که وقتي از روي آتش پريدند عصا و پيپ او مي افتد (منظور او آقاي هويدا بود) (داخل پردانتز از خود سند است) (ص 322).
حمايت علما از وي جدي بود و کار ساواک و مخالفت محدود برخي از منبري ها به جايي نرسيد. سندي حکايت از آن دارد که آيت الله گلپايگاني ضمن نامه اي که به حجازي نوشته وي را مورد لطف و مهرباني قرار داده است. مرحوم شهيد سعيدي هم به حجازي گفته است که آقا (يعني امام خميني) هم از نجف نامه اي نوشته بودند که اگر بنا باشد چنين اشخاصي با کت و شلوار تبليغ دين کنند چرا بايد با آنها مخالفت شود (ص 218). #
اشاره کرديم که در تبريز برخي از طرفداران حجازي گفته بودند که ميانه او با آقاي شريعتمداري خوب است و براي همين پاي منبر او نرفتند. آن بماند. در يک سند آمده است که وقتي حجازي به دين شيخ حسين لنکراني رفت، پس از رفتن مردم، لنکراني به حجازي گفت: آيت الله شريعتمداري که با دولت روابط حسنه دارد آدم ... است ولي خميني شجاع و غيور مي باشد و اگر در ايران بود تاکنون بساط اين شاه را جمع کرده بود. بايد براي چنين مرد شجاعي آدم جانش را قرباني کند (ص 277).
حجازي به هيچ روي همانند شريعتي به پروپاي روحانيت نپيچيد با اين که مرتب کساني از آنها بر ضد وي کار مي کردند. يکبار در سخنرانيش گفت : لعنت به آنهايي که کوچکترين نقشه براي روحانيت بکشند و به مقام آنها اهانت کنند. لعنت بر آنهايي که قدرداني از زحماتشان نمي نمايند. به علما احترام بگذاريد . چون احترامشان واجب است. اينها با خون دل و با خواندن نماز مستحبي در حوزه هاي علميه درس خوانده اند (ص 223).
پس از سخنراني هاي تند حجازي در سال 50 و51 برخي از مسؤلان ساواک درخواست تبعيد وي را - با توجه به اين که مستخدم دولت بوده - به يکي از مناطق دوردست و يا ممنوع المنبر شدن وي را کرد (ص 338).
فضاي اين زمان پس از اعدام شماري از سران مجاهدين بسيار سياسي شده بود و حجازي هم داغ تر از قبل سخن مي گفت: شما که به من مي گوييد انگشت روي حقايق بگذار و مبارزه کن من به اتکاي چه کسي به چنين کاري دست بزنم؟ به اتکاي کدام ملت و اجتماع؟ ... اسلام دين مبارزه است ... همه بايد با هم متحد و پيرو حق باشند (ص 342 – 343).
حمله به انتخابات و حزب ايران نوين و قرار دادن آنها در برابر حزب خدا و اين که مردم بايد فقط در حزب خدا نام نويسي کنند در سخنراني 6/7/51 او (ص 344) مي تواست نظر ساواک را به شدت عليه وي تحريک کرده باشد.
وي در 10/7/51 يک سخنراني در باره انواع حکومت ها کرد و ضمن آن از حکومت هاي ديکتاتوري و استبدادي و نيز حکومت تئوکراسي انتقاد کرده گفت: در اسلام هر شاگرد پينه دوز اگر علوم اسلامي را ياد بگيرد به مقام مرجعيت مي رسد. وي در اين سخنراني حکومت تئوکراسي به عنوان حکومتي که در آيين زرتشتي بوده و روحانيون بر مردم حاکم بودند مورد انتقاد قرار داد. پس از آن هم از حکومت کمونيستي انتقاد کرد. در پايان ضمن دعاهايش گفت: خدايا مرجع عاليقدر و مبارز و مجاهد ما را در پناه خود حفظ کن (ص 351- 352) که تعبير صريحي از امام خميني بود.#
جمع بندي ساواک جلوگيري از سخنراني هاي او بود و لذا نصيري ضمن نامه اي نوشت: نامبرده بالا که کارمند آموزش و پرورش مي باشد با لباس سويل در بالاي منبر سخنراني هاي خلاف ايراد مي نمايد. خواهشمند است دستور فرماييد مشاراليه را ممنوع الوعظ و از نتيجه اين سازمان را آگاه سازند (ص 357). پس از گفتگو با حجازي و جلب موافقت وي که بيشتر مراقب سخنراني هاي خود باشد يکبار ديگر به وي فرصت داده مي شود تا به سخنراني ادامه دهد (ص 360). اما مشکل ادامه يافت و بالاخره پس از سخنراني او در تاريخ 25/11/51 که در باره يهود و اسوه گرفتن از کربلا براي مبارزه با ستم و رهايي از چنگال استعمار بود (ص 381 – 382) دستگير شده مورد بازجويي قرار گرفت (ص 378 – 379). حجازي پس از بيست روز انفرادي نامه اي به مقامات نوشته و گفته است که پس از آن متعهد خواهد شد تا چيزي که سبب سوء تفاهم باشد مطرح نکند (ص 385). مقامات بادرخواست وي موافقت کرده او را در 21 اسفند همان سال با تبديل قرار از زندان آزاد کردند (ص 386).
حجازي دوباره سخنراني هاي تند مي کند و ساواک هم همچنان از وي مراقبت دارد. اين بار کمتر وارد سياست مي شد اما به قول ساواک «مجددا شروع به اظهار سخنان کنايه آميز و توأم با سياست خارجي» کرده است (ص 400).
آقاي حجازي بار ديگر در مرداد سال 53 دستگير و مورد بازجويي واقع شد (437) اما ادامه سخنراني ها نشان مي دهد که دستگيري ادامه نيافته است. با اين حال وي ممنوع المنبر شده و به جز چند مورد از ادامه سخنراني هاي او جلوگيري به عمل آمده است (451). حجازي ممنوع الخروج هم شد و بار ديگر در شهريور سال 56 مورد بازجويي قرار گرفت (ص 467) پس از آن بود که بار ديگر اجازه سخنراني يافت.
از اين زمان به بعد اوضاع سياسي کشور بحراني شد، و فخرالدين حجازي و نيز انتشارات بعثت که او مديرش بود درگير فعاليت هاي بيشتري شد. ساواک هم تا مقطعي به تهيه گزارش از او و فعاليت هاي انتشاراتي اش ادامه داد، اما بالا گرفتن مسائل انقلاب ساواک را از دنبال کردن اين قبيل مسائل باز داشت.