انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



ترور‎های سال ۵۸ در گفت‎وگو با حسین مهدیان: اتهام ما آخوندیسم بود

زمانی مؤسسه کیهان، مهم‎ترین و موثر‌ترین روزنامه کشور را چاپ می‌‎کرد و تیراژ بسیار بالایی داشت. گاهی به چاپ دوم و سوم هم می‌‎رسید. سال ۱۳۵۸ حسین مهدیان، مدیرکل و حاج مهدی عراقی، مدیر امور مالی این مؤسسه بودند. چهارم شهریور ۱۳۵۸، وقتی حسین مهدیان و حاج مهدی عراقی از منزل مهدیان در خیابان زمرد بیرون می‌‎آمدند که به‎سمت مؤسسه کیهان، محل کارشان بروند، ترور شدند. حاج مهدی عراقی و فرزندش حسام به شهادت رسیدند و حاج آقا مهدیان عمر دوباره‎ای از خدا گرفت. مدیر انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، جزئیات اتفاق‎‎های آن روز و ترور‎های گروه فرقان را به‎خاطر دارد و آهسته و شمرده برایمان تعریف می‌‎کند.

 

***

 

ترور‎های گروه فرقان چقدر اهمیت داشت و چه تأثیری بر ادامه حرکت انقلاب اسلامی گذاشت؟ 

 

فهرستی دست گروه فرقان بود که وقتی دستگیر شدند، فهمیدیم قرار بوده تمام بازو‎های انقلاب را بکشند. چیزی حدود ۲۰۰ - ۳۰۰ نفر که اگر این‎ها گرفتار نمی‌‎شدند چه فاجعه‎ای اتفاق می‌‎افتاد. گرفتاری اعضای فرقان، معجزه الهی بود. مگر ما چند نفر مثل شهید مطهری و شهید مفتح داشتیم؟ اگر بقیه را هم ترور می‌کردند، انقلاب شکست می‌‎خورد. امام بعد از شهادت استاد مطهری خیلی منقلب شدند. حاج احمد آقا می‌‎گفت: پدرم بعد از خبر شهادت مطهری مویه می‌‎کرد. این ترور‌ها، ضربه سنگینی به امام و انقلاب وارد کرد. امام از نظر فکری، روحی و جسمی سالم بود. امام لطافت و تقویت روح داشت، نباید به این زودی‎‎ها از دنیا می‌‎رفت. با آن روح، ایشان می‌‎توانست بیش از ۱۰۰ سال زندگی کند، اما این ضربه‎‎ها را پشت‎سر هم تحمل کرد. خیلی سخت بود. در یک لحظه از دست دادن ۷۲ نفر از بهترین یاران و نیرو‌ها، شوخی نیست. این آسیب‎‎ها برای امام کوچک نبود. کسی‎که نظام ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی را از بین برد.

 

 

روز ترور را به یاد دارید؟ چطور مجروح شدید؟ 

 

شدت جراحت زیاد بود، اما نمی‌‎دانم تقدیر الهی چه بود که من زنده ماندم. روز ترور، روز هولناکی بود. چهارم شهریور ۱۳۵۸، شهید عراقی آمد منزل ما. ۲۰ دقیقه آن‎جا بودیم. چند تا تلفن زدند و قرار شد با هم سر کار برویم. منزل ما از ۴۰ سال پیش در همین خیابان زمرد (خیابان مسجد قبا) است. ماشین‎مان پیکان بود. آن زمان، سیستم حفاظت و این‎ها نبود. دوتایی با پسرش آقا حسام سوار ماشین شدیم. حاج مهدی عراقی پشت فرمان نشست، من کنارش بودم و پسرش هم عقب، پشت‎سر من و پشت حاج مهدی هم یک نفر محافظ نشست. به سر کوچه رسیدیم، ایستاد که حق تقدم را رعایت کند و وارد خیابان اصلی شود، داخل پیاده‎رو سه نفر کمین کرده بودند. اسلحه یوزی دست‎شان بود. گلوله‎‎های این اسلحه خیلی قوی است، در آهنی به ضخامت دو سانتی‎متر را سوراخ می‌‎کند. من سپر حاج مهدی بودم.

 

 

از سمت شما شلیک کردند؟ 

 

بله، گلوله‎‎ها اول به من خورد، بعد به بقیه. دو گلوله به کتف و یکی به دستم اصابت کرد. جراح بیمارستان، در گزارش پزشکی نوشته یکی از گلوله‎‎ها به استخوان خورده و ترکش‎هایش پخش شده، دو گلوله دیگر هم به دستم خورد که خارج شده بود. نوشته بود از نیم میلی‎متری سر، چند گلوله رد شده که اثر خون‎مردگی‎هایش معلوم است. بعد از این حادثه پیش خودم فکر کردم در قیامت بنده‎‎ها به خداوند می‌‎گویند ما را به دنیا برگردان که عمل صالح انجام دهیم اما خطاب می‌‎شود: «کلا»! حالا که عمر دوباره به من داده شده، خداوند توفیق عمل صالح هم بدهد. مجموعه دفتر نشر فرهنگ اسلامی با این امکانات و گستردگی که می‌‎بینید، بعد از آن حادثه راه‎اندازی شد. قبل از ترور فقط در مؤسسه کیهان کار می‌‎کردم و با شهید عراقی سرپرستی این مؤسسه را برعهده داشتیم.

 

 

دفتر نشر را چه سالی تأسیس کردید؟ 

 

با کمک شهید باهنر، سال ۱۳۵۳ این انتشارات و مؤسسه تأسیس شد؛ ۳۷ سال پیش. دفتر نشر، یک آپارتمان کوچک در خیابان شهید مفتح کنونی داشت. یک روز مرا به آن دفتر دعوت کردند. شهید باهنر و آقای برقعی هم آن‎جا بودند. به من گفتند «می‌‎خواهیم یک انتشارات مذهبی راه بیندازیم. بررسی کردیم اگر یک میلیون تومان سرمایه داشته باشیم، می‌‎توانیم کار را شروع کنیم.» آن زمان انتشارات مذهبی وجود نداشت. جان‎مان به لب می‌‎رسید تا یک کتاب درست و حسابی چاپ می‌‎کردیم. ۲ - ۳ روز بعد، ۱۰ تا چک ۱۰۰ هزار تومانی از صندوق قرض‎الحسنه جاوید به آن‎ها تحویل دادم.

 

 

همان صندوق قرض‎الحسنه که در بازار است؟ 

 

بله، سرای رحیمی؛ هنوز هم هست. لطف خدا بود که این پول جور شد، مردم باصفا و خوبی داشتیم که راحت به ما اعتماد می‌‎کردند. جور کردن این پول، کار سختی بود. چک را تحویل دادم و رفتم، حتی یک رسید هم نگرفتم. یک میلیون تومان پول زیادی بود، وقتی که ارزش یک دلار، هفت تومان و یک سکه بهار آزادی ۲۰ تومان بود! مدتی بعد شهید باهنر مرا سوار کرد و برد میدان انقلاب، بازارچه کتاب. شخصی به نام آقای گوتنبرگ، آن مجموعه و پاساژ را فقط برای کتابفروشی ساخته بود.

 

 

همان که مدیر انتشارات گوتنبرگ است؟ 

 

بله. ملکیت و سرقفلی یکی از مغازه‎‎های این پاساژ را به ۵۰۰ هزار تومان خریدیم. الان نزدیک ۲ میلیارد تومان شده است. این مغازه را هم به دفتر نشر واگذار کردیم. زمان انقلاب آقای باهنر، مدیرعامل دفتر نشر بود. با همه مسئولیت‎هایش، دفتر نشر را ر‎ها نکرد. گاهی نیمه‎شب برای امضای اسناد به دفتر می‌‎آمد.

 

 

چطور مطلع شدید که ضارب شما و شهید عراقی دستگیر شده؟ ظاهرا در زندان دیداری با او داشتید؟ 

 

بله، بعد از این‎که دستگیر شدند به من اطلاع دادند که اگر می‌‎خواهم، بروم زندان اوین و آن‎ها را ببینم. دوست داشتم یوسفی که ما را ترور کرده ببینم. به زندان اوین رفتم، پرسیدند: این آقا را می‌‎شناسی؟ گفت: بله. از او پرسیدم: در مکتب شما، در آیین‎نامه شما، در اتاق در بسته نشستن، محاکمه کردن، حق دفاع ندادن و اجرای حکم اشتباه، با چه منطقی سازگار است؟ شروع کرد درباره برداشت‎‎ها و بینش‎هایش توضیح دهد که میان حرف‎هایش گفت: «شهید شریعتی». پرسیدم: این شهید شریعتی! را چقدر می‌‎شناسی؟ خوب است بدانید زمانی‎که شریعتی مورد بازجویی قرار گرفت، جلسه‎هایش تعطیل شد یا تحت تعقیب بود، جلسه‎‎های سخنرانی‎اش به‎صورت خصوصی در خانه عده‎ای تشکیل می‌‎شد. یکی از این جلسه‎‎ها هم در منزل ما برپا شد. آن وصیت‎نامه معروف میان شریعتی و محمدرضا حکیمی، در منزل ما رد و بدل شد.

 

 

همان که درباره درخواست تصحیح و توضیح کتاب‎‎های مرحوم شریعتی بود؟ 

 

بله، آقای حکیمی گفته بود دوست دارم شریعتی را ببینم. آن شب که در منزل ما دور هم جمع شدند، به آقای حکیمی هم خبر دادم که بیاید؛ آمد. جلسه تا سه نصف شب طول کشید. شریعتی خیلی سیگار می‌‎کشید. آخر شب پسرم ته‎سیگار‎ها را شمرد؛ ۶۰ - ۷۰ تا بود. شاید همین سیگار او را از پا درآورد. وقتی جلسه تمام شد، هنگام رفتن، جلوی در، حکیمی گفت: «شریعتی یک پاکت نامه را از جیبش درآورد که حاضر و آماده بود و به من تحویل داد.» حکیمی از من پرسید: به شریعتی گفته بودی من می‌‎آیم؟ گفتم: نه. گفت: مثل این‎که اطلاع قبلی داشت، یک نامه به من داد که در آن نوشته: «من به تو (حکیمی) علاقه و اعتماد دارم و تقاضا می‌‎کنم مجموعه آثار من را ببین و حک و اصلاح و اشتباه‎‎ها را درست کن». البته همین کار، تواضعی می‌‎خواهد که شریعتی داشت.

 

 

چرا این اصلاح انجام نشد؟ 

 

بعد از انقلاب، کتاب‎‎های شریعتی در تیراژ بسیار بالا منتشر می‌‎شد. تصحیح و توضیح پای کتاب‎ها، کار پرزحمت و وقت‎گیری بود که باید با دقت انجام می‌‎شد. آقای حکیمی هم کار را شروع کرد، اما وقتی دید کتاب‎‎ها چاپ و توزیع می‌‎شود، حس کرد این کار فایده‎ای ندارد. شریعتی در زمانی‎که میان حوزه و دانشگاه فاصله ایجاد شده بود و دشمن دائم می‌‎گفت آخوند‎ها مرتجع و مفت‎خور هستند، کار‎های خوبی کرد. بعد از انقلاب، خانمش وارد صحنه شد و بازار داغ کتاب‎‎ها و تیراژ‎های ۱۰۰ هزارتایی را اداره می‌‎کرد.

 

دشمن از بعضی حرف‎‎های شریعتی سوءاستفاده کرد. روی نقاط ضعف او زوم کردند. وقتی شریعتی گفت: «کسانی‎که از حوزه بیرون می‌‎آیند دو دسته می‌‎شوند؛ عده‎ای محرابی می‌‎شوند و بعضی هم واعظ.» به خودش گفتم این حرف‎‎ها اثر خوبی نمی‌‎گذارد. دشمن با روحانیت مشکل دارد و ممکن است از حرف‎‎های تو برداشت غلط کنند. قبول کرد. آقای حکیمی گفت: کار ما یکی دو سال طول می‌‎کشد، کتاب‎‎های تصحیح شده زمانی بیرون می‌‎آید که بازار اشباع شده.

 

وقتی یوسفی عضو گروه فرقان گفت «شهید شریعتی»، تعبیری به ذهنم رسید «شریعتی در کشاکش تقدیس و تکفیر!» عده‎ای می‌‎گفتند شریعتی از دین برگشته، عده دیگری مثل فرقانی‎ها، شریعتی را می‌‎پرستیدند.

 

 

هنوز هم در تابلو‎های خیابان شریعتی می‌‎نویسند «خیابان دکتر شهید شریعتی.» 

 

بله، این‎ها شهید شریعتی می‌‎گویند. قائمیه هم می‌‎نویسند این‎جا «جاده قدیم شمیران» است. شهید بهشتی به من گفت: دکتر شریعتی در انقلاب نقش داشت. شب‎‎هایی در حسینیه ارشاد، جمعیت عظیمی از جوانان با هرجور تیپی را دور هم جمع می‌‎کرد.

 

 

شریعتی هیچ‎وقت با گروهی مثل فرقان موافق نبود. در فکر یا حرف‎‎های او چه ویژگی‎ای بود که کسانی مثل گروه فرقان سوءاستفاده می‌‎کردند؟ 

 

شریعتی درباره طبقه محروم زیاد گفت و نوشت. در مصر وقتی اهرام را دید، نامه‎ای برای برده‎‎ها نوشت که واقعا زیباست. شریعتی به‎عنوان کسی‎که حامی مستضعفان و دشمن مستکبران بود، بالأخره در جامعه طرفدار پیدا می‌‎کرد. اما گروه فرقان روی بعضی از نظریه‎‎های او تکیه کردند. به قدری برداشت آن‎ها از شریعتی کودکانه بود که قوی‎ترین بازوی شریعتی را قطع کردند. استاد مطهری باعث شد شریعتی معروف شود. مطهری، شریعتی را به حسینیه ارشاد آورد و برایش جلسه گذاشت، اما همیشه می‌‎گفت: «شریعتی باید کنترل شود، باید مواظب سخنرانی‎هایش باشیم.» از این اختلاف‎ها، گروه فرقان سوءاستفاده کرد. آن‎چه مسلم است این‎که پشت‎پرده گروه فرقان، اکبر گودرزی و پس از آن طبق اسناد لانه جاسوسی، آمریکا بود. گروه فرقان، آلت دست آمریکایی‎‎ها شد. ریشه گروه فرقان از آمریکا آب می‌‎خورد. چون آمریکا هیچ‎وقت بیکار نمی‌‎نشیند. الان هم شبانه‎روز با کانال‎‎های تصویری و رادیویی علیه جمهوری اسلامی ایران تبلیغ می‌‎کند.

 

 

بعد‎ها هم یوسفی را دیدید؟ 

 

حضوری، نه. فقط یکی از دوستانش که در‌‌ همان خانه تیمی یوسفی دستگیر شده بود، می‌‎گفت: یوسفی بعد از این‎که با شما حرف زد تا چند شب خواب نداشت. این‎ها را در گروه فرقان شست و شوی مغزی داده بودند.

 

 

یک‎بار دیگر هم برای ترور شما آمده بودند؟ همین یوسفی در خانه شما آمده بود؟ 

 

بله، البته آن شب، آن دو نفر را من ندیدم. یادم هست ماه رمضان بود. شب بعد از افطار دو نفر آمدند جلوی خانه، در زدند. پسرم ۸ - ۷ ساله بود، در را باز کرد و آمد پیش من گفت: ۳ - ۲ نفر دانشجو آمدند با شما کار دارند. بچه بود، اصرار می‌‎کرد بابا زود‌تر برو کار این‎ها را راه بینداز. من تا وسط حیاط هم آمدم، یک دفعه مطلبی به ذهنم رسید، به پسرم گفتم: برو بپرس اسم‎شان چیست و چه‎کاری دارند؟ تا این سوال‎‎ها را پرسید، سوار موتور شده و فرار کردند. در ملاقات با یوسفی گفتم آن شب که برای ترور به خانه من آمدی، چطور می‌‎خواستی جلو چشم یک بچه ۸ - ۷ ساله که اصرار می‌‎کرد کار شما را زود‌تر انجام دهم، پدرش را بکشی؟ گفت: این چیز‎ها اصلا برای ما مطرح نیست. به قدری با این‎ها حرف زده بودند که شقاوت‎شان به بالا‌ترین حد رسیده بود و به‎راحتی آدم‎‎های مهم و بی‎گناه را می‌‎کشتند. در مصاحبه تلویزیونی هم از یوسفی پرسیدند: «تو که در عقایدت خیلی مصمم بودی و تند، چطور یک دفعه نظرت عوض شد؟» جواب داد: «آقایی در زندان با من صحبت کرد که نظرم را برگرداند.»

 

 

سپهبد قرنی را برای چه ترور کردند؟ 

 

چون تیمسار محمدولی قرنی اولین کسی بود که مسئولیت احیای ارتش را در جمهوری اسلامی برعهده گرفت. انسان متعهد و ماهری بود. بعد از او مغز متفکر اسلام، استاد مطهری را به شهادت رساندند. بعد نوبت به شهید مفتح رسید. آقای مفتح کار بزرگی کرد. در دوره‎ای آشتی میان حوزه و دانشگاه برقرار کرد که دانشگاهیان می‌‎گفتند حوزویان، بی‎سواد و متحجرند و حوزویان فکر می‌‎کردند، دانشگاهیان بی‎دین و روشنفکرند. مبتکر وحدت بین حوزه و دانشگاه، شهید مفتح بود.

 

 

اکبر گودرزی با حاج طرخانی، که حامی مالی او بود، چه خصومتی داشت؟ چرا او را ترور کرد؟ 

 

حاج طرخانی، یک بازاری سر‌شناس، متدین و انقلابی بود. هر کسی از روحانیان، که تحت تعقیب رژیم شاه قرار می‌‎گرفت، فراری می‌‎داد و می‌‎برد شمال و تا مدتی که آب‎‎ها از آسیاب بیفتد از او پذیرایی می‌‎کرد. اکبر گودرزی، در دوران طلبگی می‌‎رفت در خانه حاج طرخانی - که خانه‎اش در همین خیابان مسجد قبا بود - پول می‌‎گرفت. این‎ها شست‎وشوی مغزی شده بودند. خصومت و ترورهای‎شان بی‎ربط بود و ادله‎ای نداشتند. دفاعیات آن‎ها در فیلم دادرسی‎شان هست.

 

چند دقیقه قبل از این‎که آقای هاشمی را ترور کنند، من پیش او بودم. از اتاقش که بیرون آمدم، این‎ها وارد شدند و می‌‎خواستند او را ترور کنند که به کمک همسرش این اتفاق نیفتاد. وقتی آقای هاشمی را به بیمارستان شهدا بردند، امام ۱۵ هزار تومان نذر کرد که او صحیح و سالم برگردد.

 

 

از اعضای گروه فرقان پرسیدید جرمتان چه بوده که شما را ترور کردند؟ 

 

بله، وقتی ترور انجام می‌‎شد اطراف جسد، افراد اعلامیه پخش می‌‎کردند و جرم ما را داخل آن می‌‎نوشتند. یک کلمه‎اش «آخوندیسم» بود. یعنی ما با روحانیت و علما دوست بودیم و با امثال شهید بهشتی و شهید مطهری کار می‌‎کردیم. وقتی دستگیر شدند از منزل‎شان عکس گرفتند، آن عکس‎‎ها را دیدم.

 

اوایل انقلاب میان مهندس بازرگان و آیت‎الله صدوقی اختلافی پیش آمد که معقول نبود. این اختلاف شدید شد. صادق طباطبایی، مشاور نخست‎وزیر موقت (بازرگان) بود. به او گفتم بیا کاری کنیم این اختلاف تمام شود. دعوت کردیم همه آمدند منزل ما و بالأخره صلح و صفا شد. عکس این جلسه را دادیم روزنامه کیهان چاپ کرد. برای جامعه خوشایند بود، چون مردم هم از این اختلاف‎‎ها ناراحت بودند. تلفن می‌‎زدند و تشکر می‌‎کردند. یکی از جرایم ما همین عکس بود که در منزل آن‎ها پیدا شد. جرم ما، رفت و آمد با آیت‎الله صدوقی بود.