انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



ناگفته های نقش بنی صدر در گفت و گو با حمیدرضا نقاشیان

با تشکر از این که دعوت ما را برای این گفت و گو پذیرفتید به عنوان سؤال اول لطفاً بفرمایید، آشنایی شما با ابوالحسن بنی صدر از کجا آغاز شد؟ آیا پیش از انقلاب از او شناختی داشتید؟
تا آن جا که به خاطر دارم سن بنی صدر با من حدود بیست سالی تفاوت دارد و طبعاً او کار سیاسی را خیلی جلوتر از من و هم سن و سال های من شروع کرده بود. او متولد همدان در سال 1312 است و من متولد تهران در سال 1333 هستم.
سال های دوره ی آخر پیروزی انقلاب یعنی سال های 55 به بعد اسم بنی صدر را نوعاً از طرفداران جبهه ی ملی و گاهاً اعضای نهضت آزادی می شنیدم. اما تعجب برانگیز این بود که در تیرماه سال 55 که اسم آوردن از امام در روزنامه ها از ممنوعیت افتاد و به توصیه ی سی.آی.ای فضای باز سیاسی داده شد تا نقاط پنهان مبارزات افشا شود، روزنامه های کیهان و اطلاعات و بعد هم رستاخیز و آیندگان و بقیه ای که آن روزها منتشر می شدند، در یک شکل فرمایشی و هماهنگ و از پیش طراحی شده برای جا انداختن عوامل بدلی به جای اصلی، اسم آیت الله خمینی را با بنی صدر مطرح کردند و شک و شبهه ما در خصوص ورود عوامل غرب به حوزه ی نهضت شروع شد.
بعداً شنیدیم که در سال 53 بنی صدر جنازه ی پدرش را به نجف فرستاد و خودش هم برای تدفین به نجف رفته بود. از امام هم خواسته بود در تدفین جنازه شرکت کنند و امام هم شرکت کرده بودند. او در سال های بعد هم سه چهار بار به نجف رفت و در نجف هم معمولاًَ منزل حاج شیخ نصرالله خلخالی می ماند.
به حسب آن چه خودش عنوان کرده بود اجازه ای برای مصرف 10 درصدی سهم امام در چاپ کتاب هم گرفته بود. البته احتمال می دهم به امام نگفته بود این وجوه را برای چاپ کتاب در کانون انتشارات مصدق که زیر نظر نوه ی دکتر محمد مصدق یعنی هدایت الله متین دفتری و در لندن تأسیس شده بود، مصرف خواهد نمود.
من در مجله ی سخن خودم دیدم که از یک نویسنده الجزایری سیاه پوست به نام فرانتس فانون کتابی را از فرانسه به فارسی ترجمه کرده بودند و همین کانون انتشارات مصدق چاپ کرده بود. اسم اصلی کتاب نفرین شدگان بود ولی بنی صدر که ترجمه کرده بود اسمش را دوزخیان روی زمین گذاشته بود.
محتوای داستان سیاسی بود و جهت گیری فقیر و غنی داشت. آن مجله را بنده هنوز دارم. از همان ایام اسم او کم و بیش و بیشتر با ابهام میان مبارزین مطرح شد آن هم به واسطه ی مواضع سیاسی جبهه ی ملی سوم البته قبل از انحلال و پراکندگی جبهه ی ملی سوم در فرانسه با حضور برخی از بریده های به خارج رفته ی جبهه ی ملی دوم تشکیل شده بود.
البته الهیار صالح و غلام حسین صدیقی نرفته بودند. گویا در پاریس 10 نفر یا کمتر در اواخر سال 54 گرد هم جمع می شوند و چون محور تفکرشان دکتر مصدق بوده و بعضی از آن ها در قبل از بروز چند دستگی در جبهه ی ملی دوم و ناکارآمد شدن آن، عضویت جبهه ی ملی دوم را داشتند، بیانیه ای می دهند و اعلام موجودیت می کنند که اگر اشتباه نکنم ابوالحسن بنی صدر و ابوالفتح بنی صدر و ناصر تکمیل همایون و دکتر حسن حبیبی و خلیل هراتی و مظفری و راستین ها و چند نفر دیگر که اسامی آن ها را به خاطر ندارم از امضا کنندگان این اعلام موجودیت بودند.
و همین امر اطلاعات آنان را به بولتن ها و خبرنامه ها کشانده بود و ما گاهی از بنی صدر اسمی می شندیم. البته بعدها که به تهران آمد، احمد آقا در تشریح سوابق او می گفت با جمعی از سیاسیون فرانسه در سال 46 نامه ای نوشته بودند و از جمال عبدالناصر رئیس جمهور وقت مصر خواسته بودند که مانع انتقال امام از عراق به هندوستان بشود می دانید که امام در اواخر سال 44 از ترکیه به نجف فرستاده می شوند و آن جا و در حوزه ی نجف در یک دوره ای کوتاه حسابی مشهور می شوند و سبب نگرانی ساواک و بعضی حسادت ها در حوزه ی نجف دولت ایران در آن زمان تلاش می کند امام را در حوزه ی نجف دور کند و به همین جهت موافقت دولت هندوستان را هم می گیرند اما در گیرودار همین رایزنی ها دولت هند در انتخابات تغییر می کند و موضوع مسکوت می ماند.
شاید هم جمال عبدالناصر در این جریان مؤثر بوده که این موضوع را نمی دانم. اما خود من بنی صدر را روزهای بعد از ورود امام به تهران در مدرسه ی علوی دیدم و از شخصیت متکبر او هم آن قدر زده شدم که بعدها روزی احمد آقا و آقای محمد موسوی خوئینی هامرا در ساختمان تلویزیون خواستند، مدارکی که حاکی از نفوذ سرویس انگلستان در سفارت آمریکا در تهران در خصوص ساماندهی شرکت های آمریکایی توسط اردشیر جی که از لانه ی جاسوسی به دست آمده بود، برای بررسی و ارائه ی گزارش به حقیر سپردند و ضمناً پیشنهاد پذیرش معاونت اطلاعات و عملیات بنی صدر را هم قبل از نصب رشید صدرالحفاظی به حقیر دادند و حقیر به بهانه ی مشورت پاسخ منفی را بعداً دادم. از او خوشم نمی آمد و احساس بدی نسبت به او داشتم.
در خصوص شغل پیشنهادی هم ابتدا با حاج شیخ علی اکبر ناطق نوری سپس به توصیه ی ایشان با شهید بهشتی مشورت کردم. ایشان با تبسمی پاسخ دادند شما از مایی چگونه می توانی بپذیری؟ و این پاسخ راه مرا برای رد کردن این شغل آسان تر کرد. من از روز اول که او و چند نفر دیگر را که با هواپیمای امام به تهران آمدند نمی دانستم.
البته معتقد بودم و هستم جنس و شخصیت بنی صدر را از وابستگی او جدا ببینیم. شخص بنی صدر آدم بیچاره و مفلوکی بود. میلیون ها عقده ی باز نشده در شخصیت او دیده می شد. اما هفده هجده سال نان سرویس ها را خورده بود تا روزی به کارشان بیاید لذاست که اعتقاد دارم او گزکی به دست آن ها داده بود که حتی اگر به مناصب اعطایی انقلاب به او، راضی و قانع می شد هم به او امکان عدول از سرسپردگی نمی دادند و تبع همین شرایط شک ندارم که او به منظور تحقق استراتژی غرب در کودتایی نرم و خزنده و با هدف به انحراف کشیدن انقلاب همراه امام به ایران آمده بود.
باید گفت حتی نزدیک شدن او به امام در سال های قبل از انقلاب هم بی برنامه نبوده است. احمد آقا نظر مرا قبول نداشت ولی شهید مطهری و شهید بهشتی جدا از یکدیگر عین نظر حقیر را در خصوص او تأیید می کردند و اذعان به مأموریت او داشتند.
اما به صراحت نمی گفتند یا ملاحظه ی برخی اطرافیان حضرت امام و یا تقوا می کردند. اجازه بدهید یک موضوع بسیار مهم را برایتان بشکافم. یکی دو شب قبل از پانزدهم بهمن 57 که قرار بود توسط امام (ره)، مهندس مهدی بازرگان به عنوان نخست وزیر موقت در مقابل شاپور بختیار مطرح و از حمایت مردمی برخوردار بشود، آقای مطهری نزد امام آمدند و صحبت خصوصی نیم ساعته ای کردند.
 
بعد که از اتاق بیرون آمدند یک شادمانی خاصی داشتند. من پرسیدم اتفاقی افتاده؟ گفتند رأی امام را گرفتم. من متوجه نشدم چه شده؟ فردا یا پس فردای آن روز قبل از جلسه موضوع شایع شد و حدس زدم که موافقت آن شب در چه خصوص بوده است و از این انتخاب بسیار مکدر شده بودم.
من هم نهضت آزادی و هم بازرگان را در مسیر امام و اسلام ناب نمی دانستم. صبح روز بعد در یک فرصت با لفظی بسیار محتاطانه به امام گفتم چرا بازرگان؟ ایشان فرمودند کسی را ندارند. عرض کردم این همه دکتر مهندس اینجاست. آقا فرمودند شناخته شده نیستند.
حقیر قانع نشدم ولی تعبداً سکوت کردم اما پس از جلسه ی رسمی معرفی بازرگان در آمفی تئاتر مدرسه ی علوی به آقای مطهری اعتراض کردم و ایشان دست مرا گرفت برد یک کنج و به آهستگی فرمود این آقا حداقل مسلمان است.
کاندیدای دیگران از مجاهدین و جبهه ی ملی بود. تازه من فهمیدم چرا آن شب آقای مطهری پس از ملاقات با امام روی پایش نمی گنجید و معلوم شد توطئه ای بزرگ که می توانست بنیاد فکری انقلاب را هدف بگیرد را خنثی کرده بود. آقای مطهری از پاریس خاطرات خوبی نداشت.
آن جا برخی حمایت ها را دیده بود و نگران شده بود. با کادر مرکزی نهضت آزادی هم نزدیک بود و آن ها اطلاعات سری و محرمانه از طراحی های پشت پرده را که دست فرانسه، انگلستان و... در آن ها بود به ایشان گفته بودند و طرح معرفی بازرگان به عنوان یک عامل خنثی کننده ولو موقت در ذهن شهید مطهری از بررسی توطئه های افشا شده در پاریس به عنوان راه حل مطرح شده بود.
معلوم بود نقشه ی جریان بسیار پیچیده ای را در پاریس حتی با هماهنگی با بختیار برای انقلاب کشیده بودند. به حضرت امام گفته بودند اگر شما در بهشت زهرا دولت موقت را از جبهه ی ملی انتخاب کنید، هم بختیار می پذیرد و هم کشت و کشتار نمی شود.
چرا که بختیار با ارتش هماهنگ هستند و تا آن جا که من در جریان هستم حضرت امام سکوت کرده بودند و سکوت امام حمل بر پذیرش شده بود و گویا همین سکوت موجب بازگشایی فرودگاه ها توسط بختیار شده بود. لذا حضرت امام رحمت الله علیه در بهشت زهرا دولت تعیین می کنم را فرمودند امام چه کسی را، نفرمودند و با تیز بینی گذاشتند بعداً موضوع انتخاب فرد برای دولت موقت پخته شود و سپس فرد را اعلام کند.
آقای طالقانی با انتخاب مهندس بازرگان برای پست نخست وزیری دولت موقت مخالف بود، چرا که ایشان هم تحت تأثیر این سناریو که احتمال می دهم، حتی انتخاب بختیار هم در زمان شاه و توسط شاه متأثر از آن سناریو بوده، قرار گرفته بود که تمسک به بها دادن به عوامل جبهه ی ملی انتقال قدرت را تسهیل و از تنش و خون ریزی کم می کند و البته آقای طالقانی به این موضوع اعتماد داشت که بازرگان فرد مدیر و لایقی برای اداره ی کشور نیست.
کنار این بحث خورده حساب هایی هم با بازرگان داشت که بهتر است به آن ها نپردازیم. از روز دوم ورود امام به تهران آقای دکتر محمد علی شایگان شیرازی که سابقه ی وزیر فرهنگی زمان مصدق و ریاست دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران و استاد مؤسسه ی بررسی های اجتماعی در نیویورک و همزمان مسئول اداره ی جبهه ی ملی در نیویورک بود و برای همین منظور به تهران آمده بود، چند بار به اقامتگاه امام آمد و با اصرار برخی افراد بالاخره با امام در کلاس درس طبقه ی بالای اقامتگاه دیدار کرد.
خیلی سانتی مانتال و با کراوات و پوشت مارکدار و با ادا و اطفار سوسولی به دیدن امام آمده بود در جلسه ی دیدار شایگان با امام من حضور داشتم. با این که مرد مسنی بود اما اصلاً احساس امنیت نمی کردم. ایشان بیش از 10بار گفت رابطه ی من با بختیار بسیار دوستانه است و او از من حرف شنوی دارد.
حضرت امام هم فقط گوش دادند. به نظر می رسد این ها همه مجری سناریویی بودند که از قبل از انقلاب و در ناچاری از پذیرش پیروزی انقلاب توسط سازمان های اطلاعات و عملیات انگلیس و آمریکا و اسرائیل به منظور سوزنبانی مسیر انقلاب طراحی شده بود. به این موضوع می اندیشیدند که ما از آیت الله خمینی پل درست می کنیم و کار را خودمان بدست می گیریم و صد البته در این مرحله کاری از پیش نبردند و گذاشتند برای وقت مناسب دیگری که شطرنجشان را با مهره های دیگری بازی کنند. این جا بود که جبهه ی ملی و تا حدودی منافقین در این مرحله از میدان مصادره کردن انقلاب به سود استکبار حذف شدند فلذا شما ببینید آقای مطهری که شهید شد رنگ بنی صدر در اطراف امام پر رنگ شد.
جریان شهادت مطهری زنگ خطر هولناکی بود که می توانست راه را برای دشمن هموار کند. این ها حتی اگر مطهری را تا قبل از پیروزی انقلاب نشناخته بودند یقیناً با خنثی کردن طرح پاریس توسط شخص ایشان نقش او را فهمیدند. ما در جریان جمع آوری گروه فرقان ردپایی از حضور سرویس ها نیافتیم اما بنده به هیچ وجه تضمین نمی کنم که خط حذف مطهری از دسایس سرویس های خارجی نبوده باشد.
ما با آن دستگاه نوپا و محدود اطلاعات و عملیات در ابتدای انقلاب و در مواجهه با تنش های نفوذ عوامل نفوذی ساعت به ساعت ادعای مقابله با سرویس ها را نداشتیم و در آن بلوای ابتدایی و نامیسر شناخت دوست از دشمن، قادر به طراحی یک ساختار جامع که به ابعاد جهانی موضوع هم توجه کند، نبودیم.
ما از دخالت بیگانه در ترور مطهری ردی نیافتیم امام معلوم نیست دستشان در این ترور نبوده باشد. بخصوص این که ضارب دانشجوی تحصیل کرده در جنوب فیلیپین بود و دک و پوزش با بقیه فرقانی ها متفاوت.
در جرم شناسی بحث مستوفایی وجود دارد که وقوع جرم را متکی به انتفاع محیطی بررسی می کنند و همه یقین داریم شهادت مطهری زمینه ای مناسب برای ورود جبهه ی ملی و منافقین از طریق ابوالحسن بنی صدرها صادق قطب زاده ها و عبدالکریم سروش ها و میرحسین موسوی ها مهیا می کرد و بدون کوچک ترین شک و شبهه این همان سناریوی سوزنبانی برای انحراف انقلاب بود و هست و باید مواظب باشیم که خواهد بود.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
چگونه بنی صدر پس از ورود به تهران عضو شورای انقلاب شد؟
اجازه بدهید من بنی صدر را کمی دقیق تر برای شما معرفی کنم تا به عمق ماجرا بیشتر ورود کنید. بنی صدر از نوادگان صدرالعلمای همدانی است. پدرش میرزا نصرالله خان بنی صدر از آخوندهای طرفدار مصدق در جریان رودررویی آن ها با آیت الله کاشانی است و عموی ایشان از افسران عالی رتبه در هنگ همدان بوده است.
او در دوره ی جوانی در خانواده ی مذهبی اما سنتی و البته بر هیاهو در همدان بزرگ شده است. دیپلم خودش را در همدان گرفته و به تهران آمده بود. رفت دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران و دوره معقول و منفول الهیات را شروع کرد، چرا که در منزل روحانی بزرگ شدن یعنی خود به خود بخشی از دروس این رشته را دانستن.
هم زمان عضو حزب زحمت کشان که مظفر بقایی آن را اداره می کرده می شود. خوب است بدانید مرحوم شهید دکتر حسن آیت هم در همان زمان، عضو همان حزب است. چندی نمی گذرد که مؤسسه ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشگاه تهران هر دو بزرگوار یعنی حسن آیت و ابوالحسن بنی صدر را برای همکاری دعوت می کند.
معلوم می شود حزب بقایی محل شناسایی نیروهای مستعد هم بوده و هر دو به این مؤسسه رفته و مشغول کار می شوند و این در حالی است که مصطفی شعاعیان یعنی عنصر اصلی جبهه دموکراتیک خلق ایران و بهزاد نبوی عنصر هم پیاله ی او نیز در آن مؤسسه مشغول به کار بوده اند. مسئولیت این مؤسسه در آن زمان به عهده ی شخصی به نام احسان نراقی است.
من دو بار با احسان نراقی در سال های 83 و 85 ملاقات داشتم و تحلیلم از شخصیت او بسیار واضح است. بعدها در خصوص شخصیت او تحقیقاتی هم داشته ام و می دانم از محل بسیار معتبری در زمان شاه حمایت سیاسی می شده که حتی محمد رضای پهلوی گنده دماغ و مغرور هم مجبور به شنیدن مطالب او بوده است.
در زمانی که اختناق ستم شاهی اجازه نمی داد و احدی جرأت ندارد به جریانات چپ نزدیک شود او به تک تک جریان های چپ سرک می کشیده و از میان آن ها یارگیری می کرده است. او در همین حال مشاور پرویز ثابتی رئیس اداره ی سوم ساواک که آلترناتیو ریاست ساواک هم بود، بوده است. رئیس ساواک نوعاً از اداره ی سومی های ساواک انتخاب شده است.
پاکروان، نصیری و مقدم همه اداره سومی بودند. رابطه ی ساواک بعد از انقلاب مستند به اسناد مهمی (و البته تا حدودی) با سرویس های موساد افشا شد که بنده معتقدم این در حالی است که بسیاری از روابط در ساواک متکی به سناریوی سوزنبانی، پاک سازی شده بود.
ساواک یک بار در مقطع فرار شاه پاک سازی شده و یک بار در مقطع دولت موقت. ما هنوز به اهداف این دو مرحله پاک سازی ورود نکرده ایم. یک جاهایی این پاک سازی خود نشان داده امام همه ی ابعادش روشن نیست.
من باب مثال مدارکی خارج از ساواک می گوید بسیاری از افراد مرتبط با فراماسون ها افراد به ظاهر مذهبی هستند اما اسامی این افراد در ساواک نیست و بعداً هم که اسامی چاپ شده این ها کاملاً مصون مانده و مشغول یارگیری در بسترهای گوناگون انقلاب شده اند.
مثلاً پاک سازی های بنیاد در دوره ی موسوی نوعاً متکی به همین امر است. بگذریم، ابتدای پیروزی انقلاب مجله ی مجاهد به قلم مهندس لطف الله میثمی که در تقابل با تیم کاظم و مسعود رجوی سازمان جنبش مجاهدین را پایه گذاری و رهبری می کرد، طی مقاله ای مستند نوشت احسان نراقی پدر فکری بنی صدر است والبته سریعاً از او تکذیبیه دریافت کرده بود اما تکذیبیه کاری کرد که نمی خواستند بشود و تیر به هدف خورده بود.
یعنی یک نوشته ی کوچک از سناریو لو رفته بود. با نگاهی به نزدیکی او به ارکان یونسکو و پذیرش مشاغلی بسیار مهم منبع حامی احسان نراقی را در زمان شاه نباید منبعی داخلی تلقی نمود. حتی بعد از پیروزی انقلاب هم تسهیل رفت و آمد او به داخل کشور و حمایت دولت موسوی و هاشمی و خاتمی از این رفت و آمدها نشان جایی از نوع لابی و حمایت از اوست. از دوره ی دوم دولت موسوی نزدیکی او به جریان های داخلی آغاز شده و حتی به روزنامه ها هم کشیده شده است.
روزنامه ها و خبرگزاری های دوم خردادی راه و نیمه راه از او تجلیل می نموده اند. بنده با شواهد و اسنادی که سراغ دارم احتمال نزدیک به یقین می دهم، ایشان مأمور یارگیری موساد در ایران بوده و هست. اما چرا موساد؟ و چرا سیا نه؟ و چرا ام آی سیکس نه؟ چرا سرویس فرانسه نه؟ حقیر به دلایلی معتقدم ایشان می تواند عنصر موساد بوده باشد. گذشته از این که چون که صد آید نود هم آمده.
اول این که نزدیکی او به پرویز ثابتی که موسادی بودنش مستند و اظهر من الشمس بوده، کاملاً مسجل است. در هر مقطعی موجباتی پدید آمده که دست و پای نراقی گیر کرده ثابتی به دادش رسیده و این می تواند منوط و متکی و هماهنگی فوق سری و حتی جاسوسی در جاسوسی بوده باشد.
دوم این که نفوذ عوامل بهایی و صهیونیست در یونسکو از محل های تأمل و تدبر برانگیز است لذا آن سازمان می تواند مأمن عناصر موساد تلقی شود که اگر این بحث صحیح تلقی گردد، حضور نراقی در آن سازمان به راحتی تسهیل می گردد.
سوم این که در یارگیری های بعد از انقلاب نه ام ای سیکس و نه سیا که در یک رقابت زنده و البته گاهی مشارکتی هستند، دست ایشان را باز گذاشته و نسبت به مأموریتش کاملاً هماهنگ عمل کرده اند و همه می دانند در ادوار حاکمیت دموکرات ها در آمریکا همیشه سرویس موساد حلقه ی وصل سیا و ام ای سیکس می شده است. من از احسان نراقی خصوصاً دو کتاب غربت غرب و آن چه خود داشت را خوانده ام.
نراقی در سال های بعد از اعلام مواضع سازمان منافقین و علنی شدند نحله مارکسیستی ایشان و خصوصاً دستگیری اکثر عوامل سازمان، موضعی ملی مدارانه اتخاذ نموده که حقیر نسبت به این مواضع از طرف او بسیار بد بین هستم.
کسی که حقیر او را در زمان شاه متهم به نفوذ و شناسایی جریان ها و عناصر چپ به سود موساد می کنم، حالا موضع ملی اتخاذ می فرمایند.
فلذا و با این تعریف اعتقاد دارم بنی صدر هم که هم عنصر دست پرورده ی احسان نراقی است و هم، هم درسی های او مانند مهدی غضنفرپور و شکور الهیاری و برادران منیری اقرار کرده اند که هزینه ی راه اندازی جبهه ی سوم را از احسان نراقی می گرفتند و در عین حال حقوق بگیر ساواک توسط عوامل ثابتی هم از طریق سفارت ایران در پاریس بود و به اعتباری نام وی با کد در اسناد لانه کشف شد و یا توجه به وجود دوبار دستگیری و پرونده ی ضد رژیم سلطنتی او، با خروج او از کشور موافقت شده بود و بعد از انقلاب عده ای از دانشجویان با صدور اعلامیه معتقد بودند او سال 43 تحت سرپرستی منوچهر امیدوار که رایزن فرهنگی سفارت اسرائیل بوده به اسرائیل رفته و پس از ملاقات هایی در سطح بالا، با تأیید سوخنوت عضو آژانس یهود شده است، و با همه پرونده ی ساختگی به عنوان مبارز برای او در ساواک بارها به تهران آمده و بدون مشکل از کشور خارج شده و در دوره ی ریاست جمهوری رسماً به آیت الله قدوسی نامه نوشته ت از اعدام زنی بهائی و صاحب منصب و مفسده در دوره ی شاه به نام فرخ رو پارسا جلوگیری کند و بسیاری شواهد و دلایل دیگر در بی اعتقادی او که رسماً با خانم ها دست می داد و غیره، او را نمی توان مستقیم و غیر مستقیم در رابطه با سرویس موساد ندانست.
شک نکنیم که او را برای مأموریتی بزرگ و البته احتمالی در آن دوره آماده کرده اند و آموزش دادند و هفده هجده سال در آب نمک خوابانیدند تا برای چنان ایامی از او استفاده کنند. خط ام آی سیکس و موساد در جریان اطرافیانی که با امام از پاریس به تهران آمدند بارها تحلیل و اثبات شده و صد البته به اعتبار واکاوی کودتای نرم سال 88 نیز نیاز به بررسی جامع و مجددی هست.
آن ها از سالیان دور نسبت به بعضی از نزدیکان به امام انگیزه ی یارگیری و حتی تأمین رضا و خواسته های آنان را داشته اند و همین روابط بنی صدر را با نزدیک شدن به حضرت امام در پاریس به جمع شورای انقلاب وارد کرد.
تشکیل شورای انقلاب با پیشنهاد دکتر ابراهیم یزدی در انتهای آذرماه سال 57 به امام شکل می گیرد. مقدمه ی موضوع از این قرار است که بعد از راهپیمایی عظیم مردم به سمت میدان آزادی در تاسوعا و عاشورا و مصادف با آزاد شدن مرحوم طالقانی از زندان، ایشان احزاب و گروه ها را از چپ و راست و ملی و التقاطی دور هم جمع می کنند و با مشورت با دکتر کاظم سامی و مرحوم گلزاده ی غفوری بنای تشکیل شورایی را برای اداره ی نهضت می گذارند و چون مهندس مهدی بازرگان و یدالله سحابی هم دعوت شده بودند پس از یکی دو نشست موضوع به دکتر ابراهیم یزدی در پاریس انتقال می یابد.
و دکتر یزدی به حضرت امام در پاریس می گویند بهتر است این کار توسط حضرت علی انجام شود که جریان های ناسالم در آن نباشند و صد البته دنبال این بودند که شورا با محوریت خودشان تشکیل بشود. سپس حضرت امام رحمت الله علیه توسط احمد آقا به شهید مطهری و بازرگان پیغام می دهند که به پاریس بروند و آن جا تصمیم می گیرند آقایان مطهری و بهشتی و بازرگان در تهران یک جمعی را از روحانیون و سیاسیون تشکیل داده و به امام برای انتصاب در شورای انقلاب معرفی کنند.
این جمع در تهران تشکیل می شود و قرار می شود صادق قطب زاده و دکتر یزدی، بنی صدر و دکتر حبیبی هم هرگاه به تهران آمدند، به این جمع بپیوندند. امام بعد از فرار شاه از کشور رسمیت شورای انقلاب را اعلام فرمودند و ما در اعلامیه ها انتشار دادیم.
در پاریس این نکته که آن چهار نفر شورای انقلاب در تبعید هستند بدون نظر و رضایت امام افشا شد. ولی من خبر دارم که آن ها هیچ گاه یک جلسه هم با هم نداشتند و متفرق و تک تک با حضرت امام مشاوره می دادند و هر یک ساز پنهان خود را می زد و تیم ارتباطات خود را داشتند. بعضی از همین ها هم سناریوی دولت موقت از جبهه ی ملی را پشتیبانی کرده بودند بعد که آمدند به تهران این چهار نفر به همراه عزت الله سحابی و دکتر شیبانی به جمع آقایان شورای انقلاب پیوستند.
همین جا لازم است بگویم که بنی صدر همیشه ادای یک دانشمند و تئوریسین سیاسی، اقتصادی را در می آورد. شورای انقلاب هم در این رشته کسی جز عزت الله سحابی فرزند مرحوم یدالله سحابی را نداشت که حتی قبل از عضویت او در شورا از او مشورت می گرفت و لذا با توجه به نیاز مبرم به تخصص اقتصاد او، چشم خود را به روی صفات و سوابق منفی بنی صدر بست با این که تکروی های او در پاریس مشهود بود.
ترکیب علنی شورای انقلاب که در تهران صورت گرفت به علاوه ی چند نفری که اسم بردم او م عضو شورای انقلاب شد. بنی صدر از تلویزیون خیلی عصبانی بود و با این که آقای موسوی خوئینی ها، یکی از حامیان سینه چاک او عضو شورای علی صدا و سیما بود دائم انتقاد می کرد و مناظره های او با بابک زهرائی از کمونیست های با گرایش به مائوتسه دونگ و تأسیس روزنامه ی انقلاب اسلامی و سخنرانی در دانشگاه ها و مخالف خوانی و موضع گیری علیه روحانیت و حزب جمهوری دو را در جامعه معرفی و شناساند.
حضرت امام هم به پیشنهاد احمد آقا به جامعه ی روحانیت فرموده بودند یک کلاس اقتصاد بگذارید بنی صدر آن جا درس اقتصاد بدهد. طبیعی بود که حضرت آیت الله مهدوی کنی هم تبعیت بفرمایند. شکل و شمایل تبلیغ برای بنی صدر این گونه بود. یعنی این گونه القا می شد که گویی امام ایشان را از سال های دور برای انقلاب در ایران تربیت کرده اند!
تعدادی از کلاس ها که در مدرسه ی شهید مطهری تشکیل می شد را بنده می رفتم. خدا شاهد است اغراق نمی کنم قصد بنی صدر از برقراری این نوع کلاس ها برای آموزش یا انتقال اطلاعات و یا هماهنگی نبود. این امر برای هر کس که یک کمی با شگردهای سیاسی، اطلاعاتی آشنا بود واضح و قابل تمیز بود.
این بخش هم بخشی از سناریوی کودتای نرم بود و عوامل آن به دنبال تفرقه انداختن در روحانیت و یارگیری برای خودشان بودند. تا حدودی هم موفق شدند. ما دقیقاً می دانستیم او چه اهدافی را دنبال می کند. دقیقاً معلوم بود اتاق فکری ورزیده و پنهان قدم به قدم ساختار ذهنی روحانیت و علایق و سلایق و روحیات آنان را شناسایی کرده بود و مسیر نفوذ تعیین کرده و برای آن به دنبال عوامل حامی و تسهیل کننده مسیرشان در سوزنبانی بودند.
 
تعاملات او با امام در دهه ی پیروزی انقلاب، 12 بهمن و 22 بهمن چگونه بود؟
بسیار پخته و شمرده بود هر کاری داشت اول به احمد آقا می گفت. گاهی قبل از احمد آقا می رفت سراغ برادر بزرگ حضرت امام آقای پسندیده، اول رضایت و حمایت ایشان را می گرفت و بعد می آمد محضر امام البته بیرون از بیت جلسات هماهنگی و برنامه ریزی و کسب خبر و جمع آوری اطلاعات داشتند.
بررسی می کردند که در هر زمانی چه مطلبی را بخواهند و چه مطلبی را نخواهند، کجا حرف بزنند، کجا سکوت کنند. برای چه شبهه درست کنند و از چه حمایت کنند؟
در محضر امام همیشه از روحانیت گله می کرد. مأموریت داشت در ذهن امام باور این را که روحانیت دانش کشور داری ندارند ایجاد کند. نزد دیگران روحانیت را تحقیر هم می کرد ولی نزد امام جرأت نمی کرد تحقیر کند. چون در بیت روحانی بزرگ شده بود روش های آخوندی را می دانست و با اصطلاحات کاملاً آشنا بود درسش را هم خوانده بود. به اقامتگاه وقتی می آمد که به نماز جماعت بر نخورد.
دیگران می گفتند نماز می خواند ولی خدا شاهد است من ندیدم و هرگز نیامد که به نماز جماعت امام برسد. فیس و افاده داشت، تعلیم دیده بود به سؤالات نیشخند بزند و استاد سفسطه کردن و فلسفه بافتن بود از یک سؤال هفت تا سؤال در می آورد و به هیچ یک هم پاسخ نمی داد.
مدعی بود طرفدار پیاده شدن فقه امام صادق (ع) است اما در عمل اجتهاد و مرجعیت را به سخره می گرفت. قائل به تعمیم در علوم اجتهادی بود، می گفت مجتهد نود علم بخواهد من پنجاه تای آن را دارم دیگران حداکثر چهل تا، پس اجتهاد من متقن از دیگران است.
اقتصاد بدون بهره را ترویج می کرد ولی واژه ی ربا را به تمسخر می گرفت. چند تا کتاب نوشته بود مثل اقتصاد توحیدی، صد مقاله، کیش شخصیت و .... هر چه می پرسیدی حواله می داد به آن کتاب ها.
حضرت امام رحمت الله علیه ابتدا با این تفکر که روحانیت برای حفظ وجاهت به مصادر قدرت وارد نشوند، به او بها دادند. و الا به او بها نمی دادند و البته گرایش ها و عملکرد او را هم در پاریس کسی به امام نگفته بود.
بنی صدر برای لو نرفتن نزد امام به فرانسه مخالف بود و صد البته در پاریس کاری کردند که او لو نرود.
شک نکنید که اگر مدرک مکشوفه در خصوص دریافت حقوق او در لانه ی جاسوسی که قبل از انتخابات به دست آمده بود، توسط آقای موسوی خوئینی ها افشا می شد، کار به آن جا که کشید، نمی کشید. ایشان از افشای این مدرک بسیار مهم در زمان لازم جلوگیری کرد و زهر خود را به کام سران حزب جمهوری اسلامی چشاند.
حجم حمایت و تبلیغ هم به نفع بنی صدر در خانواده ی امام می تأثیر نبود. کار حمایت از او و بدگویی از حزب و خصوصاً روحانیت گرداننده ی حزب از همان دوره ی بعد از موفقیت خبرگان و تصویب قانون اساسی به جایی رسید که اگر شهید بهشتی تحمل و صبوری نمی کرد بقیه احتمالاً تحمل نمی کردند و می رفتند.
صدای تبلیغ علیه شهید بهشتی و شهید باهنر و مقام معظم رهبری به قدری زیاد بود که چند بار مجبور شدند به امام نامه بنویسند و از بی اعتنایی بیت و حجم تبلیغات منفی و تهمت ها و افتراها گله کنند. این درست به خاطر موفقیت حزب در اداره ی انتخابات و مدیریت در مجلس خبرگان قانون اساسی و بعداً مجلس اول بود و خط آن توسط موساد و سیا و ام آی سیکس می آمد. آن ها تحلیل کرده بودند که اگر این روحانیت کار را به دست بگیرد، یقیناً آن ها به مقاصد متأثر از عوامل نفوذشان نخواهند رسید.
دقیقاً مثل امروز که برای هر کشوری در خاورمیانه و شمال آفریقا اتاق فکر درست کرده اند جمع آوری اطلاعات میدانی و پنهانی می کنند و بعضی از چهره ها را خراب می کنند و بعضی ها را چهره می کنند و زمینه سازی و سرمایه گذاری چند لایه می کنند که اگر این نشد طرح بعدی جایگزین شود. همین کارها را با انقلاب ما کردند و نفس پاک مهذب حضرت امام و هوشمندی ایشان روز به روز آن را مفتضح تر کرد.
چه کسانی مهم ترین حامیان بنی صدر پس از پیروزی انقلاب بودند؟
غالب کسانی که با اسلامی شدن نظام مخالف بودند، حتی بعضی از آخوندها که عقل و دین درستی نداشتند و البته برخی آقایان که فریب عمق رابطه ی بنی صدر با امام را خورده بودند. برخی از تجددگراهای خانواده ی امام هم برای بنی صدر سینه می زدند.
حسودهای نیاسودنی که چشم دیدن شهید بهشتی را نداشتند. فئودال هاو ملاکین و بعضی سرمایه دارها هم از ترس این که نظام دست چپی ها بیفتد بنی صدر را ترجیح می دادند. من اجازه می خوام اسم نبرم اما با رسم هایی که گفتم مصادیق کاملاً روشن است.
بین منافقین و بنی صدر هم از همان ابتدا عقد اخوتی رمزآلود بر قرار بود. به نظر می آمد این ها سایه های از پیش تعیین شده و حامی یکدیگرند. این موضوع در میتینگ های بنی صدر کاملاً مشهود است و هر چه زمان می گذشت ساختار پنهان این رابطه مکشوف تر می شد. اوج این جریان در غائله ی 14 اسفند و پس از آن در ماجرای عزل بنی صدر و سپس فرار او مشهود بود و به عبارتی هر دو مانند لبه های قیچی برای ذبح نظام اسلامی دوره دیده بودند.
امام به نظر حقیر این ها را که گفتم یک طرف بود و ماجرای آخوندهای سازشکار یک طرف، ما امروز هم از این جریان می ترسیم چرا که از جنس خودی است و تمیز این که خنجر تیزش به قلب دشمن یا پشت دوست خواهد خورد بسیار دشوار است. خنجرشان هم علمشان است و تظاهرشان.
از جنس دین هستند و کرم های به تباهی کشاننده ی دین. حضرت امام همیشه این هشدار را می دادند که اذا فسد العالم فسد العالم. این دسته خطرناک ترین مانع برای تصمیمات بزرگ هستند. دشمن هم این ساختار را خوب می شناسد و صدها سال است از نفوذ و سرمایه گذاری روی آن ها بهره برده است، تجربه آن هم در مواجهه با تشیع راستین از زمان حضرت امیر (ع) آمده است.
بلایی که ابوموسی اشعری و قاضی شریح بر سر شیعه آورد. یا فریبی که بعضی علما در مشروطه خوردند و اتفاقی که برای به اصطلاح پاره ی تن امام، آقای منتظری افتاد مصادیق نفوذند. در آن زمان این جریان هم پشت بنی صدر ایستاد و جانانه حمایت کرد و مصادیق آن هم موجود است. در انقلاب هم می خواستند ماهیت مشروطه را بر اصالت مشروعیت بچربانند و خدا نخواست.
این بصیرتی که مقام معظم رهبری می فرمایند و در مردم ریشه دار است نقشه هایشان را ابطال نمود. تبیین تاریخ واقعی عاشورا خیلی به عمق بصیرت ملی ما ایرانیان کمک کرده است.
روابط بنی صدر با نزدیکان امام خمینی مانند حاج احمد آقا و آیت الله اشراقی چگونه بود؟
هم احمد آقا و هم آقای اشراقی و بیش از این دو بزرگوار جوان های این خانواده ها گرایش عمیق نسبت به او داشتند که گاهی امام را عذاب می دادند، البته حضرت امام رحمت الله علیه با نامه ای که به احمد آقا نوشتند مسائل مطروحه در خصوص ایشان را به دوش و جان خریده و شخص ایشان را در جریان حمایت از بنی صدر و مهم تر از آن دشمنی با شهید بهشتی و طراحی سناریوی نه بهشتی و نه بنی صدر در قالب خط سه، مبری دانستند.
ما هم کلام امام را به جان می خریم. من هم شاهدم بعد از افشای بنی صدر در جریان 14 اسفند احمد آقا هم از او برید و به برخورد با بنی صدر تن داد. حضرت امام رحمت الله علیه از دو جریان دچار حمله ی قلبی شدند؛ اول آخوندهای عمامه درشت و دین ناشناس و دوم طرفداران متعصب و بی ملاک بنی صدر در اطراف خودشان.
اجازه نمی دادند اخبار علیه بنی صدر تمام و کمال به امام منتقل بشود. اول به بهانه ی مصلحت و بعد هم به بهانه ی بیماری. این که حضرت امام در بیمارستان هنگام تنفیذ حکم ریاست جمهوری در مقابل دوربین های تلویزیونی و برای ثبت در تاریخ و اظهار عمق شناختشان بفرمایند حب الدنیا رأس کل خطیئه را دست کم نگیریم.
حضرت امام رحمت الله علیه یک مرجع تقلیدند بنا ندارند در مقابل سلیقه ی مردم بایستند ولی با ظرافت نکات بیدار کننده را هشدار می دهند تا مردم هدایت شوند. هم حضرت امام و هم مقام معظم رهبری به وضوح نشان دادند که با خواست مردم کنار آمده و در بستر و طول زمان اگر عدم انطباقی با نص و سیره بوده با ارشاد و روشنگری، هدایت و اصلاح کرده اند.
روابط بنی صدر با حسین خمینی چگونه بود؟
حسین خمینی آدم خودش بود. یک دوره از منافقین سخت دفاع می کرد. جریانات سیاسی و مطبوعات خارجی هم او را چپ مزاج معرفی می کردند. از این ناهمگونی و ساز مخالف زدن خوش حال بود.
بعد که منافقین بد نام شدند از بنی صدر حمایت می کرد و اساساً ملاک با ثباتی نداشت. علاقه داشت مخالف باشد. حسین قبل از این که انقلاب پیروز بشود ضد انقلاب بود و به نظرم دلایل روحی درونی خودش را داشت.
یکی دو بار منزل ما آمد و ما جلسه گذاشتیم با این نیت که شاید بشود او را به کاری مشغول نمود. اما حسین هم تنبل بود هم درس نخوانده بود هم هوش بسیار زیادش مانع رشد متناسبش شده بود. من دلم برای مادر حسین می سوخت، او واقعاً می توانست مفید باشد، اما متأسفانه مثل بچه های رشد نکرده و بسیار شیطان و به هیچ صراطی مستقیم نبود. بنی صدر احترام کاذبش می کرد، آستینش را باد می کرد که درشت جلوه کند که از او در خانواده بت درست کنند. التبه بنی صدر به همه ی ما چشم ابزار نگاه می کرد و واقعاً فاقد اخلاق بود.
منجمله امام در جریان تنفیذ حکم ریاست جمهوری او که اشاره ای واقعاً هشدا دهنده کردند «حب الدنیا رأس کل خطیئه» را فراموش نمی کنم، یعنی برای بنی صدر حتی سازمان موساد هم که به احتمال بسیار قوی بدان وابسته بود، هم ابزار بود چرا که برای او همه چیز در خودش و تمایلاتش و دنیای تعریف شده اش، خلاصه می شده و متأسفانه هنوز هم می شود.
او فاقد اعتقاد بود. امام خیلی به او خدمت کرد. من از یک جریانی خبردار شدم که بعد از فرار بنی صدر عده ای از ایرانی های مقیم در پاریس به او نزدیک شده بودند و حتی داخل خانواده اش رفت و آمد داشتند و با یک اشاره ی امام کارش تمام بود.
یعنی واقعاً می توانستند او را داخل گونی کرده ببرند جنوب فرانسه و با کشتی به ایران بیاورند. اما به محض این که حضرت امام متوجه شدند، نهی کردند و نگذاشتند و هم کشتن و هم آوردن او را از فرانسه به ایران برای محاکمه تقبیح کردند و دعا کردند یک روز توبه کند و آدم بشود و کاش می شد اگر توبه می کرد پته ی موساد و سیا و ام آی سیکس را باز می کرد.
واقعاً حجت بر او تمام شد. بنی صدر بیش از خودش گرفتار تهدید از وابستگی اش است. شخصیت بنی صدر خیلی جاها با دکتر محمد مصدق شباهت دارد. شخصاً از جنجال می هراسید امام شیرش که می کردند جنجال آفرین بود.
خدا رحمت کند اموات شما را، پدرم می گفت مصدق هم همین گونه بوده. دوره اش که می کردند دور بر می داشته. من بعضی کردارهای بنی صدر را فراموش نمی کنم گاهی برای فرار از پاسخگویی به جبهه ها پناه می برد و خود را مشغول جنگ نشان می داد. اما وقتی به مرکز می آمد جریان های هم سو و بازوی استکبار او را جلو می انداختند و گل آب درست می کردند و ماهی می گرفتند و صد البته او خوب می دانست پشت و پنهان ماجرا چیست. با حسین هم در همین بازی پاس کاری می کرد تا جایی که حسین هم در مصاحبه ها مشابه حرف های او را تکرار می کرد.
در چه فرآیندی بنی صدر رئیس جمهور شد؟حمایت های پنهان از او چه بود؟
بنی صدر از قبل وعده ی رئی جمهور شدن را از اربابانش گرفته بود. بارها هم نوشته و هم بیان کرده بود سلطنت در ایران ماندگار نیست و جمهوری خواهد شد و من اولین رئیس جمهور ایران خواهم بود. در آن مقطع اتاق فکر آژانس یهود در لندن در اندیشه ی مهره تربیت کردن بود و سرمایه گذاری کلانی برای 17 سال روی بنی صدر و بسیاری دیگر انجام داده بود و با نزدیک شدن وقوع انقلاب می توانسته همه یا بخشی از این سرمایه گذاری ها را به مشارکت با سی آی ای و ام آی سیکس برده باشد. به نظر حقیر چند عامل باعث رئیس جمهور شدن بنی صدر شده است. اولا اینکه حضرت امام در نجف و بعد در پاریس متقاعد شده بودند که روحانیت در اجرا ورود نکند. ثانیا این نظر امام از دید مسئولین حزب جمهوری اسلامی کتمان مانده بود و به همین دلیل حزب همه ی سرمایه گذاری خود را روی ریاست جمهوری آقای بهشتی متمرکز کرده بود. ثالثا اینکه ساختار تبلیغ در سال اول انقلاب خصوصا پس از موفقیت حزب در به دست گرفتن اکثریت مجلس خبرگان و تنظیم قانون اساسی ای با محتوای اسلامی و علی الخصوص محوریت ولایت فقیه، با هجمه ی تبلیغاتی زاید الوصفی علیه روحانیت محور در حزب شکل گرفته بود. در آن زمان با این که ابزار تبلیغات ماهواره ای نبود اما به نظر می رسید میلیاردها دلار پشت پرده خرج شده تا حزب، ریاست جمهوری را ببازد. لابی مهمی بین امام و آقای (...) برقرار شد که حتما کاندیدای جامعه ی روحانیت بنی صدر باشد و متأسفانه شد و با اینکه اعضای شورای مرکزی حزب خود از ارکان جامعه ی روحانیت بودند اما تیغشان بر نظر احمد آقا و اغفالی که آقای (...) و بعضی دیگر شده بودند، نبرید. حتی جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه یقم هم ابتدا این فریب را خوردند ولی ظرف دو سه هفته اصلاح کردند. تاریخ تکرار می شود، دقیقا همان متد و رفتارهایی که سید محمد خاتمی را رئیس جمهور کرد در دوره ی اول، بنی صدر را رئیس جمهور کرد و بنا بود موسوی را هم رئیس جمهور کندکه خدا به مدد خون شهدا نخواست و چهارم این که مردم را فریب دادند یعنی القا کردند نظر امام بنی صدر است و جامعه به خاطر امام به بنی صدر رأی داد و این همان فریبی بود که میر حسین موسوی هم بدان متمسک بود. اما با تدبیر و بصیرت خواص نیرنگشان نگرفت و توطئه خنثی شد. والا برای انتخابات 88 خاتمی سفرهایش را هم شروع کرد. از او در چند شهرستان استقبال هم شد و همین استقبال از خاتمی دشمن را وسوسه کرد که فضا آماده است و خاتمی نمی تواند از قدرت مردم علیه رهبری استفاده کند، فلذا مهره ی رزرو غرب را جلو انداختند که رئیس جمهور شود و مردم را علیه ولایت فقیه بشوراند و بساط امام و آقا را جمع کند، که خدا دست شیطان را رو کرد. باز هم می گویم اگر مدرک مکشوفه در خصوص دریافت حقوق او در لانه ی جاسوسی که قبل از انتخابات به دست آمده بود، توسط آقای محمد موسوی خوئینی ها افشا می شد، رئیس جمهوری او منتفی می شد و کار به آن جا که کشید، نمی کشید. ایشان از افشای این مدرک بسیار مهم در زمان لازم جلوگیری کرد تا بنی صدر آسیب نبیند زهری که خیلی ها از آن مطلع بودند، را به کام سران حزب جمهوری اسلامی چشاند. البته موسوی خوئینی ها در جریان رأی به عدم کفایت سیاسی نعل وارونه زد، اما نوش دارو رسید و سود نداد. به نظر من بنی صدر، خاتمی ، موسوی، رجوی، بازرگان، در یک اصل با هم مشترکند و آن این که هیچ کدام نه امام را قبول داشتند و نه راه امام را و به همین دلیل راه غیر امام که راه باطل و خواست دشمن بوده را رفته اند.
چرا خانواده ی امام خمینی یکپارچه به بنی صدر رأی دادند؟
اولا یکپارچه بودنش ر ا بنده هرگز تأیید نمی کنم چرا که می دانم امام به بنی صدر رأی ندادند و همسر مکرمه ی ایشان هم که خدا هر دو را با ائمه ی اطهار صلوات الله علیهم محشور فرماید، هم همین طور. دیگرانی هم بودند که بنی صدر را قبول نداشتند. اما بقیه یا جو زده بودند و یا تجدد گرا و اگر هم گرایشکی به اسلام دارند از نوع اسلام کراواتی است و دنبال مبارزه برای پیروزی اسلام و هدف گذاری برای ظهور آقا امام عصر (عج) و این نوع سیاست ها نیستند. ما ها رو هم ارتجاعی و عقب مانده و فرصت طلب و تازه به دنیا رسیده و نون به نرخ روز به خور می دانند.
مهم ترین نزدیکان بنی صدر چه کسانی بودند؟
دوست داران بنی صدر به جز اطرافیان امام و خانواده ی آقای پسندیده و بخشی از روحانیون مثل آقای شیخ علی اصغر مروارید و شیخ لاهوتی گیلانی و محمد جواد حجتی کرمانی و علی موسوی گرمارودی و حاج حمزه و علی گلزاده غفوری و محمد مجتهد شبستری و موسوی خوئینی ها و یاران بنی صدر در جبهه ی ملی و حزب ملت ایران مانند حسین نزیه، داریوش فروهر، هدایت متین دفتری، غلامحسین صدیقی، حمید گرامی، مجید بهبهانی، منوچهر مسعودی، جواد پور ابراهیم، منصور فرهنگ، محمد تاجیک، ناصر تکمیل همایون، مصطفی اصفهانیها، امیر حسینی( اسم کوچکش را یادم نیست)، پرویز بهزاد پور، رضا تقی زاده، هوشنگ فرامرزی، مهندس محمود روش، مهدی عسگری، حسین اخوان، اصغر لقائی، احمد سلامتیان، کاظم قائمی و احمد غضنفرپور و نوع همکارانش در پاریس مثل علیرضا نوبری و مهدی مظفری و قیصری که اسم کوچک او را هم یادم نیست و بعدا همکارانش در تهران می شود را می توان نام برد. در یک برهه فدائیان اسلام هم از دوستان او محسوب می شدند و از او در انتخابات حمایت جدی کردند. ولی آقایان عبد خدایی ها بعدا از حمایت او دست کشیدند. من در اون دوران به مأموریت جمع آوری فرقان اشتغال داشتم و طبعا وقت دنبال کردن مسائل بنی صدر را نداشتم اما با آن پیشنهادی که احمد آقا داده بود حساسیت زیادی پیدا کرده بودم که راجع به او و اطرافیانش کنجکاو باشم.
بنی صدر دفترش را چگونه اداره می کرد؟
دفتر بنی صدر توسط شخصی به نام دکتر رضا تقوی و با نظر و مشورت مصطفی انتظاریون اداره می شد. مصطفی انتظاریون هم از اقوان بنی صدر است و هم پیشکار او و همیشه همراهش بود. اساسا تشکیلاتی که بنی صدر برای اداره ی ریاست جمهوری درست کرد یا بهتر است بگویم برایش درست کردند، به جز دفتر مخصوصش که گفتم، مرکب از شش دفتر دیگر بود. اول دفتر امور حفاظت و امنیت که رئیسش شخصی به نام ذوالفقاری بود، اسم کوچکش یادم نیست، شاید محمد ذوالفقاری بود. در این دفتر یک سرهنگی به نام حاتمی بود که سرپرست محافظین بنی صدر بود و بعد که بنی صدر گارد ریاست جمهوری را درست کرد به یک سرهنگ دیگر به نام سیروس فرسنداج حکم داد. دوم دفتر اطلاعات و امنیت بود که به من پیشنهاد پذیرش مسئولیتش شده بود که بروم و نرفتم. بنی صدر مهندس رشید صدرالحفاظی را که مهندس صنایع از دانشگاه شریف بود، گذاشت برای مسئولیت دفتر اطلاعات و عملیات. کارشان یادگیری و منبع گذاری در احزاب و سازمان ها و جمع آوری خبر و تغذیه ی اطلاعاتی رئیس جمهور بود. تو سراسر کشور در مراکز دولتی و غیر دولتی منبع گرفته بودند. منابع هم، برای خود شیرینی، یک مشت راستو دروغ را به عنوان خبر مخابره می کردند و این ها نمی دانستند چگونه این اخبار را از هم تفکیک کنند. در این دفتر یک شخصی کار می کرد به نام محمد علی نجف پور که فامیل رجوی ها بود اگر اشتباه نکنم پسر عمه ی کاظم و مسعود رجوی است. امور هماهنگی با گروه ها و احزاب هم همین جا اداره می شد. رابط مخصوص مسعود رجوی با بنی صدر هم او بود، به نظرم دستگیر و اعدام شد. این دفتر، طرح های عملیاتی هم می داد. بخشی از جریان 14 اسفند را این ها با کمک منافقین درست کردند. طرح از این ها بود، اجرای طرح با گارد ریاست جمهور و گاه با منافقین.
سوم دفتر هماهنگی مردم با رئیس جمهور بود که سید حسین نواب صفوی و آیت اللهی ( اسم کوچکش رانمی دانم) و علی رسولی آن را اداره می کردند و البته احمد غضنفرپور و پرویز بهزاد پور هم پاتوقشان آن جا بود. این دفتر مسئول اداره و سازمان دهی میتینگ ها و نامه های مردم به رئیس جمهور بود. این ها هم همه جا با همین نام دفتر درست کرده بودند و این کار، فساد بیشتری درست کرد.
چهارم دفتر امور پشتیبانی بود که کار اداری و استخدامی و تدارکات و مالی می کرد. مسئول این دفتر سعید سنجابی و اگر اشتباه نکنم پسر دوم دکتر کریم سنجابی بود.
پنجم دفتر امور حقوقی و مجلس بود که بخشی از آن را سودابه سدیفی همسر احمد غضنفرپور و بخش دیگرش را منوچهر مسعودی اداره می کرد. منوچهر مسعودی از اقوام دکتر احمد صدر حاج سید جوادی است که در دوره ی دولت موقت در دفتر هدایت لله متین دفتری، امور نمایندگان مجلس سابق را بررسی و اداره می کردند. یک ماه قبل از عزل بنی صدر، شهید اسدالله لاجوردی، او و دو سه نفر دیگر اطرافیان بنی صدر را به اتهام فساد دستگیر کرد.
ششم دفتر امور مشاورت ها است که جمعی از تخصص ها در آن به عنوان مشاور جمع بود و توسط فتح اله بنی صدربرادر بزرگتر ابوالحسن بنی صدر ادره می شد و افرادی به عنوان مشاور فرهنگی و مشاور نظامی و مشاور بین الملل و مشاور سیاسی و دیگر مشاغل در آن مشغول بودند که اگر بخواهم اسم ببرم باید نام پنجاه نفر را ببرم که هم یادم نیست و هم اطاله ی کلام، ولی چند تا از شاخصین آن ها را نام می برم که عبارتند از: رضا تقی زاده رئیس دانشگاه ملی در زمان شاه، هدایت الله متین دفتری نوه ی دکتر مصدق، احمد سلامتیان نماینده ی مجلس، علیرضا نوبری رئیس بانک مرکزی، منصور فرهنگ مشاور نظامی ستاد مشترک، علی موسوی گرمارودی شاعر و مشاور فرهنگی، هوشنگ فرامرزی مشاور سیاسی، جعفر فرشید و خیلی افراد دیگر. ضمناً بنی صدر روزنامه ی انقلاب اسلامی را هم از حدود ماه های تیر و مرداد سال 58 یعنی حدوداً دو ماه پس از شهادت مطهری انتشار می دهد و در آن نفاق افکنی را سرلوحه ی اقداماتش کرد و سوژه ی حزب و دیکتاتور قلمداد کردن سران حزب و گاهی علنی به شهید بهشتی توهین می کردند. مدیر مسئول خودش بود و سرپرست علیرضا نوبری و سردبیر محمد جعفری و بعداً که رئیس جمهور شد و علیرضا نوبری را برای بانک مرکزی فرستاد به جای او محمد جعفری را گذاشت و شخصی به نام جلال موسوی را به سمت سردبیر به جای محمد جعفری منصوب کرد. من در مسجد هامبورگ یک مناظره با جعفری داشتم که منجر به کتک کاری بین دو دسته ی طرفداران بنی صدر و حزب شد. این روزنامه منشأ تفرقه و نفاق بود. خودش در دوره ی رئیس جمهوری یک ستونی داشت به نام کارنامه ی رئیس جمهور یا گزارش به مردم و به نظرم فاتحه ی بنی صدر ار این ستون خواند. واقعا ً اگر بشود آن ها را در یک کتاب جمع و تحلیل نمود عبرت آموز است. از همین ستون کار بنی صدر به هیأت سه نفره ی حکمیت و گزارش به امام و فرمان امام به آقای موسوی اردبیلی جهت رسیدگی و نهایتاً متهم و مجرم شناخته شدن بنی صدر و اطرافیانش و مخصوصاً گاردش و همداستانی با منافقینش در جریان 14 اسفند و از اعتبار افتادن او نزد امام و تعطیل کردن روزنامه ی انقلاب اسلامی و چند روزنامه ی دیگر در یک اقدام جسورانه توسط شهید اسدالله لاجوردی و بقیه ی ماجرای رودررو ایستادن با حزب که زمینه های عزل او را فراهم کرد.
سیستم اطلاعاتی بنی صدر چگونه بود؟ آیا او ارتباط معنادار با سرویس های بیگانه داشت؟
طبعاً داشت و طبعاً اگر قبول کنیم که او یک عنصر تربیت شده توسط موساد است، این پاسخ در دل سؤال مستتر است و اگر باورمان این شد که یک جبهه ی تبلیغاتی و سیاسی و اطلاعاتی و بعدها نظامی با بنی صدر در پشت صحنه مشغول سوزنبانی به نفع اوست، معلوم می شود که تعداد زیادی از این عوامل که قبلاً اسم بردم مأموریت این ارتباطات را به عهده دارند. سیستم اطلاعاتی او هنوز هم در یک برنامه ی هدف دار با منبع گذاری در شاکله های سیاسی و نظامی و اجرایی و مطالعاتی نیازمندی های این برنامه را از ریز و درشت جمع آوری می کند و به صورت دسته بندی شده و به صورت بولتن به رئیس جمهور و اطرافیانش تزریق می کند. حجم روابط رسانه ای بنی صدر در مرکز و در جبهه ی کاملاً حساسیت غرب برای جمع آوری اطلاعات و فیلترگذاری و تشخیص میزان قوت و ضعف طرح را نشان می دهد. به طور متوسط بنی صدر در طول 16 ماه ریاست جمهوریش هر دو روز یک بار یک مصاحبه با مطبوعات و خبرگزاری های غربی داشت . ما در بولتن های مختلف شاهد نوع جمع آوری اطلاعات توسط رسانه ها بودیم. که او چگونه آن ها را از ریز اتفاقات میدانی عملیات تحقق سناریو مطلع می کرده است. و تازه این جدا از اطلاعاتی است که از طرف او در روزنامه منعکس می شده و طبعاً بنی صدر دوستانی در حاشیه ی خود که ارتباطات جاسوسی همسو با او داشته اند نیز داشت که در جلسات حضوری با او ضعف و قوت و فرصت و تهدیدها را در هر فرایند بررسی و هدایت می کرده اند.
نقش بنی صدر را در جنگ چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا او خائن بود؟
جنگ برای بنی صدر موهبت بود. چرا که در پرتو جنگ که یک آفت ملی و خاستگاه دفاعی عمومی داشت او می توانست کمبود اختیارات رئیس جمهور در ساختار قانون اساسی را جبران کند. قانون اساسی قبل از بازنگری و رفراندوم تصویب دوم، میزان اختیارات اجرایی کشور را به عهده ی نخست وزیر گذاشته بود و برای افزایش دادن این اختیارات کاری از رئیس جمهور بدون حمایت مجلس ، برنمی آمد. چرا که هم نخست وزیر و هم وزرا می باید از مسیر مجلس که اکثر کرسی های آن در اختیار حزب بود، می گذشتند. او در این حوزه میدان مانور سیاسی کلانی نداشت. جنگ باعث می شد او به اختیارات جامع و مانعی نگاه کند که چه بسا او را در یک بستر موفقیت به عنوان قهرمان ملی معرفی کند، اما دو مانع بزرگ داشت.
اول اين که غرب راهبرد موفقيت براي ايران را در جنگ، به هيچ وجه دنبال نمي کرد و به دنبال تخريب بنيه ي نظامي و به جامانده از ر‍يم سابق بود و حداکثر اگر ه‍موني بني صدر و تيمش در قبضه ي قدرت داخلي گسترش مي يافت به دنبال کوتاه کردن زمان جنگ حرکت مي کرد. دوم وجود سپاه و نهادهاي انقلاب و بسيج مردمي بستر و زمينه اي هموار براي استفاده ي او از اين فرايند را در يک ساختار کلان سياسي اجتماعي نمي داد. و در نتيجه تنها امري که مي توانست او را در ساختار اداره ي جنگ بر محور قدرت باقي بدارد، ادامه ي جنگ و راهبرد موازنه اي در تأمين رضايت غرب و عديل بنيه ي داخلي براي به تسليم کشاندن داخل در مقابل خارج و با محوريت خود او بود. لذا در اين فرايند از چند جبهه اقدام مي کرد. با ياسر عرفات و حبيب شطي دبير کنفرانس اسلامي هماهنگ بود و بخش سياسي جنگ را در دنياي خارج اداره مي کرد. آن ها هم طبق خواسته ي او تيم تشکيل مي دادند و از عناصر سياسي کشورها هيأت درست مي کردند و با صدام مذاکره مي کردند. در محور تبليغ دائماً نهادهاي انقلابي داخلي را آماج اتهام قرار مي داد که فرسايش رواني اجازه ي اقدامات ابتکاري آن ها را مختل و سلب نمايد. در موضع فرماندهي کل قوا فضاي تهاجمي از ارتش را سلب کرده بود و حتي در يک دوره که افسران متدين ارتش و نيروي زميني من باب مثال شهيد سرافراز علي صياد شيرازي طرحي براي اداره ي يک جبهه توسط نيروي زميني به شوراي عالي دفاع داده بودند، دستور داده بود او را به جرم تمرد از امر فرماندهي از ارتش اخراج کنند و خدا مي داند اگر آقاي ري شهري که در آن زمان حاکم شرع ارتش و قواي مسلح بودند، از عوامل او بود تصميم به محاکمه ي صياد هم مي گرفت. آن قدر در جريان اخراج سرسخت بود و اداي نظم و انضباط در مي آورد که حتي ورود مقام معظم رهبري در حمايت از شهيد صياد در آن زمان کارگر نيفتاد. موضوع به امام هم کشيد و باز هم ميسر نيفتاد. اين رفتارها آن قدر طول کشيد تا بني صدر عزل شد. شنيده ام صدايي بلند شده که گفته مي شود بني صدر خائن نبود. اين آقايان خودشان زير فشار حملات صدام کمترين کمکي از ارتش با فرماندهي بني صدر نمي گرفتند و دائم فشار بچه ها را در اعتراض به تصميمات بني صدر به ائمه ي جمعه و شوراي عالي دفاع منعکس مي کردند. چگونه مي توان گفت او خائن نبوده . نوار خطبه هاي نماز جمعه ها کجاست که مردم از طريق ائمه ي جمعه دادشان از رفتار موذيانه ي بني صدر به آسمان بود. کشته مي دادند و صبوري مي کردند. صداي سخنان امام در اعتراض به کم کاري جبهه ها فراموش شده؟ آن زمان کي مسئول جنگ بود؟ سپاه با ورود ما به حوزه ي لجستيک و خريدهاي نظامي و تشکيل وزارت پس از عزل بني صدر جان گرفت. ما دنبال ارز براي سپاه رفتيم و سپاه را از اتکا به ارتش نجات داديم. شهيد رجايي کمکمان کرد. اگر بني صدر عزل نشده بود با مثلث غرب و صدام و او در داخل به عنوان ستون پنجم، سپاهي باقي نمي ماند. من بنا ندارم حوزه هاي جنگ را واکاوي کنم يعني الان وقتش نيست. مگر جريان اقدام شادمهر را در بمباران باقي مانده هاي بنيه ي نظامي آمريکا در طبس که به دستور شخص بني صدر انجام شد، تا مدارک و روابط و حوزه ي همکاران داخلي آمريکا مصون بماند را از صفحه ي تاريخ انقلاب پاک کنيم تا بشود بني صدر را تبرئه نمود. مگر سياست موازنه در جنگ داخل و خارج را از حافظه ي ملت ايران را پاک کنيم تا بشود گوشه اي از جنايات بني صدر را نديد. مگر همبستگي بني صدر را با منافقين خواب و ر‍‍‍ويا تلقي کنيم که بشود دامن بني صدر را از جنايات و قتل و غارت منافقين با هم داستاني اوست به صرف تحليل عملکرد در يک عمليات آن هم با اطلاعات يک جانبه و متکي به اظهارات يکي دو نفر! من از اين اظهارات در عجبم که چه طور آقايان عين تحليل منصور فرهنگ در کانادا را که بي بي سي طراحي مي کند، به خورد مردم مي دهند.
بني صدر با مشورت چه کساني روي سران حزب جمهوري شمشير کشيد؟
آژانس يهود! اونها خوب مي فهميدند که تا مي فهميدند که تا مطهري بود بني صدر را رو نکردند، تا بهشتي بود بني صدر هيچ غلطي نمي توانست بکند. ريچارد بويلت يک استاد جامعه شناس و تاريخ در آمريکاست و در خرداد سال 60 پروفسور دانشگاه کلمبيا در آمريکا بود. همان زمان با آسوشيتد پرس مصاحبه کرد و گفت بني صدر قادر به انجام مأموريتش نيست. اين مصاحبه و اين اظهارات توسط کسي احتمالاً‌ عضو سيا معني بسيار روشن و دقيقي را داراست و مفهوم آن عبارت است از اين که يعني: بني صدر هم خود و عمالش با هم، يک صدام ديگر بودند. يعني انقلاب در يک جبهه نمي جنگيدند.
تحليل و روايت شما از واقعه ي 14 اسفند چيست؟
14 اسفند سالگرد مرگ مصدق است و البته امسال فهميديم روز تولد آقاي طالقاني هم هست! مصدق به اعتبار رودررو ايستادن در مقابل روحانيون با شاخصيت آيت الله کاشاني در دوره ي قبل از کودتاي 28 مرداد سمبل مبارزه با اسلام و حوزه است. حتماً مي دانيد که مصدق فرزند ميرزا هدايت خان وزير دفتر بود. مادر ايشان خانم نجم السلطنه خواهر عبدالحسين خان فرمانفرماست. در سال 1299 قمري متولد شده و در اولين لژ فراماسوني ايران که ميرزا ملکم خان و شاگردش ميرزا عبدالحسين خان آدميت به نام مجمع انسانيت درست کردند، عضو بود و بعدها آمريکايي ها که قدرت گرفتند و در يک رقابت پنهان بين آمريکا و انگليس، ايشان يک نامه نوشت و سوگند ماسوني را شکست و جبهه ي ملي را درست کرد. متن و دست خط ايشان را بنده دارم. آمريکايي ها با ابزار مردم فريبي و جمعيت درست کردن رقباشون را از صحنه حذف مي کردند. درست مثل الان که مير حسين موسوي از لندن دستور داشت جمعيت درست کند و با جمعيتش در مقابل انقلاب قدرت نمايي کند، عيناً همين سناريو را بني صدر داشت . ميتينگ هاش رو هم به همين منظور مي گذاشت. ملت متدين و انقلابي هم تحمل اين که اين آقا به روحانيت و م‍ؤسسان حزب توهين کند، نداشتند. مي رفتند داخل جمعيت و هرجا او از حريم خارج مي شد صلوات مي فرستادند و الله اکبر مي گفتند. او هم گارد رياست جمهوري را براي سرکوب کردن اين نوع حضورها و شايد اهدافي ديگر تدارک ديده بود.
اول در رياست جمهوري فقط يک گروه محافظين مسلح داشت. بعد به او خط دادند که سلاح داشتن براي ديگران ممنوع است ولي شما رئيس جمهور هستي و اگر به بهانه ي حفاظت يک تيپ مسلح و زبده تربيت کنيد احدي به شما ايراد نمي گيرد،‌لذا به سرهنگ سيروس فرسنداج حکم داد که زير نظر ذوالفقاري و انتظاريون و آيت اللهي و صدرالحفاظي هيأتي پنج نفره تشکيل و يک جمعي را که بي سواد باشند، مذهبي نباشند، نماز نخوانند و پيش آمد مشروب هم بخورند، قد و اندازه ي هيکل آن ها هم متناسب باشد، استخدام و نوعي تربيت کنند که فقط عبد و عبيد بني صدر باشند و آماده باش بمانند تا زمان مأموريت برسد. آن ها هم در جاده ي قديم مشهد يک محلي را در نزديکي خجير درست کردند و اين گارد را تربيت کردند. تربيتي که از چتربازي تا عمليات رزمي و چريکي بود رئيس اين گاردي ها يک افسري بود به نام فرشباف که منزلش تو ستارخان پشت مسجد آقاي علي اصغر مرواريد بود. يک شب کميته از شکايت همسايه ها مي روند آن جا و چهل و شش نفر از گاردي هاي آقاي بني صدر را در حال رقص و مشروب خواري در محيط مختلط دستگير مي کنند و به زندان قصر مي برند. اين نوع افراد معلوم بود براي چه استخدام شده بودند. در روز 14 اسفند که فکر مي کنم پنج شنبه بود، در زمين چمن دانشگاه تهران وقتي بني صدر با ملي ها حرف مي زدند طرفدارهايشان عليه شهيد بهشتي شعار مي دهند و درگيري ايجاد مي شود. هر دسته در يک خيابان دور زمين چمن راه مي افتد و شعارهاي خودش را مي دهد و پليس هم به بهانه ي اين که تجهيزات ندارد وارد نمي شود و گارد هم که از قبل با مجاهدين خلق سازماندهي کرده بود، مداخله مي کند و مخالفين را به قصد کشتن مضروب مي کند. بني صدر هم از پشت تريبون موضوع را مديريت مي کرده است. صداي ملت به گوش امام مي رسد و دستور پيگيري قضايي به آيت الله عبدالکريم موسوي اردبيلي دادستان کل کشور مي دهند. گزارش بررسي قضايي بعد از تعطيلات عيد نوروز خدمت امام تقديم مي شود. بيش از 40 بند گزارش عليه بني صدر بود و باعث شد از موضع غرورآميزش کوتاه بيايد و تن به حکميت بدهد. در اصل بني صدر عجله داشت هرچه زودتر تکليف خودش را با نظام معلوم کند. درست مثل اين بود که از يک محلي منتظر باشند و دائم به او فشار بياورند که کار به يک جايي برسد.