انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



بازشناسی سازمان مجاهدین خلق

چند نفر از شاگردان جوان مهندس بازرگان، عمدتا از طیف دانشجو، كه در دهه سی در نهضت مقاومت ملی و سپس در نهضت‏آزادی تجربه سیاسی اندوخته بودند، در سال 1344 سازمان مجاهدین خلق(1) را پایه‏گذاری كردند. محمد حنیف‏نژاد(2) و سعیدمحسن(3)، و حسن نیك بین معروف به عبدی(4) هسته اولیه سازمان مجاهدین را تشكیل دادند. اندكی بعد بدیع‏زادگان، باكری، علی‏مشكین‏فام، ناصر صادق، علی میهندوست، حسین روحانی و شماری دیگر به آنان پیوستند. در سال 48 مركزیت سازمان عبارت‏بود از: حنیف نژاد، سعید محسن، بدیع‏زادگان، علی باكری، بهمن بازرگانی، محمود عسكری زاده، ناصر صادق، نصرالله‏اسماعیل زاده، حسین روحانی و علی میهن‏دوست.
پدید آمدن فضای جدید در فرهنگ سیاسی نسلی كه طی تحولات 39 تا 43 بالیده بود، می‏توانست پدید آمدن جریان‏هایی مانند مجاهدین را توجیه كند. بیشتر این افراد از اعضاءیا سمپات‏های نهضت آزادی بودند كه به تدریج از مشی سیاسی آنان روی گردان شده و چاره را در مبارزه مسلحانه بر ضد شاه‏جستجو كردند. آنچه در جریان قیام پانزدهم خرداد پیش آمده بود، در ایجاد نوعی مبارزه قهرآمیز كاملا مؤثر بود و دقیقا همین امرسبب شد تا گروه‏هایی مانند مؤتلفه، حزب ملل و سازمان مجاهدین استراتژی جدیدی را در پیش گیرند. به عبارت دیگر،پیدایش این گروه به لحاظ سیاسی، معلول برخوردهای خشن حكومت شاه با مخالفان در جریان رویدادهای نهضت اسلامی‏است كه در رویارویی با آن، پاسخ‏ها و روش‏های سیاسی نهضت آزادی، در نگاه آنان، پاسخ‏های معقول و راه‏گشا به حساب‏نمی‏آمد. عامل مؤثر دیگر در رویكرد جدید این گروه، تأثیر پذیری از جنبش‏های انقلابی - ماركسیستی معاصر بود.
عالیت گروهی آنان به طور رسمی از شهریور سال 44 آغاز شد و مؤسسین در قدم‏نخست، به دلیل ناكافی دانستن تفسیر رسمی از دین، با ایجاد گروه‏های بحث، به تدوین‏ایدئولوژی دینی و سیاسی خود پرداختند و كوشیدند تا متونی را تدوین كنند كه بتواند به‏عنوان متن آموزشی در سازمان مورد استفاده قرار گیرد.(5)

منابع مطالعاتی سازمان
كسانی كه به سازمان پیوستند، به طور عمده عبارت از دانشجویان یا فارغ التحصیلان‏دانشگاهها بودند. بیشتر اینان در جریان فعالیت انجمن‏های اسلامی و شاخه دانشجویی‏نهضت آزادی طی سالهای 44 - 40 با مسائل مذهبی آشنا شده بودند. آشنایی آنان با مذهب‏به طور معمول از طریق آثار مهندس بازرگان بود؛ به طوری كه بنا به نوشته خود سازمان، پس از قرآن و نهج البلاغه، آموزش‏های‏دینی، بر محور كتاب راه طیّ شده بود كه مورد بحث و بررسی قرار می‏گرفت.
محمد حنیف نژاد كه در واقع، تئوریسین اصلی سازمان به حساب می‏آید در باره منابع‏مطالعاتی خود می‏نویسد: «كتاب‏هایی كه مطالعه كرده‏ام، عبارتند: از راه طی شده، خدا دراجتماع، بی‏نهایت كوچك‏ها، ذره بی‏انتها، كار در اسلام، اسلام و قرآن راشد، تفسیر پرتوی از قرآن،اقتصاد كشورهای توسعه نیافته... ویتنام در آتش، تحلیل انقلاب الجزایر، حقوق بین الملل، نهج البلاغه فیض الاسلام… و در جای‏دیگری می‏نویسد: «ما حدود سه سال و نیم با عده معدودی مطالعه می‏كردیم و سپس تا سال 47 تعداد افراد ما بیشتر شد ... ابتدافقط قرآن و گاهی هم نهج البلاغه می‏خواندیم و برای بالا بردن سطح اعتقادات افراد از كتاب‏های آقای مهندس بازرگان و طالقانی‏استفاده می‏كردیم... ما برای وارد شدن به نظریات ماركسیست‏ها، كتاب‏های آن‏ها را هم مطالعه می‏كردیم.»(6)
یكی از نخستین مسائلی كه در این مطالعات به چشم می‏آمد، آشنایی با آثار ماركسیستی‏بود. این آشنایی سبب شیفتگی سران مجاهدین نسبت به این تفكر شد و افزون بر مسائل‏فكری، روشهای سازمانی آنان را پذیرفته بودند. حنیف نژاد در سال 50 در زندان گفته بود: یك ماركسیست خوب نمی‏تواندمسلمان خوبی نباشد ]یعنی می‏تواند باشد بلكه الزاما هست. [در شرح آن محمد محمدی گفته بود: مثلا به نظر ما مائو یك موحداست و فی سبیل الله گام بر می‏دارد! در واقع حنیف نژاد محو اندیشه‏های مائو شده بود. وی در كتاب راه انبیاء راه بشر (ص 241) نوشت: «بدون آشنایی با فرهنگ انقلابی عصر حاضر، درك عظمت آیات قرآن هیچ ممكن نیست. در اینجا حتما كتب زیر رابخوانید: كتابچه سرخ مائو، امپریالیسم و كلیه مرتجعین تاریخ ببر كاغذی هستند، دو نوع همزیستی مسالمت‏آمیز به كلی متضاد.» هر سه‏كتاب از مائو است.
نجات حسینی كه سالها مأمور سازمان در سوریه و لبنان بوده است، پس از نام بردن از متون مورد مطالعه و نقش آثار بازرگان وطالقانی كه می‏كوشیدند دین را با علوم جدید تطبیق دهند، می‏نویسد: «با یك نگاه كوتاه به فرهنگ آموزشی و پرمحتوای سازمان،مجموعه‏ای از دو دیدگاه متضاد، یعنی ماتریالیسم و مذهب در آن به چشم می‏خورد. این فرهنگ مختلط، نه ماتریالیستی بود و نه‏مذهبی. در آموزش ناهمگن سازمان، هركجا كه مذهب از پاسخ منطقی به سؤالی عاجز بود، با توسل به ماتریالیسم علمی جواب‏داده می‏شد و هر وقت كه مسأله‏ای احساسی و عاطفی مطرح بود كه در قالب ماتریالیسم مجرد نمی‏گنجید، با توجیه مذهبی ووظیفه شرعی پاسخ می‏گرفت. این دوگانگی در آموزش، خواست یك فرد و یا تصمیم خودسرانه یك سازمان نبود، بافت‏اجتماعی و سرشت عناصری كه به تشكیلات پیوسته بودند، چنین اختلاطی را ایجاب می‏كرد.« همین نویسنده، از هیئتی ازسازمان یاد می‏كند كه قرار بود با نمایندگان یك سازمان مبارزاتی غیر ایرانی دیدار كنند. اینان در حالی كه نامه‏ای به همراه داشتندكه در آن نوشته شده بود كه «ما در مبارزه خود از سرچشمه فیاض قرآن بهره می‏گیریم« قرار گذاشتند كه اگر آنان از ایدئولوژی‏سازمان سؤال كردند، خود را ماركسیست -لنینیست معرفی كنند. به نظر وی انشعاب - كه به غلبه مرتدین انجامید - در سازمان‏امری كاملا طبیعی بوده است. در آن زمان »كسانی كه از این دگرگونی در حیرت شده بودند، آنهایی بودند كه از ساختار سازمان‏مجاهدین اولیه و بافت اجتماعی آن برداشتی نادرست و اطلاعاتی اندك داشتند.»(7)
حسین روحانی عنصر فعال و ایدئولوژیك سازمان، فهرست كتاب‏هایی كه در جلسات مطالعه می‏شد، چنین آورده است: راه طی‏شده، خدا در اجتماع، عشق و پرستش، مسأله وحی، اسلام مبارزه ومولد (همه از مهدی بازرگان) جهاد و شهادت و تفسیر پرتوی از قرآن(آیت الله طالقانی)، خلقت انسان و قرآن و تكامل (یدالله سحابی) آیا انسان زاده میمون است (محمود بهزاد)، انسان و كهكشان‏ها (جان‏ففر) منشأ تكامل و حیات (اپارین)، علم به كجا می‏رود (ماكس پلانك)، چهار مقاله فلسفی (استالین)، دوزخیان روی زمین، مبارزات‏مردم الجزایر، سرگذشت ویتنام، تاریخ مشروطه ایران (كسروی)، چه باید كرد (لنین)، و تألیفات متعدد مائو از قبیل: علیه لیبرالیسم،اصلاح سبك كار حزبی، آموزش خود را از نو بسازیم و كتابهایی مانند: چگونه می‏توان یك كمونیست خوب بود از شائوچی. (از پرونده‏روحانی).
كتاب دیگری كه بویژه در ادامه تحلیل‏های طبقاتی - ماركسیستی مطالعه می‏شد، و به نظرمیثمی در تحول درونی سازمان در فاصله 52 تا 54 مؤثر بود، كتاب سیر تحولات اجتماعی بود كه ادوار پنجگانه تاریخ را بر اساس‏دیدگاه ماتریالیسم تاریخی تشریح كرده بود. این كتاب، متن آموزشی در درون سازمان بود.(8)
حسین روحانی باز در جای دیگری می‏نویسد: آموزش سازمان در چهار قسمت خلاصه می‏شد: یك قسمت ایدئولوژی كه ابتدا «راه‏طی شده» و «انسان و خدا» و «ترمودینامیك انسان» و سایر كتابهای مهندس بازرگان و سپس پرسش و پاسخی راجع به همین‏كتابها و تفسیر قرآن و نهج البلاغه تدریس می‏شد.(9) یكی از اعضای مجاهدین در باره آموزش متون دینی مانند قرآن و نهج البلاغه‏می‏نویسد: در این راستا متون مذهبی (قرآن و نهج البلاغه) از دیدگاهی روشنفكرانه، بازشكافی می‏شد، به طوری كه برداشت‏نوینی از مفاهیم اسلامی ارائه می‏داد. این برداشت غالبا با تفاسیری كه در مساجد و توسط روحانیت سنّتی تبلیغ می‏شد همسان‏نبود.(10)

آثار و آراء سازمان
پس از انجام كارهای مطالعاتی، تدوین ایدئولوژی در سازمان آغاز شد. این تدوین كه به‏نوعی حاصل كار جمعی بود، در هر بخش، توسط یكی از چهره‏های سازمان تدوین ‏می‏گردید:
نخستین كتاب سازمان متدولوژی یا شناخت(11) نام داشت كه دیدگاه‏های ارائه شده دركتاب، به گونه‏ای آشكار تفاوتی با دیدگاه‏های ماركسیستی نداشت. این كتاب پس ازمطالعات جمعی توسط حسین روحانی(12) تألیف شد. جزوه یادشده حاصل كار مطالعاتی جمعی كادرهای اصلی سازمان طی‏سال‏های 44 تا 47 بود. در واقع بحث شناخت در مباحث فلسفی، نخستین بحث اساسی است كه دایره معرفتی را معین می‏كند.این كتاب كه بر اساس مبانی ماركسیستی - اسلامی نوشته شده بود، به لحاظ بینش معرفتی دقیقا مبانی ماركسیستی را پذیرفته بود.این مسأله برای كسانی كه حتی اندكی مطالعات فلسفی داشته‏اند قابل تشخیص بود، چه رسد به كسانی كه در این زمینه دانش‏بیشتری داشتند. جلال الدین فارسی كه طی سال‏های فراوانی روی اندیشه‏های ماركسیستی كار كرده و كتاب سه جلدی درسهایی‏درباره ماركسیسم را نوشته، در خاطراتش می‏نویسد كه در سال 1351 جزوه شناخت را در بغداد و نجف در دست برخی اشخاص‏و حتی طلاب دیده است. وی شرحی از حاكمیت اندیشه ماركسیستی بر این كتاب به دست داده و چنان از دیدن آن بهت‏زده شده‏است كه تصور كرده ساواك این كتاب را ساخته و با آرم مجاهدین منتشر كرده تا آنان را بدنام كند. وی می‏گوید به طلبه‏ای كه آن رادر دست داشت گفتم: این یك كتاب ماتریالیستی است با جامه مذهبی! اما او پرخاش كرد كه این »ثمره خون پاك شهدای مجاهداست. هر كس حرفی علیه این كتاب بزند، به خون پاك حنیف نژاد خیانت كرده است«. وی پس از آن كوشیده است تا از چاپ آن‏در بغداد جلوگیری كند، اما محمد منتظری به او گفته است كه چاپ این كتاب به دستور سازمان انجام می‏شود و برگشت‏پذیرنیست. آقای فارسی كتاب را نزد امام می‏برد و امام هم پس از مطالعه، نظر او را تأیید می‏كند و می‏گوید آقای مطهری هم به اشاره‏از من خواست تا مجاهدین را تأیید كنم، اما من نكردم.(13) این ممكن است كه در سال 49 و 50 همراه بسیاری از روحانیون، آقای‏مطهری هم از امام خواسته باشد آنان را تأیید كند، اما استاد اولین باری كه كتاب شناخت را دید در برابر آن موضع گرفت. از سال54 به بعد كه در قم مبحث شناخت را مطرح می‏كرد، هدفش پاسخ‏گویی به انحراف فكری موجود در سازمان و جزوه شناخت‏آنان بود. در ارتباط با كتاب شناخت مجاهدین، گفته شده است كه استاد مطهری برای حل دشواری‏هایی كه به سبب نشر این‏كتاب به وجود آمده بود، در سال 1356 در كانون توحید اقدام به برگزاری درس شناخت كرد كه با ممانعت ساواك مواجه شد.(14)محمد منتظری هم متوجه وجود افكار مادی در كتاب شناخت مجاهدین بوده و در همان عراق این مسائل را مطرح می‏كرده‏است.(15) زمانی كه جزوه شناخت با جلدی دیگر به داخل زندان رفت، بلافاصله آقای عسكراولادی آن را یك كتاب ماركسیستی‏خواند. شهید رجایی هم در بازجویی‏های خود در سال 52 پس از بیان ارتباطش با بهرام آرام و این كه جزوه شناخت را به او داده،شرحی از این كتاب و این كه اصول دیالكتیك را در آن آورده، به دست می‏دهد و سپس به انتقاد از آن پرداخته، محتوای آن، به‏خصوص اصل تز و آنتی تز و سنتز را در تحلیل مسائل اجتماعی، نافی نقش انسان وصف می‏كند.(16)
دومین متن تدوین شده در سازمان، كتاب راه انبیاء ، راه بشر - كار محمدحنیف‏نژاد - است كه بر اساس تئوری‏های‏بازرگان در كتاب راه‏طی شده نوشته شد؛ با این افزوده كه لباس ماركسیستی یا به اصطلاح مجاهدین، لباس علمی بر آن پوشانده شد.(17) در واقع درتدوین بخش‏هایی از این اثر به طور روشن از منابع ماركسیستی بهره گرفته شده و به عنوان شاهد مثال، چندین صفحه مطلب، ازمنابع ماركسیستی با لحنی جانبدارانه نقل می‏شود. برای نمونه از كتاب ببرهای كاغذی، سیر مبارزات مردم‏چین آمده و ضمن آن‏روش‏های‏مائو در مبارزه آموزش داده شده است: رفیق مائو به ما آموخته است كه در مطالعه مسائل باید به ماهیت و كنه آن‏هادست یابیم، نه این كه شیفته و مفتون ظواهر گردیم... رفیق مائو، امپریالیسم و كلیه نیروهای ارتجاعی را كه به ظاهر نیرومند ولی‏در باطن ضعیف و ناتوانند به ببر كاغذی تشبیه كرده است...(18) در ادامه پس از چهل صفحه بحث قرآنی در اثبات حركت تكاملی‏قطعی همه جهان - اندیشه‏ای كه در اصل از فلسفه جدید غربی گرفته شده وهگل وماركس و دیگران هر كدام آن را قالبی برای‏اندیشه‏های خود كرده‏اند - به خوانندگان چنین توصیه می‏كند: در اینجا حتما كتب زیر را بخوانید: 1 - كتابچه سرخ مائو؛2-امپریالیسم و كلیه مرتجعین تاریخ ببر كاغذی هستند؛ 3 - دو نوع همزیستی مسالمت‏آمیز به كلی متضاد.(19) همان گونه كه گذشت، این‏اثر، در پی كتاب راه طی شده مهندس‏بازرگان نوشته شده و ایده آن، همان گونه كه در صفحه 2 كتاب آمده، این است: »به زبان‏ساده‏تر راه بشر (راه علمی) در نهایت خود باید به راه انبیاء برسد. راه انبیاء راهی است كه در آن حقایق مستقیما از منبع اصلی‏اخذ گردیده است و راه علم، راهی است غیر مستقیم كه در طول زمان بشر به آن می‏رسد و از آنجا كه وجود نامتناهی است، بشرفقط پس از زمان بی‏نهایت می‏تواند به راه انبیاء كامل نایل آید.» بدین ترتیب در عین حال كه به راه انبیاء اعتبار داده می‏شود؛ اما به‏نوعی آن را با مفهوم علم آن هم علم تجربی پیوند می‏زند.
سومین اثر تدوین شده در سازمان، كتاب تكامل – كار علی میهن‏دوست(20) – است. این كتاب نیز از آثاری بود كه بینش ماركسیستی درتدوین آن سخت مؤثر بود. در این كتاب «راه خدا» و «راه تكامل» یكی دانسته شده است. این یكی از نظریه‏های بنیادی سازمان‏بود كه در تعریف كفر هم به كار می‏آمد. سازمان كه اصولا شیفته ماركسیسم بود، تلاش می‏كرد تا از ماركس و مائو هم یك موحدبسازد. برای این كار لازم بود تا معنای كفر و ایمان عوض شود. اگر راه خدا همان راه تكامل است، ماركس و مائو هم در راه خداگام بر می‏دارند چون در راه تكامل بشر قدم می‏گذارند. حنیف‏نژاد در راه انبیاء می‏نویسد: منظور از مؤمنین در آیه سوم سوره جاثیه‏چیست؟ از نگاه اول چنین به نظر می‏رسد كه منظور، مؤمنین مسلمان باشد، در حالی كه چنین نیست؛ زیرا با در نظر گرفتن آیات‏بعدی مخاطب این آیات ضمنا كسانی هستند كه ایمان به خدا ندارند.(21) وی همچنین در تفسیر آیه «و من یتبع غیر الاسلام دینا فلن‏یقبل منه و هو فی الاخرة من الخاسرین» (آل عمران، 85) می‏نویسد: هر كه جز اسلام، هماهنگی و خودسپاری به راه كمال( دینی)راه و رسم دیگری پیش گیرد، پس هرگز از وی پذیرفته نگردد (جز به شیوه حق كه مطابق با واقعیت باشد، كارها حاصل وفرجامی ندارند) و در آخرت (عاقبت، در آخرین تحلیل و در مجموع در این دنیا و به ویژه در دنیای دیگر كه محل دروكشته‏هاست) از زیانكاران است.(22) در این عبارت كه به روشنی دین اسلام به عنوان تنها دین مقبول نزد خداوند تكیه شده، كوشش‏شده است تا راه كمال یا راه تكامل - آن هم تكامل اجتماعی مطابق نظریه ماتریالیسم تاریخی كه در جاهای دیگر شرح آن آمده(23) -به عنوان راه خدا تفسیر شود.
درست پیش از شروع مبارزه نظامی در سال 49 حنیف نژاد جزوه شناخت و راه انبیاء راه بشر و تكامل را در یك جزوه خلاصه كرد تااعضای پایین سازمان، سریع‏تر دوره‏های آموزش را پشت سر بگذرانند.(24)
افزون بر آنچه گذشت، چندین كتاب و جزوه دیگر نیز تهیه گردید. یكی كتاب اقتصاد به‏زبان ساده بود كه به روشنی نوعی اقتصاد ماركسیستی بود. این كتاب توسط محمودعسكری‏زاده نوشته شد.
كتاب امام حسین تحت سرپرستی احمد رضایی تألیف گردید. سعید محسن نیز جزوه‏ای تحت عنوان مقدمه‏ای بر مطالعات‏ماركسیستی نگاشت كه بعد از انقلاب دستمایه تألیف كتاب دینامیزم قرآن شد. به گفته حسین روحانی، وی این كتاب را در باره‏ضرورت مطالعه آثار ماركسیستی نوشت. اولا برای شناخت «علم مبارزه». ثانیا برشمردن اصول مثبت این مكتب از قبیل‏ماتریالیسم تاریخی و... و سوم این كه فهم آن كتابها ما را برای فهم بهتر قرآن و ایدئولوژی اسلامی آماده می‏كند.(25) علم مبارزه‏تعبیری بود كه از جزوه مبارزه چیست به دست آمده بود. این جزوه، كار حسن عبدی نیك بین از جمله سه نفر بنیادگزار سازمان‏بود كه نخستین جزوه آموزشی سازمان به حساب می‏آمد. فرد مزبور سال 47 ماركسیست شد واز سازمان كناره گرفت. وی دراین جزوه با رد مبارزات رفورمیستی و تأكید بر حركت دادن به توده‏ها از طریق نبرد مسلحانه تأكید كرده بود كه می‏بایست علم‏مبارزه را كه همان ماركسیسم است، فرا گرفت.
به گفته یكی از اعضای مركزی مجاهدین، تحلیل سازمان در آن شرایط این بود كه «برای‏مبارزه جدی علیه امپریالیسم و دست نشاندگان آن در ایران و سایر نقاط می‏بایست این‏مبارزه مبتنی بر یك ایدئولوژی اسلامی و از نوع اسلام راستین باشد... از این رو قبل از هرچیز باید اسلام را از حشو و زوائد و پیرایه‏هایی كه بر آن عارض شده پاك كرد... این‏وظیفه‏ای است كه تاكنون روحانیت به دلیل ضعف‏های حاكم بر آن از عهده‏اش بر نیامده وبالعكس، اگر موارد استثنایی را كنار بگذاریم در كلیت خود نقش بارزی نیز در تعمیق‏انحراف داشته است. لذا تنها نیرویی كه قادر است به این وظیفه مهم و اساسی پاسخ گوید،سازمان متشكل، انقلابی و مسلمان است كه عناصر آن را افراد دلباخته و شیفته اسلام وآزادی مردم از قید هرگونه ستم و محرومیت تشكیل می‏دهد و این سازمان، جز سازمان‏مجاهدین نمی‏تواند باشد».(26) وی در ادامه می‏نویسد: سازمان در به انجام رسانیدن این وظیفه‏اساسی، معتقد بود كه باید اسلام اصیل و بی‏پیرایه را از سرچشمه زلال آن، یعنی قرآن وتاحدودی نهج البلاغه و آن هم نه بر اساس استنباطات مفسرین، بلكه بر پایه استنباط خودسازمان كه به اصطلاح مجهز به علم مبارزه و تشخیص صحیح از سقیم در شرایط پیچیده‏امروز است، به دست آورد... سازمان اصول پنچگانه دین و مذهب را قبول داشت با این‏توضیح كه در مورد نبوت و امامت قائل به عصمت حضرت رسول (ص) و ائمه هدی (ع) نبوده و معتقد بود كه آنها نیز دچار خطاو اشتباه می‏شدند. در مورد غیبت حضرت مهدی (عج) نیز در عین حال كه سكوت اختیار كرده و روی آن بحثی به عمل نمی‏آورد،لیكن در مجموع به آن اعتقادی نداشت... سازمان از نظر فلسفی، در عین حال كه اصل اول و در واقع مهم‏ترین اصل ماتریالیسم‏یعنی تقدم روح بر ماده را رد می‏كرد... لیكن اولا اصول دیالكتیك و از جمله اصل تضاد را به همان شكل مورد نظر ماتریالیسم‏دیالكتیك مورد قبول قرار می‏داد و ثانیا اصل ماتریالیسم تاریخی، یعنی حركت مادی تاریخ كه نتیجه منطقی پذیرش ماتریالیسم‏فلسفی است.(27)
از سوی دیگر، نگاه روحانیون سنتی و در عین حال مبارز كه در جریان برخی ازفعالیت‏های فكری این گروه بویژه از سال 50 به بعد بودند، آثار ایدئولوژیك مجاهدین،آثاری ماركسیستی به حساب می‏آمد كه لعاب اسلامیت بر آنها زده شده بود. در ادامه به‏مبارزه آنان بر ضد مجاهدین، درست زمانی كه این قبیل افكار آنان خود را نشان داد، اشاره ‏خواهیم كرد.
در بخش آموزش‏های سیاسی و اجتماعی، بیشتر آنان به نوعی تحت تأثیر ماركسیسم-لنینیسم قرار داشته و به دلیل ضرورت آشنا شدن با تجربه برخی از انقلاب‏های كمونیستی‏بیش از پیش با اندیشه‏های چپ آشنا شدند و به مطالعه آثار كمونیستی پرداختند. جاذبه این‏ایدئولوژی در آن زمان، بسیار زیاد بوده و در برابر موضع ضعیف مذهبی‏ها در دانشگاه، به‏راحتی می‏توانست توجه دانشجویان فعال را به خود جلب كند. مجاهدین نخست، به این‏می‏اندیشیدند تا جاذبه‏های فكری ماركسیسم را به نوعی در اسلام و تفكرات اسلامی‏جستجو كنند. میثمی می‏گوید: از حنیف‏نژاد پرسیدم: فرق ما با ماركسیست‏ها چیست؟ آن‏ها اصول دیالكتیك را قبول دارند ما هم‏قبول داریم. گفت: بابا، اصل حركت اصلاً از ما مذهبی‏ها بوده است. هراكلیت هم در یونان اصل حركت را مطرح كرد و اصلاكاری به ماركس ندارد. این دیالكتیك مال ماست!(28)
بی‏تردید گرایش آنان به علم، یكی از مسائلی بود كه سازمان را به ماركسیسم نزدیك كرد.آنان حتی علوم اجتماعی و در رأس آن، دیدگاه‏های چپ را به عنوان مسائل علمی‏می‏پذیرفتند. حرمت علم و اجازه یافتن برای اظهار نظر در حوزه علوم انسانی و حتی‏معارف دینی، مسأله‏ای بود كه پیش از آن در نوعی اسلام‏شناسی كه در كتاب‏های بازرگان و شماری دیگر آمده بود، به عنوان یك‏مبنا پذیرفته شده بود.
اعضای سازمان، یك قدم از بازرگان جلوتر گذاشتند. آنان علمی بودن ماركسیسم را تحت عنوان «علم مبارزه» آن هم برای تحلیل‏طبقات اجتماعی و رویارویی آنان و پیروزی طبقه كارگر پذیرفتند؛ چرا كه به دنبال مبارزه قهرآمیز بودند و علم این مبارزه را درنهضت آزادی نمی‏یافتند. بنابراین به دنبال علم گرایی، به ماركسیسم علاقمند شدند. اما به هر روی، چون تربیت سنتیِ مذهبی‏داشتند و بیشتر در خانواده‏های مذهبی بازاری بار آمده بودند، تلاش می‏كردند تا تلفیقی میان دو گرایش ایجاد كنند. این تلفیق،استراتژی اصلی آنان در تدوین ایدئولوژی جدیدی بود كه برای سازمان مورد نظر خود می‏نوشتند. و در واقع، درست تناقض‏اصلی در همین جا نهفته بود كه می‏بایست زمانی خود را نشان می‏داد.
پذیرش دیدگاه‏های ماركسیسم در باره طبقات جامعه و مناسبات آنان با مسأله تولید واساسا نظریه ماتریالیسم تاریخی، مهم‏ترین اصل در تحلیل روند حركت جامعه توسطمجاهدین خلق بود. در واقع در این بخش، ایده‏های آنان با ماركسیسم كمترین تفاوتی‏نداشت. به عبارت دیگر یكی از اصول اساسی نگرش ماركسیستی كه سازمان پذیرفته بود،نظریه طبقات اجتماعی بر اساس نگرشی بود كه در ماتریالیسم تاریخی ارائه شده بود.تحلیل تاریخ بر اساس حركت طبقات مختلف در تقسیم‏بندی ادوار تاریخی، بحث زیر بناروبنا، و به ویژه تحلیل مبارزه با رژیم پهلوی در قالب مبارزه طبقه كارگر با بورژوازی‏وابسته، مسائلی بود كه به طور دربست در سازمان پذیرفته شده بود. در این باره، آیات قرآن‏نیز بر همان نظریه تطبیق داده می‏شد. برای نمونه در باره آیه «و لولا دَفْعُ الله النّاس بعضهم‏ببعض لفسدت الارض» چنین معنا می‏شد: اگر نبود دفع كردن (نفی) خدا بعضی مردم را به واسطه دیگر (طبقه‏ای با طبقه دیگر) تباه می‏شد زمین (فساد طبقه حاكم انسان را منقرض‏می‏كرد) ولی خدا بر جهانیان كرامت دارد. از این آیه منشأ تكامل اجتماعی و آن هم از درون‏به خوبی پیدا می‏شود.(29)
بعدها پیكاری‏ها كه امتداد جریان ارتداد سازمان بود، چنین نوشتند: جزوه اقتصاد به زبان ساده و جزوه شناخت كه چكیده جهان‏بینی،ایدئولوژی، خواسته‏ها و آرمان‏های این سازمان را منعكس می‏كند، مشخصا نفی استثمار طبقات انقلابی و زحمتكش جامعه،قبول قوانین دیالكتیكی، مبارزه اضداد، قبول مبارزه طبقاتی به عنوان قانون حركت تاریخ، و حتی قبول ماتریالیسم تاریخی(صرف نظر از این كه آن‏ها را به شكلی به جهان بینی مذهبی ارتباط می‏داد) تأكید دارد.(30)
پذیرفتن دیدگاه‏های ماركسیستی تحت عنوان علم مبارزه یا علم انقلاب، مطلبی بود كه‏حتی در ذهن مجاهدین نخست نیز كاملا مطرح بود. در دفاعیات علی میهن دوست كه به خاطر كارهای ایدئولوژیك او درسازمان به علی عقیدتی معروف شده بود، در برابر اتهام رژیم به این كه مجاهدین عقاید اشتراكی و سوسیالیستی دارند، چنین‏آمده است: پایه مشترك ایدئولوژی‏ها محو استثمار است؛ ولی دارای اختلافاتی هم هستند. انقلابیون باید «علم انقلاب» زمان رافراگیرند. علم و تئوری و دانش بشر در اثر برخورد با دنیای خارج و كار (عمل) به وجود می‏آید... علم انقلاب زمان ما چنین متدو روش انقلابی را تجویز می‏كند.(31) آقای بجنوردی هم در زندان از مسعود رجوی كه از كادرهای ایدئولوژیك سازمان بود، چنین‏نقل می‏كند كه می‏گفت: از نظر ما ماركسیسم لنینیسم علم است، علم اجتماع و علم مبارزه است، درست مثل قوانین فیزیك، ربطی‏به دین و اسلام ندارد. ما نمی‏توانیم بگوییم فیزیك اسلامی یا فیزیك سرمایه داری، فیزیك فیزیك است و قوانین خودش را دارد.ماركسیسم هم همین طور.(32)
نتیجه این قبیل اندیشیدن، از آن «شناخت» آغاز كردن و اینچنین «تكامل» را تفسیر كردن،چه می‏توانست باشد؟ در واقع دین‏شناسی سازمان، مشتمل بر یك هسته و یك پوسته بود.هسته آن ماركسیستی و پوسته آن اسلامی بود. این نكته‏ای است كه از دید چهره‏های منصف‏دور نمانده است؛ چنان كه حمید عنایت می‏نویسد: جسارت آنان در این تلفیق ایدئولوژیك (ماركسیسم و اسلام) از بكار بردن‏آن‏ها (تعبیر) ماتریالیسم دیالكتیك را در تفسیر قرآن و بعضی از فراز و نشیب‏های زندگی پیامبر (ص) و علی (ع) بر می‏آید. كاری‏كه آن‏ها كردند این است كه این مفهوم و مقولات فرعی آن را به عنوان یك ابزار تحلیلی به كار می‏بردند بی آن كه اساسا اسمی ازآن به میان آورند. بدین سان مفهوم سنت‌الله را كما بیش به معنای تكامل به عنوان یكی از قوانین عمده و اساس آفرینش بكارمی‏بردند. وی می‏افزاید: این ماوراء الطبیعه زدایی و خلع قداست از اصطلاحات قرآنی، بی‏شك منحصر به این مسلمانان رادیكال‏عصر اخیر نیست.(33)

قسمت دوم
رابطه مجاهدین خلق با روحانیت


چکیده: ارتباط مجاهدین با روحانیت را باید از دو زاویه دنبال كرد. نخست ارتباط فكری؛ دوم ارتباط سیاسی و تشكیلاتی. اما به لحاظ ارتباط فكری، مجاهدین به رغم آن كه معتقد بودند ازبرخی از روحانیون باید بهره ببرند، اما اسلام‏شناسی حوزوی را نمی‏پذیرفتند و آن را برای‏مبارزه كافی نمی‏دانستند. در این نوشتار به بازشناسی سازمان مجاهدین خلق درباره رابطه مجاهدین خلق با روحانیت پرداخته می شود.

 

ارتباط مجاهدین با روحانیت را باید از دو زاویه دنبال كرد. نخست ارتباط فكری؛ دوم ارتباط سیاسی و تشكیلاتی. اما به لحاظ ارتباط فكری، مجاهدین به رغم آن كه معتقد بودند ازبرخی از روحانیون باید بهره ببرند، اما اسلام‏شناسی حوزوی را نمی‏پذیرفتند و آن را برای‏مبارزه كافی نمی‏دانستند. این باور آنان، پیشینه داشت. از شهریور بیست به این سو، نسلی ازاسلام شناسان برآمدند كه روحانی نبودند و با پیگیری‏های شخصی خود مطالعاتی در زمینه‏اسلام كرده، مقالاتی نوشته بودند. مراجعه‏ای كوتاه به نوشته‏های دینی دهه بیست و سی، اعم‏از آنچه به صورت كتاب یا مقاله به صورت مستقل یا در مجلات مذهبی نوشته شده، به‏خوبی نشانگر ظهور چنین نسلی از اسلام شناسان یا مدعیان اسلام‏شناسی است. مجاهدین‏در این جهت، ایده‏آلشان مهندس بازرگان بود. آنان به همه اندیشه‏های وی اعتقاد نداشتند، اما به هر روی، اسوه آنان ایشان بود. به‏عبارت دیگر، مجاهدین بریدن از روحانیت و مرجعیت را از نهضت آزادی به ارث برده بودند. آقای گرامی به درستی خاطرنشان‏می‏كند كه «آقای بازرگان نسبت به اشخاص روحانی احترام می‏گذاشت ولی به روحانیت به عنوان جامعه و صنف اجتماعی كم‏اعتنا بود.»(34) مجاهدین خود را وارث جریانی می‏دانستند كه بنا نداشت اسلام را از مرجعیت بگیرد. نفس این اندیشه كه سازمان درهمان آغاز به فكر تدوین ایدئولوژی افتاد، نشان می‏داد كه سازمان به روحانیت و مرجعیت اعتقادی ندارد و در برخوردش باروحانیت، تنها در اندیشه استفاده ابزاری از آن است.(35) آقای گرامی هم كه در بیرون و درون زندان با آنان حشر و نشر داشت،می‏گوید: »مجاهدین به هیچ وجه، قوبل نداشتند كه یك روحانی به آنها خوراك فكری بدهد و كلا ضد روحانیت بودند.«(36) چنان‏كه مرتضی الویری كه نخستین همكاری خود را با سازمان مجاهدین از طریق وحید افراخته آغاز كرد، می‏نویسد: آن‏ها وقتی كه‏فهمیدند من از شیوه امام خمینی تبعیت می‏كنم، در این باره به من هشدار داده، گفتند: كار درستی نیست كه از روحانیت تبعیت‏كنی. این روحانیت است كه باید به دنبال قشر پیشرو بیاید نه بالعكس.(37) شخصی دیگری از مجاهدین هم در مشهد به دلیل آن كه‏سرِخود تفسیر سوره حمد آقای خامنه‏ای را تكثیر كرده بود، مورد سرزنش سازمان قرار گرفت.(38)

یكی از مظاهر بی‏اعتقادی مجاهدین به اسلام حوزوی، عدم اعتقاد آنان به رساله‏های‏عملیه بود كه آنان را محصول شرایط دوره فئودالیسم می‏دانستند. به واقع آنان، به هیچ روی‏به افكار رسمی حوزوی اعتقادی نداشته و نسبت به مسائل فقهی رساله نیز با بی‏اعتنایی‏كامل برخورد می‏كردند، چنان كه در مسائل اعتقادی نیز برداشت ویژه خویش را داشتند.مرحوم ربانی شیرازی در باره خاطرات خود در برخورد با این گروه در زندان می‏گوید: در رابطه با مسائل اجتهاد و مرجعیت، نظرآن‏ها این بود كه می‏گفتند ما كوركورانه تقلید نمی‏كنیم و مسأله تقلید را ابدا قبول نداشتند، كما این كه ما می‏دیدیم كه در كارها وعبادتشان به هیچ وجه مسأله تقلید و رساله در كار نیست. كارهایی را كه به نظر خودشان اسلامی می‏آمد، انجام می‏داند. مثلا دررابطه با نمازی كه می‏خواندند، در سال 50 وقتی كه محمد حنیف نژاد را گرفته بودند و من هم به زندان قزل قلعه وارد شدم، دیدم‏كه اینها به ظاهر بچه‏های خوبی هستند، اما هیچ گونه مسأله‏ای از مسائل اسلامی را بلد نیستند، وضو را غلط می‏گیرند، نماز راگرچه با آب و تاب ولی غلط می‏خوانند. من دو سه بار با مسؤولانشان صحبت كردم كه این برای شما خیلی بد است كه یك‏سازمان ادعای اسلامی دارد عبادات را غلط انجام دهد و مسائل دینی خود را بلد نباشد. به یكی از آنها كه قبلا طلبه بود گفتم كه‏مسائل دینی را برای آنها مطرح كن، دو سال بعد كه دوباره به زندان رفتم وضع آنها هیچ تغییری نكرده بود. آنها مسائل دینی راقبول نداشتند و رساله‏ها را به كل باطل می‏دانستند. حتی بچه هایی كه در بیرون رساله را عمل می‏كردند وقتی به‏مجاهدین‏پیوستند در سالهای آخر اصلا رساله را قبول نداشتند و می‏گفتند كه در آن خمس، زكات و تجارت هست؛ ما اصلا قبول‏نداریم.(39)

حسین روحانی از عناصر ایدئولوژیك سازمان كه بعدها در مركزیت پیكار قرار گرفت، در پاسخ به این پرسش كه وضع اعتقادی‏سازمان مجاهدین خلق چگونه بود، می‏نویسد: به مسأله تقلید اعتقادی نداشتند و طبعا در این مورد مرجع آنها سازمان بود ومواضع سازمان و دستورات آن و نه هیچكس دیگر. مشركین را قبل از آن كه كسانی بدانند كه به خدا اعتقاد ندارند، كسانی‏می‏دانستند كه سد راه خدا و سد راه تكامل هستند. ماركسیسم را تا آنجا كه به جنبه‏های اجتماعی و سیاسی آن مربوط می‏شد، مثل‏ماتریالیسم تاریخی، ارزش اضافه و… به همان شكل التقاطی‏اش قبول داشتند. كمونیست‏ها را به عنوان عناصر و یا گروه‏های‏انقلابی قابل احترام می‏دانستند و حاضر به همكاری با آنها بودند و دلیلشان هم این بود كه آنها مشرك نیستند و در راه مردم و علیه‏امپریالیسم كه تجلی سد راه تكامل انسان‏هاست، مبارزه می‏كنند. به همین سبب، سرمایه‏داران و جنایت‏كاران را علی رغم ادعای‏مسلمانی، مسلمان نمی‏دانستند؛ چرا كه آنها به عنوان سد كنندگان راه خدا و راه تكامل بودند. (از پرونده) در این صورت، لازم‏بود تا خودش متونی را تدوین كند تا بتواند بر اساس آن، نیروهای سازمان را به لحاظ فكری تغذیه كند. حاصل تلاش فكری آنان،تدوین چند متن آموزشی بود.

اما به لحاظ سیاسی و تشكیلاتی، سازمان مجاهدین بدون حمایت مالی روحانیون‏نمی‏توانست كار جدی انجام دهد. در این زمینه بسیاری از روحانیون مبارز كه با پدید آمدن‏مجاهدین سرشوق آمده بودند، به حمایت از آنان پرداختند. این حمایت، پس از حادثه‏سیاهكل در اسفند 49 كه نشان از افزایش فعالیت كمونیست‏ها داشت، بیشتر شد. این رویه همچنان ادامه داشت تا آن كه به مروركسانی از روحانیون دریافتند كه وضعیت فكری سازمان چندان مناسب نیست و سازمان به تدریج در مسیر فروغلطیدن دراندیشه‏های انحرافی است. در اینجا مروری بر مواضع روحانیون نسبت به سازمان خواهیم داشت.

در اصل نخستین حادثه‏ای كه سبب شد تا برخی از روحانیون در جریان پدید آمدن‏سازمان قرار گیرند، ربوده شدن هواپیمای ایران به عراق توسط مجاهدین بود. در این هواپیما 9 نفر از اعضای سازمان بودند وتوسط بعثی‏ها زندانی شدند.(40) مجاهدین بلافاصله به بررسی راه‏های نجات آنان افتادند. یك مسیر، استفاده از نفوذ امام در عراق‏بود. برای این كار می‏بایست كسی وساطت می‏كرد و این شخص، كسی جز آیت الله طالقانی نبود. بدین ترتیب آقای‏طالقانی‏نامه‏ای به امام نوشت و نامه را با این آیه آغاز كرد: انّهم فتیة آمنوا بربهم و زدناهم هدی. اما امام آنها را تأیید نكردند.(41) در واقع‏خواست آقای طالقانی این بود كه امام برای آزاد كردن مجاهدین رباینده، به بعثی‏ها رو بزند؛ اما امام فرموده بودند: بعثی‏هاآدم‏های عوضی و وابسته و انگلیسی هستند و من بنا ندارم از آنان خواهش كنم.(42) توجیه دیگری كه نجات حسینی نقل كرده این‏است كه امام فرمود: در اینجا اگر من توصیه كسی را بكنم، بر او سخت‏تر می‏گیرند؛ نمونه‏ای هم از سال 1343 برای شخص رابط نقل كرده بود.(43)
با این حال، روحانیون مبارز داخل ایران، همچنان به سازمان كمك می‏كردند. آقای‏مهدوی كنی نیز در جایی از حمایتی كه ایشان و آقایان هاشمی و لاهوتی از مجاهدین می‏كردند، سخن گفته می‏گوید: ما برای این‏آقایان (مجاهدین) خیلی كتك خوردیم. بنده دو ماه به خاطر همین آقایان شكنجه دیدم؛ ولی احدی را لو ندادم.(44) ایشان در ادامه‏از ارتباط احمد رضایی با خودش و رفت و آمد او به مسجد جلیلی و سوالاتی كه از او در زمینه تألیف كتاب راه امام‏حسین‏می‏كرده، یاد كرده‏اند. و باز می‏افزاید كه به مسعود رجوی گفتم: من در راه شما شكنجه دیدم؛ پولهایی كه ما به شما می‏دادیم‏به خاطر چه بود؟(45)

طبق گزارش ساواك پس از محكومیت سران مجاهدین كه در سال 1350 دستگیر شده‏بودند، شماری از روحانیون به منزل مراجع رفته از آنان می‏خواهند تا به احكام دادگاه‏اعتراض كنند. در این ارتباط چندین نفر دستگیر شدند كه عبارت بودند از: مهدی ربانی املشی،(46) محمدعلی گرامی، محمدیزدی‏و احمد جنتی،(47) و شیخ احمد آذری.(48)
آقای ربانی شیرازی یكی از كسانی بود كه حمایت مالی فراوانی از مجاهدین كرد. ایشان در سال 54 به آقای جعفری گفته بود: من‏فقط در سال 1350 از وجوهات بازار، چندین میلیون تومان به سازمان مجاهدین كمك كردم. آقای ربانی از سال 54 به بعد،زمانی كه با انحراف این گروه به خوبی آشنا شد، به بچه‏های مذهبی سخت هشدار می‏داد كه به مجاهدین نزدیك نشوند.(49) درگزارش دیگری آمده است كه مرحوم ربانی در سال 56 سخت بر ضد مجاهدین ماركسیست شده فعالیت می‏كرد و حتی حركت‏مجاهدینِ مذهبیِ پیشین را نیز رد می‏نمود. در این گزارش ضمن نقل این كه حبیب الله آشوری از مجاهدین ماركسیست حمایت‏می‏كرد و در این ارتباط با عباس شیبانی درگیر شد، آمده است: ربانی از قول ]آقای [خمینی نقل كرده كه به گروه‏های چریك ومسلح كمك مالی نكنند و سهم امام را در جهت نشر كتب مفید دینی خرج نمایند و افزود: حبیب الله پیمان به خاطر گرایشات‏ماركسیستی مورد تأیید كامل بازاری‏ها نیست، ولی مورد حمایت دانشجویان قرار گرفته و كتب او در زندان مورد استفاده و استنادمجاهدین است.(50)

آیت الله انواری نیز در باره مواضع آقای ربانی نسبت به مجاهدین به بنده گفتند: ربانی در زندان حتی جواب سلام مجاهدین را هم‏نمی‏داد. یكبار رجوی به من گفت: این رفیق شما انتظار دارد ما هر روز، صبح به صبح خدمت ایشان برسیم و گزارش كار بدهیم!در یكی از اسناد ساواك هم آمده است: روز جمعه 1/11/1355 به منزل ربانی رفتم. عده‏ای از جمله سید هادی خسروشاهی درآنجا بودند. خسروشاهی از ربانی پرسید: اعلام مواضع ایدئولوژیك مجاهدین در زندان چه انعكاسی داشت؟ ربانی در پاسخ‏گفت: انعكاس بدی داشت. عده‏ای از مذهبی‏ها از مبارزه دلسرد شده بودند و حتی می‏گفتند اگر برای دین محكوم به حبس ابدهم بشویم زهی افتخار، ولی بعد از این همه از خودگذشتگی، معلوم شد كه برای مطامع كمونیستی، آن هم غلط، مبارزه كرده‏ایم.زهی بدبختی، و افزود: در بندهای پایین زندان كمونیست‏ها به بعضی از طلاب گفته بودند كه، اگر روزی قدرت را به دست‏بگیریم، در مرحله اول شماها را از دم مسلسل می‏گذرانیم!(51) مرحوم ربانی جزوه‏ای هم در زندان بر ضد التقاطی‏ها می‏نویسد و آن‏را به دست طلبه‏ای با نام مقدسی می‏دهد كه منافقین از او ربوده به مأموران زندان تحویل می‏دهند و پس از آن ایشان را برده،سروصورتش را تیغ زده و شكنجه می‏كنند.(52)

مرحوم ربانی در كتاب «حركت طبیعی از دیدگاه دو مكتب (ص 195 - 194) نیز به‏تفصیل در باره التقاطی بودن اندیشه‏های مجاهدین بدون آن كه تصریح كند، سخن گفته‏است. ایشان در مصاحبه‏ای كه در مرداد 59 با نشریه پیام انقلاب در باره سخنرانی 4 تیر ماه59 امام خمینی در باره مجاهدین داشت در این باره گفت: ما در زندان كه بودیم به خوبی‏لمس كردیم كه آنها ماركسیسم را لباس اسلام پوشانیده و به خورد جوانان می‏دادند. لذا درزندان وقتی می‏دیدیم كه فدائیان ]خلق[ یا گروه‏های دیگر می‏گویند اسلام مرده بود و مجاهدین آمدند روح ماركسیسم در آن‏دمیدند و اسلام زنده شد، اینها سكوت كرده و نمی‏گفتند كه این مطلب دروغی است و اسلام خودش یك مكتب است. این‏هااسلام را به این معنایی كه ما قبول داشتیم، نمی‏پذیرفتند، و آن را به همان عنوان كه یك ماركسیست می‏گوید كه مذهب روبناست‏قبول كرده بودند كه زیربنای آن ماركسیسم و روبنایش اسلام است و تازه اسلامی هم كه اینها می‏گفتند در موقع تبیین به كار بعضی‏از دوره‏های تاریخی می‏خورد نه به كار تمام دوره‏های اسلامی. مثلا برای مسائل بیع و تجارت و اقتصاد و غیره را وقتی بیان‏می‏كردند می‏گفتند این مربوط به 14 قرن پیش از این است و مسائل اقتصادی امروز باید از سوسیالیسم سرچشمه بگیرد. لذا اینهاكاملا در مسائل ایدئولوژی اسلام را به صورت روبنا درآورده بودند و زیربنا را ماركسیسم می‏گرفتند.(53)

به هر روی، تبلیغات مرحوم ربانی و در این اواخر، آقای راستی كاشانی كه به عنوان نماینده امام شهرت داشتند، نقش مهمی در جداكردن بچه‏های مذهبی از مجاهدین داشت. آقای منتظری هم در جایی به این نكته اشاره كرده است كه »آقای ربانی خیلی بامجاهدین بد بود».(54)

در سال 51 كه صحبت اعدام مجاهدین بود، آقای موسی صدر به درخواست برخی از دوستانش از جمله شهید بهشتی و دیگران‏پذیرفت تا وساطت كند. در واقع تصور بر این بود كه به خاطر موقعیت امام موسی صدر در لبنان برای ایران، شاه وساطت او را درباره مجاهدین خواهد پذیرفت كه چنین نشد.(55)

افزون بر حمایت مقطعی روحانیون از مجاهدین، برخی از فرزندان آنان پیش از انقلاب و در آستانه آن به مجاهدین پیوستند. از آن‏جمله حسین جنتی - پسر آیت الله احمد جنتی- است كه از فعالان سازمان بود و در سال 54 با اعتراف وحید افراخته دستگیرشده و به زندان افتاد.(56) در زندان به گروه رجوی پیوست و پس از انقلاب، در درگیری كشته شد. همچنین از دو تن از فرزندان‏آقای محمدی گیلانی، فرزندان آقای لاهوتی و گلزاده غفوری باید یاد كرد كه در حوالی انقلاب به مجاهدین پیوستند و پس ازانقلاب در دادگاه‏های انقلاب محاكمه و اعدام شدند. فرزند آیت الله طالقانی نیز در شمار مجاهدین بود كه در جای دیگری نامه‏ارتدادیه وی را خواهیم دید.

روزگاری حمایت از مجاهدین توسط روحانیون مبارز به صورت یك ارزش درآمده‏بود، چنان كه آقای بازرگان در باره یكی از آنان گفته بود: آقای ... اگر سوره قل اعوذ برب الناس را هم تفسیر كند، در شأن‏مجاهدین آن را نازل می‏كند.(57)

به هر روی، در حوالی سال 50 شماری از روحانیون در ایران، از فعالیت سیاسی مجاهدین حمایت كرده و مخصوصا به لحاظ مالی‏آنان را تأمین می‏كردند. این رویه تا زمانی كه سازمان مشی خود را به آرامی از اردیبهشت سال 52 به بعد عوض كرد، ادامه داشت.پس از آن كه در شهریور سال 1354 تحول درونی سازمان به طور رسمی آشكار شد، این كمك‏ها قطع گردید. آقای رفسنجانی كه‏زمانی از آنان حمایت كرده و از امام می‏خواست تا از آن‏ها حمایت كند،(58) وقتی با جریان كودتای ارتدادی داخل سازمان مواجه‏شد، در سفر سال 54 به نجف، از امام خواستند تا به همان موضع خود در عدم حمایت از برخورد مسلحانه ادامه دهد.(59)
آقای منتظری، كه نامه‏ای در حمایت از مجاهدین به امام نوشته بود - در ادامه خواهد آمد - بعدها در سال 59 در باره وضعیت فكری‏سازمان در آن زمان، این توضیحات را داد: من خلاصه این كتاب‏ها را وقتی خواندم - شاید تا اندازه‏ای در حوزه قم معروف باشم،چون من در مسائل فلسفی آشنا هستم ومن مدرّس فلسفه بودم در قم - خلاصه دیدم كه این كتابهای آقایان زیربنایش كمونیستی‏محض است و به قول بعضی رفقا همان مسائلی است كه ماركسیست‏ها دارند این‏ها را طرح كردند و قبول كردند و پذیرفته‏اند،منتهی چیزی كه هست لفظ خدا را مثلا در بالایش گذاشته‏اند و همان طور كه «غربزدگی» می‏گویند، اینها تقریبا خیلی«كمونیست‏زده بودند»، و آن اساس تعلیماتشان آن تعلیمات غلطی بود و می‏توان گفت پلی بود كه جوانان از این مسیر به طرف‏ماركسیسم بروند.(60) وی در همان مصاحبه، تصریح كرد كه پیش از زندان به دلیل آن كه از آثار آنان چیزی نخوانده بوده، در برابرآنها موضعگیری نكرده است: گناه من این است كه قبل از زندان نتوانستم بخوانم. در زندان كه بیكار بودم، خواندم دیدم افكار،افكار التقاطی و انحرافی است.(61)

این مسائل بیش از همه برای روحانیونی كه در زندان بودند، و بویژه در سال 54 و 55آشكار شد. آقای منتظری با اشاره به ماركسیست شدن بچه‏های مجاهدین و گسترش ماركسیسم، اشاره به این نكته دارد كه برخی‏از روحانیون و متدینین زندان، در این فكر افتادند كه به نحوی آزاد شده و با ماركسیسم مبارزه كنند. ایشان می‏نویسد: در همین‏ارتباط بود كه آقای كروبی و آقای عسكراولادی و آقای انواری و بعضی دیگر حاضر شدند با انجام مقدماتی آزاد شوند، مابااین‏نظریه مخالف بودیم... مسأله این است كه افرادی امثال آقای انواری و آقای عسكراولادی عمرشان را در زندان گذرانده‏بودند و واقعا خسته شده بودند و فكر می‏كردند وتشخیص داده بودند به شكلی بروند بیرون بلكه كاری انجام بدهند.(62)

 

مجاهدین خلق و امام

به رغم اختلاف فكری سازمان با روحانیت، مجاهدین تلاش می‏كردند تا از وجهه‏روحانیون و نفوذ آنان و حتی نفوذ شخص امام كه موقعیت ممتازی میان انقلابیون و عامه‏مردم مبارز داشت، استفاده كنند. در این زمینه، سازمان فعالیت ویژه‏ای را آغاز كرد كه بتوانداز امام برای خود تأییدیه‏ای بگیرد. اما پیش از آن كه برای این منظور اقدامی كنند، سازمان بامشكلی كه در جریان هواپیماربایی خود به بغداد پیدا كرد، نیازمند بهره‏گیری از نفوذ امام در عراق شد. با زندانی شدن افرادسازمان، نماینده‏ای از طرف آنان نزد امام رفت تا از ایشان بخواهد برای آزادی آنان وساطت كند كه امام نپذیرفت. این شخص‏تراب (مرتضی) حق شناس بود كه سالها در عراق و سوریه برای سازمان كار می‏كرد. به هر روی آن ماجرا با كمك فلسطینی‏هاخاتمه یافت و پس از آن سازمان به فكر افتاد تا با معرفی مرام خود به امام، كاری كنند تا امام آنان را تأیید كند. در این باره از هروسیله ممكن استفاده شد. نخست این كه از روحانیون ایران، نامه‏ها و پیام‏هایی برای امام ارسال كردند. برای این كار، سازمان‏مأمور ویژه‏ای را مسؤول این كار كرد. این شخص حسین روحانی از كادرهای اصلی سازمان و مؤلف كتاب شناخت بود. هر دونفر بعدها در جریان ارتداد داخلی سازمان، ماركسیست شدند و در سال 57 سازمان پیكار در راه آزادی طبقه كارگر، یعنی‏خشن‏ترین سازمان كمونیستی در ایران پس از انقلاب اسلامی را بنیانگذاری كردند. در سال 59 این دو نفر مصاحبه‏ای مفصل بانشریه خود كرده و اطلاعاتی در باره روابطشان با امام در نجف منتشر كردند. از آن‏جا كه اطلاعات این افراد برای شناخت ماهیت‏اندیشه دینی سازمان اهمیت دارد، و در عین حال، سرسختی امام را، آن هم در اوج مبارزه با شاه و نیازش به جوانان و نیروی آنان‏در برابر انحرافات نشان می‏دهد، مروری بر این مطالب خواهیم داشت.(63) طبعا صحت و سقم برخی از این اظهارات باید بااظهارات كسانی كه مقابل آنان بوده‏اند، مقایسه شود: روحانی و حق شناس در پیكار ش 67 با اشاره به مصاحبه محمد منتظری كه‏به مجاهدین و التقاطی بودن آنان حمله كرده بود، به بیان همكاری برخی از روحانیون نجف با مجاهدین در آن سال‏ها اشاره‏كردند. از جمله به حجت الاسلام دعایی كه سمپات نیرومند آنان در نجف بوده و حتی كارهای خود را در این زمینه از آیت الله‏خمینی مخفی می‏كرده است. (ش 68، ص 9). در آنجا همچنین آمده است كه تراب حق‏شناس سه سال در قم تحصیل كرده (1339 -37) و مدتی هم در نجف در مدرسه سید محمد كاظم یزدی برای چند نفر از طلاب از جمله آقای دعایی درس تفسیر قرآن ونهج البلاغه می‏گفته است (پیكار 68، ص 9). حق شناس می‏گوید كه در سال 1344 هم مدتی با مرحوم مطهری مراوده داشته وحتی كتاب علل گرایش به مادی‏گری را برای ایشان ویرایش و غلط گیری كرده است. (همان، ص 15) وی همچنین اظهار می‏كند:كتاب شناخت مجاهدین را آقای دعایی در نجف چاپ كرد و هزینه آن را خودش پرداخت )ش 69، ص 14).

حسین روحانی نیز در پیكار ش 70 (ص 12 7، ش 71، ص 10) مطالبی در ارتباط با مسائل نجف و برخورد مجاهدین با امام‏آورده است. همچنین در ش 76 (ص 16) پاسخ امام را در مقابل نامه آیت الله طالقانی برای نجات مجاهدین كه با هواپیما به‏عراق رفته بودند، آورده و اظهار می‏دارد كه امام دو مطلب را گفت: نخست آن كه اگر من وساطت كنم وضع آن‏ها بدتر می‏شود ودوم آن كه قصد آن ندارم تا از بعثی‏ها درخواستی بكنم. همچنین تراب حق شناس می‏گوید كه نامه مفصل هاشمی رفسنجانی رابه امام در باره مجاهدین، من به عراق بردم (ش 77، ص 13) حق شناس می‏افزاید: آقای مطهری هم سفارش شفاهی كرده بود(77، ص 13). همین طور مجدالدین محلاتی هم نامه‏ای در حمایت از مجاهدین به امام نوشت (همانجا) حق شناس می‏افزاید:آیت الله خمینی هیچ جواب مثبتی به آن نامه‏ها نداد (پیكار ش 77، ص 13).

حقشناس می‏افزاید: آقای منتظری هم نامه‏ای در حمایت مجاهدین نوشت. متن این نامه و تصویر آن در پیكار 77 ص 14 آمده‏است؛ اما متن نامه: پس از تقدیم سلام و تحیّت، به عرض عالی می‏رساند، چنانچه اطلاع دارید عده زیادی از جوان‏های مسلمان ‏و متدیّن گرفتارند و عده‏ای از آنان در معرض خطر اعدام قرار گرفته‏اند. تصلّب آنان نسبت به شعائر اسلامی و اطلاعات وسیع و عمیق‏آنان بر احكام و معتقدات مذهبی معروف و مورد توجه همه آقایان روحانیون واقع شده. و از مراجع و جمعی از علمای بلاداقداماتی برای تخلص آنان كرده‏اند و چیزهایی نوشته شده. بجا و لازم است از طرف حضرتعالی نیز در تأیید و تقویت و حفظدماء آنان چیزی منتشر شود. این معنا در شرایط فعلی ضرورت دارد؛ چون مخالفین سعی می‏كنند آنان را منحرف قلمداد كنند.البته كیفیت آن بسته به نظر حضرتعالی است.

تراب حق شناس می‏گوید در بهمن 50 جلسات مرتبی با آیت الله خمینی در باره سازمان مجاهدین داشتیم. (ش 77). حسین‏روحانی نماینده دیگر مجاهدین در عراق هم در پیكار ش 78، ص 79 13، ص 15 مطالبی گفته و در ص 16 می‏گوید مجموعه‏جلسات تقریبا ده ساعت می‏شد. ما تك تك دیده‏گایمان را می‏گفتیم و ایشان در آخر نظرش را می‏گفت. آخرین جمله‏ای كه آیت‏الله خمینی به من گفت، این بود: آقا، این مطلب را پیش خودتان داشته باشید، واقع امر این است كه من اعتقادی به مبارزه مسلحانه‏ندارم (ش 80، ص 17) پس از آن هم به اختلاف نظر مجاهدین با ایشان در باره تكامل و معاد اشاره كرده است.

حسین روحانی پس از انقلاب اعتراف كرد كه از طرف سازمان، به‏نجف رفته و طی هفت جلسه باامام گفتگو كرده است. وی دوكتاب راه امام حسین و كتاب راه انبیاء ، راه بشر را به امام داده است. وی توضیح می‏دهد كه امام تحلیل ما را از معاد، یك تحلیل مادی‏قلمداد كرد.(64) مورد دوم بحث تكامل بود كه ما به تكامل انواع داروینی اعتقاد داشتیم كه امام آن را مخالف احكام قرآنی شمرد.همچنین وی می‏گوید كه‏امام صریحا گفت كه من با جنگ مسلحانه مخالفم. امام به وی تأكید می‏كند كه من در باره ایدئولوژی شماباید از روحانیون ایران مانندمطهری،طالقانی،منتظری ورفسنجانی تحقیق كنم.(65) شگفت آن كه آقای سید محمود دعایی كه خوددرنجف بوده، تلاش فراوانی كرده است كه تا نظر امام را نسبت به‏مجاهدین مساعد كند، اما در این كار توفیقی حاصل نكرده‏است.(66) امام در سال 56 در باره این پرسش كه چرا مجاهدین خلق را تأیید نكرد، به یكی از روحانیون انقلابی گفته بود: چون‏كاملا شناخته شده نبودند و برای من معلوم نبود كه در آینده به كجا می‏روند و كارشان به كجا منتهی می‏شود، بنابراین من اینها راتأیید نكردم.(67) در آستانه ورود امام به بهشت زهرانیز قرار بود تا مادر رضائی‏ها و احمد صادق - پدر ناصر صادق - صحبت كنند كه‏امام تنها با خوشامدگویی فرزند صادق امانی موافقت كرد.(68)

متهم بودن مجاهدین به داشتن ایدئولوژی التقاطی، در روزهای پس از انقلاب هم مطرح‏بود و به همین دلیل مسعود رجوی طی نامه‏ای كه به امام نوشت، اعتقاد سازمان را به پنج اصل اصول دین بیان كرد.(69)

 


قسمت سوم
پیدایش و شكل گیری هویت
 


قدری به عقب برگردیم. زمانی كه بتدریج كار تدوین ایدئولوژی پایان یافت، سازمان ازاواخر سال 49 و طی سال 50 وارد مرحله نوینی شد. طی این مرحله، سازمان بر اساس مشی‏جنگ مسلحانه، كوشید تا عناصر و مهره‏های اصلی رژیم و نیز برخی از مستشاران خارجی‏را ترور كند. این اقدام به خصوص تحت تأثیر فعالیت عملی فدائیان خلق، به ویژه ماجرای سیاهكل در بهمن 49 بود كه‏مجاهدین را به خاطر بی‏عملی، منفعل كرد و آنان مجبور شدند تا سریع‏تر دست به اقدامات عملی بزنند.(70) روحانیت نیز كه در اثرحركت‏های انقلابی ماركسیست‏ها منفعل شده بود، كمك مالی بیشتری به مجاهدین كرد.
نخستین عملیات نظامی آنان در مرداد سال 50 در برابر جشن‏های دوهزار و پانصد ساله‏ شاهنشاهی بود. این اقدام پس از ماجرای سیاهكل بود كه توسط فدائیان خلق صورت گرفت. مجاهدین تلاش كردند تا با دست‏زدن به اقدامات نظامی، نشان دهند كه جریان مبارزه صرفا در اختیار كمونیستها نیست. ابتدا بمب گذاری در كارخانه صنایع‏الكتریكی‏ تهران و پس از آن آماده شدن برای فعالیت‏های بیشتر كه در نهایت به لو رفتن سازمان منجر شد و به دنبال آن تعداد زیادی از اعضای آن كه شامل سه نفر مركزیت اولیه و اغلب كادرهای همه جانبه می‏شد، دستگیر شدند. برخی شمار دستگیرشدگان را تا 70 و برخی تا 120 نفر عنوان كرده‏اند. افزون بر اعضای مركزیت اولیه، افرادی كه به تدریج به مركزیت افزوده شده‏ بودند، به جز حسین روحانی كه در خارج از كشور بود، دستگیر شدند. این دستگیری‏ها تا آبان ماه سال 50 ادامه یافت.(71) این‏رخداد را تحت عنوان ضربه شهریور 50 یاد می‏كنند. در واقع ساواك از طریق الله مراد دلفانی توانسته بود به وجود سازمان پی‏برده و پس از ماه‏ها تلاش و مراقبت، این ضربه را بر سازمان مجاهدین وارد كند.(72) در این مرحله، سازمان مجاهدین بدون آن كه‏یك علمیات موفقیت‏آمیز و قابل توجهی داشته باشد، لو رفت. این سرنوشت بیشتر تشكل‏های چریكی در ایران بود كه بیشتراخبار مربوط به آنان، شامل داستان تأسیس، كشف و لو رفتن آن و سپس و دستگیری و زندان و اعدام سرانشان بود تا عملیات‏نظامی و چریكی آنان.
ترورهای محدود چریكی نسبت به برخی از اعضای ساواك یا مستشاران خارجی، تنها بهانه‏ای برای اعلام‏ حضور، صدور اعلامیه و انتقال برخی از مطالب و پیام‏ها به جامعه بود؛(73) چیزی كه به گمان آن‏ها خود می‏توانست »موج نیرومندی‏را به نفع مبارزه» ایجاد كند.(74)

برخورد رژیم و فروپاشی سازمان
پس از اعدام اعضای كادر مركزی سازمان در 4 خرداد سال 1351 ـ كه به رغم تلاش‏های‏عده‏ای از افراد برجسته صورت گرفت، از مركزیت تنها رضا رضایی باقی ماند.(75) به دنبال كشته شدن وی، و نیز محمود شامخی(76)كه از آموزش دیدگان فلسطین بود و به تازگی برگشته بود، و نیز دستگیری كاظم ذوالانوار(77)، سه نفر مركزیت سازمان را تشكیل‏می‏دادند: تقی شهرام،(78)بهرام آرام(79) و شریف واقفی(80) كه فرد اخیر تنها مذهبی این جمع بود.(81) تقی شهرام كه همراه دستگیرشدگان‏سال 50 زندانی شده و به زندان ساری تبعید شده بود، در آغاز سال 52 توانست از زندان بگریزد. وی همزمان به داشتن غرور وپركاری متهم بود، و توانست موقعیت بالایی در سازمان به دست آورد.(82) ورود وی به كادر مركزی، آغاز انفجار و ارتداد درسازمان بود. این زمان مركزیت در اختیار شهرام، آرام و حسین سیاه كلاه ـ قاتل مجید شریف واقفی ـ بود.(83)
شكست‏های پی در پی سازمان، افراد كادر مركزی را به این فكر انداخت تا بار دیگر در ایدئولوژی و استراتژی سازمان تجدید نظر كنند. به همین دلیل در پاییز سال 52 به دستورمركزیت سازمان، مطالعه وسیعی بر روی ایدئولوژی سازمان توسط یك كادر ده نفری كه‏شامل سه نفر مركزیت نیز می‏شد، آغاز گردید. به گفته یكی از همین مجاهدین، این مطالعه پس از مدت كوتاهی به بن بست رسیدو اكثر این گروه ده نفری ـ و در اصل هفت نفرشان ـ به این نتیجه رسیدند كه هسته تفكراتشان ماركسیستی است. آنان تصمیم‏گرفتند پوسته را شكافته و هسته را عیان كنند. تقی شهرام پس از تغییر ایدئولوژی گفت: پیراهن اسلام را از هر كجا وصله علمی زدیم،از جای دیگر پاره‏شد.(84)
از سال 53 ـ 52 به بعد، ابتدا با متمركز كردن‏آموزش‏ها روی تشریح اسلام دگماتیسم،انتقاد از آموزه‏های اسلام آغاز گردید. جزوه آموزشی در این زمینه، جزوه سبز نام داشت.(85)اندكی بعد تقی شهرام جزوه معروف به بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیك را تدوین و در آن چرخش فكری سازمان را از اسلام به‏ماركسیسم توجیه كرد. در واقع، بحث تغییر ایدئولوژی از سال 52 آغاز شد. در طول سال 53 تنها رهبران سازمان از این ماجراخبر داشتند.(86) سپس با مقاومت و بعد از آن كشته شدن شریف واقفی و مجروح شدن مرتضی صمدیه لباف(87) و دستگیری ـ وسپس اعدام وی توسط ساواك ـ مسأله آشكارتر و جدی‏تر شد. آنگاه در شهریور 54 بود كه مسأله در سطح عمومی سازمان علنی‏گردید و بیانیه توزیع شد.(88)

تغییر مواضع
مؤلف این جزوه شهرام وبرخی از دوستان او ـ مانند حسین روحانی ـ نویسنده اولین متن درسی سازمان یعنی كتاب شناخت ـ بودند.روحانی می‏گوید وقتی در سال 54 به ایران آمدم، به انتقاد از مواضع التقاطی سازمان مجاهدین پرداختم و «این التقاط را به نفع‏ماتریالیسم دیالكتیك و ایدئولوژی ماركسیستی» شكستم.
در این بیانیه، پس از بیان یك مقدمه درباره لزوم نشر این بیانیه، كوشش شده است تا سیرمبارزات مردم ایران، پس از شهریور بیست بیان شده و این مسیر تا شكست نهضت خرداد42 دنبال می‏شود. پس از آن تشكیل سازمان و مراحل مختلفی كه بر آن گذشته و نیزتلاش‏هایی كه در جهت تدوین ایدئولوژی صورت گرفته، گزارش شده است. همزمان به‏بیان جریان فكر مذهبی پدید آمده در این دوره پرداخته شده و در تمامی موارد، معیارهای‏تحلیل، دقیقا بر مبنای اندیشه‏ها و تحلیل‏های ماركسیستی است. بخش عمده‏ای از محتوای‏بیانیه، تحلیل دوآلیسم موجود در تفكر سازمان و سرگردانی میان ماتریالیسم و ایده‏آلیسم‏است. این كه تفاوت اسلام مجاهدین با اسلام رایج و سنتی در چه اصولی بوده، ضمن مواردمختلف شرح و بسط داده شده است. در ادامه، از فعالیت‏های جدید ایدئولوژیك كه از سال47 به بعد آغاز شده، سخن به میان آمده و كوشش شده است تا نشان داده شود كه به رغم‏همه تلاش‏هایی كه روی قرآن و نهج البلاغه صورت می‏گرفته، قالب‏های اصلی كار، براساس اندیشه‏های ماركسیستی بوده است. اشكال كار هم درست همین بوده است كه‏جهت‏گیری فكری اولا به دلیل آشنایی ناكافی سازمان با ماركسیسم و ثانیا به دلیل وجودهمین دوآلیسم، ناقص بوده و توان تحلیل كامل را نداشته است. جهت‏گیری مطالعاتی، به‏موازات گذر زمان، هرچه بیشتر به سمت آموزه‏های ماركسیستی سوق داده می‏شده و درعین حال، مقاومت‏هایی هم در سازمان بر ضد آن صورت می‏گرفته است: در یك مورد دراشاره به برنامه‏های آموزشی سازمان در این دوره و تناقضات ایدئولوژیك موجود در آن‏چنین آمده است:

ظهور یك تناقض ذاتی
به این ترتیب، به موازات گسترش مطالعات ماركسیستی ـ لنینیستی در سازمان ما،اقدامات تدافعی علیه آن توسط خیل مقالات، بحث‏ها و نظرات مطنطن ایده‏آلیستی آغازشد. دوباره یك برنامه جدید «بررسی و تدوین ایدئولوژی انقلابی اسلام» طرح ریزی شد ومجدداً مطالعات حجیمی درباره تاریخ اسلام، درباره محتوای ایدئولوژیك مبارزات گذشته‏و مخصوصاً مبارزاتی كه تحت عنوان ایدئولوژی اسلام (تشیع ...) توجیه می‏شوند (مبارزات‏تشیع علویان، سربداران، نهضت مشروطه، جنگل و... كه همه جا مذهب ظاهراً نقش قابل اهمیتی داشت) و همچنین بررسی‏درباره معنای آیات قرآن و درك مفاهیم دینامیك آن، تدوین تفاسیر و كار شدید روی نهج‏البلاغه و سایر متون معتبر اسلامی دردستور قرار گرفت. در كنار این مطالعات، البته آموزش برخی از متون ماركسیستی نیز در دستور بود و از این نظر كه مقدمتاً معتقدبودیم اسلام نه تنها با دست آوردهای علمی و تجربی بشر مبانیتی ندارد بلكه آنگاه اسلام حقیقی و انقلابی فهمیده می‏شود كه به‏دانش زمان و در این زمینه به دانش شناخت و تغییر اجتماع (ماركسیسم ـ لنینیسم) مسلح باشیم. حاصل این برنامه‏ها كه بیش ازیك سال كار عمده گروه مصروف آن شد، یك دوره كتب و مقالات ایدئولوژیك بود كه به طور اساسی در سه قسمت «كتاب‏شناخت»، «جزوه تكامل» و «راه انبیاء» مشخص می‏شد. در كتاب «شناخت» از اصول شناسایی دینامیك و روش تحلیل رئالیستی‏قضایا بحث می‏شد. جزوه تكامل درباره قانون تكامل و انطباق آن با نظرات اصیل مذهبی و همچنین خصوصیات ویژه انسان‏صحبت می‏كرد ؛ و «راه انبیاء» می‏خواست ثابت كند كه راه بشر (یعنی علم و حتی فلسفه علمی!) نه تنها تضادی با راه انبیاء ومضمون و محتوای رسالت و عقاید آن‏ها ندارد و نه تنها راه پر پیچ و خم شناخت و معرفت بشری از راه انبیاء دور نمی‏شود، بلكه‏بشر، در سر انجام كوشش‏های خود بالاخره در نقطه بسیار والایی با راه انبیاء تلاقی خواهد كرد و بر آن منطبق خواهد شد.
نویسنده بیانیه می‏افزاید: «ماركسیسم از نظر ما (در آن موقع) دارای دو قسمت بود. یك‏قسمت پایه فلسفی آن كه بر اساس ماتریالیسم قرار داشت و قسمت دیگرش تجربیات‏سیاسی، اجتماعی و عملی آن كه ما آن را حاصل شركت در یك پروسه طولانی مبارزه‏توده‏ها و رهبری مبارزات طبقاتی در یك صد سال اخیر می‏دانسیتم. بدین ترتیب ماناآگاهانه، ماركسیسم را تكه پاره می‏كردیم و تصور می‏كردیم كه پذیرش و درك مفاهیم‏سیاسیـاجتماعیـتجربی ماركسیسم و همچنین قبول و درك دیالكتیك به عنوان اسلوب‏شناخت علمی، بدون اعتقاد عمیق به مبانی ماتریالیسم امكان‏پذیر است».
در ادامه از تنافی میان ایمان و اعتقاد به وحی از یك طرف و پذیرش تحول علمی جامعه‏بر اساس نگاه به ابزار و مناسبات تولید از سوی دیگر، بر تضاد میان درك علمی و ایمانِ وحی‏تكیه كرده و ماركسیسم را به عنوان فلسفه علمی، دقیقا مساوق علم تجربی گرفته است. پس‏از آن با تبختر، به جای تضاد دین با ماركسیسم، تضاد دین و علم را مطرح كرده و می‏نویسد:
«جالب توجه در اینجا بود كه ما برای اینكه درك علمی تاریخ را با نقش انبیاء تلفیق كنیم‏و عدم تناقض این دو را بپوشانیم و یا به بیان دیگر برای این كه درك علمی تاریخ را از دل‏مذهب بیرون بیاوریم، مجبور بودیم ماركسیسم را به عنوان عصایی در دست مذهب قراردهیم، لنگی‏ها و نارسایی‏های آن را جابجا با تعبیرات و تفسیرات ماركسیستی، منتها درپوشش و قالب آیات و احكام جبران كنیم! و آن وقت نتیجه بگیریم كه ایدئولوژی و تفكری‏كه محصول شرایط تاریخی، اجتماعی و اقتصادی هزار و سیصد سال قبل است، می‏تواندمسایل مبارزاتی امروز را پاسخگو باشد! در حقیقت ما هیچ گاه نمی‏توانستیم و بالاخره هم‏نتوانستیم به چنین نتیجه‏ای دست یابیم. تحولات اجتماعی و پیشرفت‏های علمی آن قدر ازنظرات اجتماعی و فلسفه ایده‏آلیستی مذهب فاصله گرفته بود، و مذهب آن‏قدر استعدادهماهنگی خود را با شرایط انقلابی روز (چه از نظر اجتماعی و چه از نظر علمی) از دست‏داده بود كه علی رغم تمام كوشش‏های واقعاً بی‏وقفه ما در امر احیاء و نوسازی نظرات‏مذهب، باز هم فرسنگ‏ها از قدرت تبیین مسایل و نظرات تثبیت شده علمی و اجتماعی روزعقب می‏ماند. این فاصله و شتاب تحولات و پیشرفت‏های اجتماعیـسیاسیـاقتصادی‏نسبت به هسته متوقف اندیشه مذهبی چنان فزاینده بود كه كوشش‏های نوجویانه ما، به دلیل‏عدم آمادگی هسته درونی اندیشه مذهبی، همواره عقیم می‏ماند.»
پروسه دائماً تكراری اما بی نتیجه احیای اندیشه مذهبی در جامعه از سید جمال الدین‏اسدآبادی گرفته تا متجددین بسیار جدیدتر مذهبی از قبیل دكتر علی شریعتی، نمونه بسیار بارز دیگری است از بی‏استعدادی و ناتوانی ذاتی این اندیشه؛ اندیشه‏ای كه به دلیل كهنگی تاریخی‏اش، هیچ استنباط نو و مترقیانه‏ای از آن چند هر چند كه آغشته به‏جدیدترین نوع تعبیرات علمی و حاوی آخرین ابتكارات هنرمندانه در زمینه تلفیق اجباراً صوری آن با علم باشد، باز هم لحظه‏ای‏بیشتر عمر نمی‏كند. بدین قرار، اندیشه مذهبی، مانند قبای قدیمی اما زربفتی بود مملو از صنایع مستظرفه و هنرهای شگفت‏ابداعی‏ای كه مرور ایام تمام نسوج و تار و پودهای آن را پوشانده و فقط هیأت ظاهری‏ای از آن به جای مانده است. اینچنین اثربدیعی از اندیشه و عمل مردمانی در قرن‏ها پیش، همچون دیگر آثار بدیع هنری، فكری، ادبی و اخلاقی مردمان در قرون گذشته،تنها می‏توانست موضوع مناسبی برای كاوش‏های محققانه تاریخ‏نویسان و اسطوره‏شناسان ... فراهم آورد. در حالی كه ما در صددبودیم نسوج پوسیده آن را ترمیم كنیم، پودهای متلاشی شده آن را به تارهای خاك شده آن گره بزنیم و در كالبد بی‏جان آن روحی‏تازه بدمیم. نتیجه معلوم بود، در مقابل هر ترمیم و گرهی ده‏ها گسیختگی و پاره‏گی دیگر ظاهر می‏شد؛ هنوز به یكی نپرداخته درصد جای دیگر رخنه به وجود می‏آمد ... به عنوان مثال نتایج منفی و ضد علمی قبول مسأله وحی تنها این نبود كه مجبور شده‏بودیم به قبول یك پدیده مرموز، ناشناختنی، به طور عاطفی و بدون هیچ گونه استدلال علمی تن بدهیم، بلكه از آن مهمتر، اثرسوء و ضد انقلابی (آن بود) كه چنین اعتقاداتی بلافاصله در مبارزه انقلابی روزمره ما باقی می‏گذاشت، قابل توجه‏تر بود. یك‏نمونه بارز آن نگرش بسیار منفی و رقّت‏انگیز مذهب است نسبت به توده‏های تحت ستم و زحمت‏كش. این جزوه میان اعضاءسازمان توزیع و قرار بر آن شد تا آن را مطالعه كنند و دیدگاه‏های خود را در باره آن بیان كنند.(89) به دنبال آن، درصد بالایی ازنیروهای سازمان اعلام تغییر موضع كرده و ماركسیست شدند.

نامه مجتبی طالقانی به پدرش
به عكس آیت الله طالقانی كه در برابر ارتداد ایستاد و حتی از تهدید بهرام آرام و وحید افراخته كه به وی گفتند اگر صدایش دربیاید اورا خواهند كشت و گردن رژیم خواهند گذاشت،(90) فرزند ایشان، یعنی مجتبی ماركسیست شد و ضمن نامه تندی به پدرش ـ كه‏متن آن در نشریه مجاهد سال 55 و بعدا به صورت مستقل به چاپ رسید ـ این‏گونه تغییر موضع خود را شرح داد. پیش از درج‏بخشی از نامه او لازم است اشاره كنیم كه مجتبی پس از انقلاب عضو سازمان پیكار در راه آزادی طبقه كارگر بود و وقتی در اواخرفروردین 58 توسط كمیته ـ و به دستور محمد غرضی ـ دستگیر شد، آیت الله طالقانی به عنوان اعتراض دفاتر خود را تعطیل‏كرد!(91) و اینك بخش‏هایی از آن نامه:
پدر عزیز! امیدوارم كه خوب و سالم باشید. حدود دو سال است كه با هم تماسی‏نداشته‏ایم و طبیعتا چندان از وضع یكدیگر خبری نداریم.... شما هم حتما در این مورد كه‏بالاخره كار من به كجا رسیده و در چه شرایطی به سر می‏برم، ابهامات زیادی دارید. در اینجا... سعی من این است كه ذهن آموزگار و همرزمی را كه مدت‏ها با یكدیگر در یك سنگرعلیه امپریالیسم و ارتجاع مبارزه كرده‏ایم، نسبت به پروسه حركت و وضع مبارزاتی‏ام روشن‏كنم... جریاناتی كه در سازمان پیش آمده یعنی تحولات ایدئولوژیك ما، بازتاب وسیعی درجامعه داشته كه حتما شما هم در جریان آن بوده‏اید.... از موقعی كه در خانواده، خودم راشناختم، به علت تهاجم همه جانبه رژیم علیه ما، خود به خود رژیم را دشمن اصلی و خونی‏خود می‏دیدم و از همان زمان مبارزه را در اشكال مختلف آن شروع كردم.
ابتدا این مبارزه به علت اینكه در محیطی مذهبی مثل مدرسه علوی قرار داشتم، در قالب‏مذهب انجام می‏شد. یعنی در آن زمان من حقیقتا «باین مذهب مبارز» مذهبی كه قیام‏های‏توده‏ای متعددی تحت لوای آن صورت گرفته بود، مذهبی كه با مصلحین و انقلابیونی چون‏محمد، علی و حسین بن علی مشخص می‏شد، شدیدا معتقد بودم و در حقیقت من به این‏ مذهب به عنوان انعكاس خواست‏های زحمت‏كشان و رنجبران در مقابل زورگویان واستثمارگران می‏نگریستم. به این ترتیب به مذهب، در محدوده دفاعیات مجاهدین،«شناخت» و «راه انبیاء» اعتقاد داشتم و طبعا به حواشی و جزئیات آن بها نمی‏دادم، خصوصاكه در محیط «علوی» برخورد قشری آنها با مذهب، خود به خود باعث دور شدن من از این‏سری اعمال و عبادات كه چندان به كار من نمی‏خورد، می‏شد. همین طور تبلیغات شدید ضدكمونیستی آنها وقتی با ترویج این مسایل قشری هم‏جهت می‏شد، مسلما تأثیر وارونه‏ای‏روی من می‏گذاشت؛ در حالی كه همچنان به عناصر مبارزه‏جوی اسلام پای‏بند و معتقدبودم، خصوصا وقتی مسایل ظاهرا جدیدی از اسلام به وسیله شریعتی و امثال او مطرح‏می‏شد، (یعنی ادامه همان تلاشی كه سالها به وسیله مهندس بازرگان انجام شده بود) بلافاصله به سوی آن كشیده می‏شد؛ ولی بعد از هیجانات اولیه‏ای كه در برخورد با این قبیل‏مسایل جدید معمولا به آدم دست‏می‏دهد، چون دیدم این نیز نمی‏تواند واقعا به من راهی‏نشان دهد و مسایل مبارزه را روشن كند و درنتیجه نمی‏تواند دردی را دوا كند، آن ذوق‏واشتیاق اولیه از بین رفت...
به این ترتیب بود كه من توانستم با چهره‏های مختلفی از مذهب از نزدیك برخورد كرده‏و تا حدی كه می‏توانستم آنها را بشناسم؛ در حالی كه هنوز به دست آورد عملی‏ای كه‏گره‏گشای حقیقی شیوه‏های مختلف مبارزه باشد، نرسیده بودم. همگام با این جریانات‏جسته گریخته با ماركسیسم آشنا می‏شدم… مهم‏ترین نتیجه این آشنایی مقدماتی این بود كه‏آن خوف و هراسی كه از تمام جهات نسبت به ماركسیسم به من تلقین شده بود، نه تنها از بین رفت، بلكه حتی به سمت آن گرایشاتی نیز پیدا كردم. در این شرایط، آغاز جنبش‏مسلحانه و ظهور سازمان، باعث بوجود آمدن نقطه عطفی در جریان فكری افرادی مانندمن‏می‏شد.
پیدایش سازمان با آن ایدئولوژی خاص، طبیعتا مرا به سوی خود می‏كشاند؛ زیرا این‏ایدئولوژی، هم قسمت‏هایی از ماركسیسم و هم مذهب انقلابی را توأما ترویج می‏كرد و این كاملابرای من ایده‏آل بود. لذا این ایدئولوژی بلافاصله برای من به صورت اصلی قبول شده‏درآمد. مخصوصا وقتی می‏دیدیم كه انقلابیونی با عمل انقلابی خود صداقت و پای‏بندیشان‏را به این اصول ثابت كرده‏اند و در عین حال توانسته‏اند این تناقض را به صورتی حل كنند،بر موضع خودم استوارتر شده و اطمینان بیشتری پیدا می‏كردم، و لذا اگر تناقض و تضادی‏هم می‏دیدم كه برایم لاینحل بود، آن را به گردن كم‏اطلاعی خود از ماركسیسم و اسلام‏می‏انداختم و در نتیجه از كنار آنها خیلی با احتیاط رد می‏شدم. به طور مثال نظرات من در آن‏موقع‏راجع به اسلام و ماركسیسم این بود كه مثلا جامعه توحیدی بی‏طبقه... تعمیم‏همان‏جامعه كمونیستی است و یا اگر قبول داریم مذهب روبناست، پس هرگاه زیربنا تغییر یابد،این روبنا هم تغییر خواهد كرد؛ حال اگر اسلام در خدمت آن زیربنای جدید باشد، خوب نه‏تنها به حیات خود ادامه می‏دهد، بلكه ارتقاء نیز پیدامی‏كند....
هنگام ورود من به سازمان، جریان مبارزه ایدئولوژیك سراسری در داخل سازمان شروع‏شده و در حال توسعه بود. این جریان مبارزه ایدئولوژیك بر عكس شایعات فرصت طلبان،مبارزه‏ای بین ماركسیست‏ها و مذهبی‏ها نبود، بلكه این ناشی از جهت‏گیری صحیحی بود كه‏ سازمان به سوی منافع زحمتكش‏ترین طبقات خلق نموده و در نتیجه می‏خواست صادقانه‏ نواقصش را حل كند. به علت ظهور یك سری نارسایی‏ها و اشكالاتی كه در جریان پراتیك‏ روز سازمان بروز كرده بود، این بسیج سراسری برخوردی بود با این نارسایی‏ها وخصلت‏های ناشی از وابستگی‏های گوناگون طبقاتی. این وابستگی‏ها با این كه زمینه‏اش ازبین رفته بود، ولی هنوز به صورت‏های گوناگون ریشه‏هایش باقی بود. از جمله، این موج به‏ ما هم رسید و با خصلت‏هایی كه مانع می‏شد، تمام نیروها در خدمت جنبش درآید، یك‏ مبارزه آشتی‏ناپذیر و همه جانبه شروع گردید....
این حركت دائما اوج می‏گرفت و بی‏مهابا سدهایی را كه مانع از توسعه آن می‏شدند،پشت سر می‏گذارد و به این ترتیب بود كه غیر از مسایل تشكیلاتی، سیاسی، بطور كلی‏ایدئولوژی و خاصا مذهب را نیز در بر گرفت، یعنی چیزی كه تا به حال به صورت اصل‏ ثابت و لایتغیر قبول شده بود، در حالی كه فی‏الواقع دیگر نقش گذشته‏اش را از دست داده‏بود و برای پیشتاز به عنوان یك ایدئولوژی، تبدیل به عاملی اضافی و زاید شده بود و عملابه انزوا افتاده بود. ولی علت اصلی این انزوا چه بود؟ چه چیز بود كه باعث می‏شد مذهب‏روز به روز نقشش كاهش یابد؟ چیزی كه در این شرایط مطرح بود، این بود كه چگونه‏مسایل جنبش را حل كرده، موانع آن را از بین برده و روز به روز توسعه‏اش بدهیم. ولیكن‏مذهب به هیچ وجه و واقعا به هیچ وجه نمی‏توانست كوچك‏ترین مشكل سیاسی استراتژیك وایدئولوژیكی ما را حل كند، بلكه بواسطه نقطه‏نظرهای ایده‏آلیستی آن، شدیدا استنباطات ما رااز پراتیك مبارزاتی خودمان، از واقعیاتی كه در جهان جاریست و از تاریخ مبارزات خلق‏هابه انحراف می‏كشاند....
مسأله اصلی، حل مشكل جنبش و از بین بردن موانعی است كه در مقابل آن قرار دارد واین چیزی است كه تنها با برخورد صادقانه با جهان و قوانین تحوّل جامعه و تاریخ و... به‏دست می‏آید؛ یعنی همان چیزی كه ماركسیسم كشف كرده است... به این ترتیب با تصفیه‏اندیشه‏ها از آلایش‏ها و ناخالصی‏های مختلف بود كه وارد یك دوره كیفی گردیدیم و تنها درچنین محیطی بود كه می‏توانستیم به مسایل جدید و تئوری‏های نوینی كه بتواند جوابگوی‏جنبش ما باشد دست یابیم و این دست آوردها تنها ناشی از جهت‏گیری صحیح و خطدرست سازمان بوده است. این بود مختصری از پروسه حركات من و سازمان تا آنجا كه من‏توانسته‏ام درك كنم. ...
پدر! در پایان این نامه آرزو می‏كنم كه همچون تو استوار در مقابل دشمنان خلق‏ها تاآخرین نفس بایستم و همواره مقاومت تو را سرمشق خود قرار دهم... فرزند تو مجتبی/ 29اسفند، سالگرد ملی شدن نفت. این نامه نشان می‏دهد، برخلاف تحلیلی كه بنا دارد نشان‏دهد عده‏ای ماركسیست درون سازمان آمده و آن را منهدم كرده‏اند، در واقع اینان عده‏ای بچه‏مسلمان بودند كه گرفتار ضعف فكری بوده و پس از مطالعه ماركسیسم از یك سو و قطع‏ارتباط با روحانیت از سوی دیگر، به دامن ماركسیسم درغلتیدند.

فراگیری ماركسیسم وتصفیه خونین
برخی از كسانی كه ماركسیست شدند عبارتند از: جلیل احمدیان، مرتضی (حسین) آلادپوش (عضو بعدی گروه پیكار و كاندیدای‏این گروه برای مجلس اول)، بهمن بازرگانی ، محمود اسماعیل خانی، ابراهیم جواهری، ابراهیم خامنه‏ای، محمد خوانساری،مهدی خسروشاهی، حسین قاضی، حسن راهی، محمد رحمانی، كاظم شفیعیها، علیرضا تشیّد، علی‏رضا زمردیان. برخی از این‏افراد از سال 50 به بعد ماركسیست بودند.(92)
اطلاعات بیشتر در باره مرتدین سازمان، در نشریه پیكار بعد از انقلاب آمده است. از آن‏جمله‏اند: سیمین حریری و محمدرضا آخوندی (پیكار ش 14 28 آبان 58) هاشم وثیق‏پور، حسن سبحان اللهی، صادق فردتقوی، (مرتضی) ابراهیم داور، حوریه محسنیان، فاطمه تفتكچی، احمد صادق قهاره، اكرم صادقپور، محمد حاج شفیعها (پیكار34 با تصاویر آن‏ها). قجر عضدانلو، بهرام آرام (پیكار 36، ص 20). بهرام آرام نقش رهبری داشته و در تغییر ایدئدلوژی سازمان‏نقش اساسی بازی كرد؛ بنگرید: پیكار 34، ص 9: وی در 25 آبان 55 در خیابان شیوا توسط ساواك كشته شد. (در همان شماره‏ اسنادی برای كمونیست بودن فاطمه تفتكچی آورده شده است). لیلا زمردیان (همسر شریف واقفی و لو دهنده او به شهرام و آرام)كه وقتی در 14 دی ماه 55 در حالی كه از كارخانه بر می‏گشت، (به كارخانه فرستاده شده بود تا روحیات خرده‏بورژوازی‏اش از بین برود و جزو طبقه كارگر شود!)توسط چند نفر ترور شد! (پیكار 36، ص 22: مدعی است كه ساواك او راكشته). به نظر می‏رسد خود مرتدین سازمان او را كشتند. شاهد آن كه به گفته تقی شهرام ـ كیهان 24 تیر ماه 59، ص 2 ـ لیلازمردیان بعدها طی نامه‏ای به سازمان نوشت كه من خیانتكار هستم، مرا اعدام كنید. غلامحسین صاحب اختیاری (پیكار ش 60،ص 8).
گفتنی است كه برخی از این افراد، پیش از علنی شدن ماجرای ارتداد، ماركسیست شده‏بودند كه یكی از آنها بهمن بازرگانی بود كه در ماركسیست كردن عده‏ای دیگر نیز مؤثر بود.(93)
افرادی كه در برابر این تغییر ایستادند، در صورت مقاومت تند، از سر راه برداشته شده واگر با ملایمت برخورد می‏كردند، به نوعی از سازمان كنار گذاشته می‏شدند. در مقدمه‏اطلاعیه تغییر مواضع در باره این افراد آمده است: «سخت‏سران، اصلاح ناپذیران وكج‏اندیشانی كه بر مواضع نادرست و انحرافی خود اصرار می‏ورزیدند و علیرغم همه‏شرایط مساعد آموزشی، به دلیل چسبیدن به منافع فردی و اندیشه و عملی كه این منافع راتوجیه می‏كرد، حاضر به رفع نقایص و عیوب خود نبودند (یعنی حاضر نشدند ماركسیست‏ شوند) قاطعانه از عضویت سازمان كنار گذاشته شدند.» و در ادامه آمده است: «مجموعاً درتمام طول 2 سال «مبارزه ایدئولوژیك» قریب 50 درصد از كادرها مورد تصفیه قرار گرفته وبسیاری از كادرها از مواضع مسؤول تا كسب صلاحیت‏های لازمه كنار گذارده شدند.» گفتنی‏است كه تصفیه آنان به معنای برداشتن پوشش حفاظتی از آنان در برابر پلیس بود؛ زیرا اغلب‏این افراد لو رفته بودند و تنها در خانه تیمی می‏توانستند زندگی كنند.
این زمان، به دلیل عدم تقیّد به مبانی مذهبی، فساد اخلاقی گسترده‏ای در سازمان پدیدآمده بود؛ به طوری كه صدها گزارش در بازجویی‏ها و غیر آن راجع به این مسأله آمده است.این مسایل از طریق برخی از عناصر تصفیه شده، به گوش مذهبی‏ها و متدیّنین می‏رسیدوآنان را بیش از پیش نسبت به سازمان بدبین كرد.(94)
احمدِ احمد، كه زمانی عضو حزب ملل اسلامی بوده، دستگیر و زندانی شده بود، پس از آزادی در تأسیس سازمان حزب الله شركت‏كرد. این گروه كه به سال 48 از برخی از افراد آزاد شده از حزب ملل تأسیس شده بود، به تدریج با افرادی از مجاهدین برخوردكرده و زمینه جذب آنان به سازمان فراهم شد.(95) این جذب در سال 52 یعنی زمانی صورت گرفت كه سازمان در عین توسعه كمی،در سطح رهبری به بحران رسیده و به تدریج عناصر فرصت طلب و كمونیست در رأس آن قرار گرفتند. دو نفر از مؤسسان حزب‏الله، یكی محمد مفیدی و دیگری علی رضا سپاسی بود كه فرد اخیر در جریان ارتداد ماركسیست شد و در مركزیت پیكار قرارگرفت. زمان پیوستن حزب الله به مجاهدین، درست در سرآغاز بحران ایدئولوژیك در سازمان بود. احمد احمد از ترور دومستشار خارجی به دست وحید افراخته و محسن خاموشی در سال 53 یاد كرده است. در اطلاعیه‏ای كه سازمان به این مناسبت‏صادر كرد آیه قرآن كه بر بالای آرم سازمان بود، حذف شده بود. این مسأله تردید احمد احمد را برانگیخت؛ اما رهبری سازمان بافریب‏كاری، او را قانع كرده، به وی توضیح داد كه نمی‏خواستیم با پخش اعلامیه در سفارتخانه‏های خارجی، آیه قرآن زیر دست‏و پای اعضای سفارت خانه‏ها بیفتد! وقتی احمد احمد در زندان از تقی شهرام می‏پرسد: سرنوشت بچه‏های مسلمان دیگر چه‏می‏شود؛ او می‏گوید: همه تغییر ایدئولوژی را پذیرفته‏اند. چند نفری مثل تو مانده‏اند كه به آن‏ها اجازه می‏دهیم تا اعتقادات مذهبی‏خود را حفظ كنند آن هم به صورت فردی. ولی باید در مبارزه در كنار ما باشند.(96) احمد با اشاره به فعالیت تقی شهرام برای‏نگارش بیانیه تغییر مواضع می‏نویسد كه آن زمان شهرام در مغازه‏ای در یك پاساژ مشغول فعالیت بود. در همان حال با یكی ازاعضای زن سازمان روابط جنسی داشت و رفت و آمدهای مشكوك، ظن سرایدار را برانگیخت كه منجر به اعتراض او به شهرام و در نتیجه كتك خوردن و شكایت سرایدار به كلانتری شد. به دنبال آن شهرام از آنجا گریخت و ساواك برای نخستین بار، در همان‏مغازه، بیانیه و برخی از اسناد و مدارك سازمان را به دست آورد. بلافاصله پس از آن، ساواك، مجاهدین (و سپس سایر نیروهای‏مبارز مسلمان) را ماركسیست‏های اسلامی نامید.

ماركسیسم اسلامی
بنا به گفته نجات حسینی، اصل اصطلاح »ماركسیست اسلامی« از آنجایی آغاز شد كه گروه كوچكی به رهبری نادر شایگان ـ كه به‏همین جهت به گروه شایگان شهرت یافت ـ از پیش از سال 52 تصمیم داشتند تا با ایجاد تشكلی، نیروهای مذهبی و چپ را گردهم فراهم آوردند. همراهان وی از جمله حسن رومینا و مصطفی شعاعیان و عده دیگری بودند كه برخی از آنها بعدها در زندان‏مسلمان شدند. این گروه در سال 52 توسط ساواك متلاشی شد و نامبردگان در درگیری با ساواك كشته شدند. (شعاعیان در 20بهمن 54 در خیابان استخر تهران كشته شد.) ساواك در خانه تیمی آنان عكس چه‏گوارا و برخی از جزوات مجاهدین را یافت وبه همین دلیل آنان را ماركسیست اسلامی نامید كه بعدها همین تعبیر نسبت به مجاهدین و تمامی گروه‏های مبارز مسلمان نیزبكار رفت.(97) پس از آن در تبلیغات مطبوعاتی ساواك، به طور معمول اتهام ماركسیست اسلامی نسبت به افراد وابسته به مجاهدین‏به طور خاص، و مبارزان مسلمان به طور عام به كار می‏رفت.(98)
در واقع ساواك از اواخر 51 و اوائل سال 52 اتهام ماركسیست بودن مجاهدین را عنوان‏می‏كرد. این زمان هنوز تحول ایدئولوژیك در سازمان رخ نداده بود و سازمان مجاهدین در52/3/30 اطلاعیه‏ای در باره اتهامات رژیم در باره غیر مسلمان بودن مجاهدین و حمله به‏ماركسیست‏ها صادر كرد.(99) در این اعلامیه، به شدت از اسلام حمایت شده و در عین حال، ازمبارزات كمونیست‏ها نیز ستایش و از تلاش رژیم برای ایجاد اختلاف بین مبارزان سخن به‏میان آمده است. بی‏تردید نسل نخست مجاهدان به رغم داشتن نقاط ضعف فكری در برابرماركسیسم و پذیرش برخی از مبانی آن، به لحاظ تربیتی، مذهبی بودند. در مقدمه «اسنادمنتشره» برخی از جملات بیانه‏ای كه از سوی سازمان در تأكید بر اسلامیت آن منتشر شده،ارائه گشته «اسلام محمد اسلام راستین است. اسلام راستین، اسلام انقلابی است كه با زبونی‏جوامع اسلامی سازگار نیست.... ما آیین نوینی به همراه نیاورده‏ایم. اسلام همیشه مترقی وانقلابی و ضد ستم بوده و خواهد بود». همانجا افزوده شده است: «در حقیقت پس از انتشارهمین بیانیه بود كه ماركسیست‏های لانه كرده در سازمان پیشتاز مسلمین، برنامه خویش راتدوین كرده، در جهت ضربه زدن از درون با انواع نقشه‏های خائنانه در جهت نابوی آنچه كه ‏آریامهر و اربابان آمریكائیش از آن عاجز بودند، با توسل به سبعانه‏ترین و رذیلانه‏ترین‏شیوه‏های به حركت درآمدند.»
گفتنی است كه نگرشی كه گروه شایگان داشتند، حتی در فكر و ذهن كسانی چون خسرو گلسرخی كه رسما كمونیست بودند، وجودداشت. برای مثال، دفاعیه خسرو گلسرخی با این جمله كه به غلط منسوب به امام حسین (ع) شده، آغاز شد: ان الحیاه عقیده و جهاد؛ سخنم را با گفته‏ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‏های خاورمیانه آغاز می‏كنم. من كه یك ماركسیست لنینیست هستم،برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم ... از اسلام سخنم را آغاز كردم. اسلام‏حقیقی در ایران، همیشه دِیْن خود را به جنبش‏های رهایی بخش ایران پرداخته است. سید عبدالله بهبهانی‏ها، شیخ محمدخیابانی‏ها نمودار صادق این جنبش‏ها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‏های آزادی بخش ملی ایران ادامی‏كند. هنگامی كه ماركس می‏گوید در یك جامعه طبقاتی ثروت در یك سو انباشته می‏شود و فقر و گرسنگی و فلاكت در سوئی‏دیگر، در حالی كه مولد ثروت طبقه محروم است، و مولا علی می‏گوید: قصری برپا نمی‏شود مگر آن كه هزاران نفر فقیر گردند،نزدیكی‏های بسیار وجود دارد. چنین است كه می‏توان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیزاز سلمان پارسی‏ها و اباذر غفاری‏ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اكنون ماست كه جان بر كف برای خلق‏های محروم میهن‏در این دادگاه محاكمه می‏شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگان، قشون، حكومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هرچندیزید گوشه‏ای از تاریخ را اشغال كرد، ولی آن چه در تداوم تكرار شد، راه مولا حسین است. بدین گونه است كه در یك جامعه ‏ماركسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یك روبنا قابل توجیه است. و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را تأیید می‏كنیم.(100)
از آنجایی كه ساواك اتهام ماركسیست اسلامی را عنوان می‏كرد، در آغاز، مذهبی‏هاحاضر به پذیرش این قبیل اتهامات نبودند و حتی در مواردی از این كه كسانی از مذهبی‏ها ازبرخی از افكار انقلابی دیگران متأثّر شده باشند، دفاع می‏كردند؛(101) اما به مرور روشن شد كه‏دامنه این تأثیر پذیری بیش از حدّ قابل تصور بوده و در ایدئولوژی مجاهدین، ماركسیسم‏لباس اسلامی پوشیده است.
در آن زمان، كمتر كسی ادعای ساواك را برای تغییر مواضع سازمان مجاهدین می‏پذیرفت، در حالی كه اصل مطلب واقعیت داشت؛زیرا ساواك به اسنادی دست یافته بود كه هنوز در اختیار دیگر مبارزان خارج از سازمان قرار نگرفته بود.(102) حتی جدای از ادعای‏ساواك این امر كه جریان مجاهدین نوعی اسلام ماركسیستی یا ماركسیسم اسلامی است، برای بسیاری روشن بود. همین مسأله‏سبب شد تا بیژن جزنی كتابچه‏ای تحت عنوان اسلام ماركسیستی یا ماركسیسم اسلامی بنویسد و به بررسی منشأ دین و برخورد آن‏با استعمار و غیر آن بنشیند.(103)

مقابله سحابی و بازرگان با التقاط
عزت الله سحابی كه همكاری مستمری با مجاهدین داشت ـ و البته هیچ وقت عضو مجاهدین نبود ـ می‏گوید كه در جریان كارهای‏ایدئولوژیك آنان بوده است. وی می‏افزاید: «از سال 1350 احساس می‏كردم گرایش مجاهدین به طرف ماركسیسم شتاب گرفته‏است. سعی داشتم آنها را روی خط توحیدی نگه دارم.« وی می‏افزاید كه از مجموعه 140 نفر زندانی سیاسی شیراز كه برخی‏عضو و برخی سمپات بودند، تنها سه نفر با نام‏های منصور بازرگان، نبی معظمی و حبیب مكرم دوست مذهبی باقی ماندند كه‏آنها هم بعد از انقلاب كشته شدند.» (104) اكبر براتی نیز كه با مجاهدین ارتباط داشته، از آشنایی خود با محمد اكبری آهنگران یكی ازكادرهای بالای سازمان یاد می‏كند كه پس از انحراف در سازمان از آن جدا شد و بعدها همراه همسرش سرور آلادپوش در خیابان‏شاه (جمهوری اسلامی فعلی) توسط ساواك كشته شد.(105) تاریخ این رخداد ششم مهر 55 است. عده‏ای از كسانی كه نه با خط چپ‏ساختند و نه تمایل به گروه باقی مانده در زندان داشتند، گرایش مجاهدین راستین را تشكیل دادند. حاصل كار این گروه آن بود كه‏در شهریور سال 57 كتابی با نام دینِ اركان طبیعت و تحت عنوان بازنگرشی اساسی به اسلام، به عنوان دفتر اول در 286 صفحه‏رقعی به چاپ رساندند. این كتاب كه به مباحث شناخت‏شناسی و جهان‏شناسی دینی پرداخته بود، با جهت‏گیری ضد التقاطی وهمزمان با تأكید بر التقاط مجاهدین، خود نوعی اسلام‏شناسی به سبك مهندس بازرگان را مبنای كار خود قرار داده بود. متأسفانه‏تاكنون بر نویسنده روشن نشده است كه مؤلف این اثر كیست؟(106) شگفت آن است كه نیروهای مذهبی پیرو امام در مهر 57 ازمجاهدین راستین به عنوان مجاهدین راستین ریایی یاد كرده‏اند.(107) همچنین در گزارشی كه از ساواك در همین سال برجای مانده‏آمده است كه كسانی از بقایای «حزب الله و جبهه اسلامی خوزستان» گروهی با عنوان «مجاهدین راستین خلق ایران» تشكیل‏دادند كه از مشی گروه مجاهدین خلق پیروی می‏كند. در این گزارش افزوده شده است كه گروه مزبور «به دنبال تغییر موضع‏ایدئولوژیك مجاهدین خلق و پذیرفتن ماركسیسم، معتقدات مذهبی خود را حفظ نموده از هسته گروه اصلی منشعب و باتشكیل شاخه‏ای به نام ارتش انقلابی خلق مسلمان ایران در تهران، قم، كاشان، اصفهان، یزد و شهرهای استان خوزستان به‏فعالیت‏های خرابكارانه و تروریستی مبادرت می‏نمایند».(108) این تحلیل اشاره به شكل‏گیری گروه‏های انقلابی صف و فلاح و...است كه در جای خود به آنها پرداخته‏ایم.

قسمت چهارم

 

 


بازشناسي سازمان مجاهدين خلق (4)- حسن و محبوبه تراژدي يا انحطاط ايدئولوژيك
پژوهشگر: رسول جعفريان


چکيده:
در چهارمين بخش از سلسله مقالات «بازشناسي سازمان مجاهدين خلق» به بررسي وضعيت اين سازمان از زمان تغيير ايدئولوژي تا وقوع انقلاب اسلامي پرداخته مي شود. در اين بخش، سرنوشت كادرهاي ماركسيست شده سازمان، انشعاب‌هاي داخلي، واكنش‌هاي روحانيت و نيروهاي انقلابي به سازمان و كالبدشكافي ماجراي حسن و محبوبه مورد بررسي قرار گرفته است.


مهم‏ترين پرسش آن است كه چرا اين تحول، با اين سادگي در سازمان انجام گرفت؟پيش از اين به اين پرسش پاسخ داديم. در اينجا در يك كلام مي‏توان گفت، شيفتگي‏نيروهاي سازمان نسبت به ماركسيسم، وعلمي تلقي كردن آن، كه ريشه‏اش را درآموزش‏هاي سازمان مشاهده مي‏كنيم، عامل اصلي اين چرخش فكري شگفت‏انگيز بود.مهم‏ترين استدلال آنان به عنوان سازماني كه مبارزه انقلابي را استراتژي اصلي خود قرار داده‏است، اين بود كه ماركسيسم فلسفه راستين طبقه انقلابي است؛ اسلام ايدئولوژي طبقه‏متوسط است، در حالي كه ماركسيسم براي رهايي طبقه كارگر حركت مي‏كند.(109) ماركسيست‏شدن برخي از اين نيروهاي مذهبي، بسيار شگفت و ناباورانه بود. از آن شمار، حسن‏آلادپوش (كشته در 14 شهريور 55) و محبوبه متحدين (كشته شده در در 17 يا 18 بهمن 55 در ميدان دروازه شميران) كه هر دواز خانواده‏هاي متدين تهران بودند و با دكتر شريعتي ارتباط داشتند،(110) هر دو ماركسيست شدند. پس از كشته شدن آنان، شريعتي‏كه از ارتداد آنان بي‏خبر بود، قصه حسن و محبوبه را كه طرحي براي نجات ايران توسط روشنفكر مسلمان - و نه روحاني و مرجع‏تقليد - بود، در قالب اين زوج انقلابي مطرح كرد. وي در آنجا از معلمي سخن گفت كه برخلاف ملاّي ده، از درك و شعور بالايي‏برخوردار بود. اين معلم - كه كسي جز خود شريعتي نبود - علي و زينب را در قالب حسن و محبوبه تصوير مي‏كرد؛ كساني كه‏مي‏توانستند اسلام انقلابي علي (ع) و حسين را محقق سازند.(111) پس از انقلاب اسلامي، ماركسيست شدن محبوبه متحدين آشكارشد و مدارسي كه در روزهاي نخست انقلاب به نام وي نامگذاري شده بود، به سرعت تغيير نام دارد. سازمان مجاهدين نيز براي‏مدتي از نام حسن و محبوبه بهره‏برداري سياسي مي‏كرد، با اعتراض سخت سازمان پيكار روبرو شد، و پس از آن كه دريافت‏نمي‏تواند ماركسيست شدن آنان را انكار كند، با جمع آوري تصاوير محبوبه كه آن را در سطح گسترده چاپ كرده بود، عقب‏نشيني كرد.

آن زمان، ابراهيم يزدي نيز در آمريكا، در سخنراني خود كه تحت عنوان «بررسي جنبش‏هاي اسلامي و معرفي چهرهاي ناشناخته‏روحانيت معاصر» چاپ شده (ص 26) از حسن آلادپوش و خواهرش سرور آلادپوش (همسر محمد اكبري آهنگران) ياد كرده‏است. ابراهيم يزدي خود شرحي از برهم خوردن ارتباط نهضت با مجاهدين از پس از سال 54 ارائه كرده و مخالفت نهضت‏آزادي خارج از كشور را با جريان ارتداد گوشزد كرده است.(112)

همچنين در كتاب بذرهاي گلگون زندگي نامه مجاهدين خلق ايران از حسن آلادپوش ومحبوبه متحدين به عنوان مجاهدين راستين - يعني كساني كه در برابر منافقين مقاومت كرده‏اند، ياد شده و احتمال داده شده است‏كه اينان توسط منافقين - يعني مرتدين سازمان - لو رفته باشند.(113) به نظر مي‏رسد حتي براي نويسندگان اين كتاب مانند بسياري ازمجاهديني كه در زندان بودند، امر مشتبه شده است. متحدين و حسن آلادپوش از كساني هستند كه پس از سال 54 هم بامجاهدين همكاري داشته‏اند و بسيار بعيد است كه با داشتن عقيده اسلامي به اين همكاري در سازمان مجاهدين ادامه داده‏باشند. به سخن ديگر، اساسا از سال 54 به اين طرف، آنچه به عنوان سازمان وجود داشت، عبارت از همان تشكيلات تحت‏رهبري‏تقي شهرام بود كه در سال 55 نيز توسط خودشان از يك سو و ساواك از سوي ديگر، نابود شد.

حسين روحاني نوشته است كه پس از كشته شدن حسن آلادپوش در شهريور 55، محبوبه مدتي ارتباطش با سازمان قطع مي‏شود و بعد از وصل به سازمان در كارهاي ارتباطي انجام وظيفه مي‏كند. در پاييز 55 به همراه سعيد (تقي شهرام) به مشهد مي‏رود و مدتي‏بعد با وي ازدواج مي‏كند. وي در حالي كه مسؤول ارتباطات سعيد (شهرام) بوده در 11 بهمن 55 در درگيري با گشتي‏هاي ساواك‏در دروازه شميران تهران كشته مي‏شود. (از پرونده روحاني موجود در مركز اسناد انقلاب اسلامي).

بهجت مهرآبادي نيز مدتي در مشهد هم خانه محبوبه و شهرام بوده و از مسؤوليت محبوبه در انجام كارهاي ارتباطي شهرام سخن‏مي‏گويد! وي مي‏افزايد: محبوبه ماركسيست شده و بي‏حجاب بود ... روزي هم كه ضربه خورد بي‏چادر بود... در مورد حسن (آلادپوش) هم تا آنجا كه اطلاع دارم ماركسيست شده بود. قبل از كشته شدن محبوبه صحبت‏هايي بين محبوبه و تقي (شهرام)‌ بود كه قرار بود محبوبه چيزي بنويسد. بعد از شهادتش مطلع شدم كه قرار بوده در مورد ماركسيست شدن شوهرش (حسن‏آلادپوش) چيزي بنويسد كه قبل از اين كار به شهادت مي‏رسد ... (شايد ترديدي در ماركسيست شدن حسن آلادپوش بوده‏است) در واقع در آن دوره كسي در تشكيلات، مذهبي نبود. مذهبي‏هايي كه حاضر بودند با سازمان همكاري كنند و يا حتي بعداقبول كرده بودند در درون تشكيلات كار كنند، به اسم هسته معروف بودند كه نبوي نوري در رأسشان بود.(114)

گفتني است كه سازمان مجاهدين پس از پيروزي انقلاب اسلامي عكس‏هاي محبوبه‏متحدين را منتشر مي‏كرد؛ اما اندكي بعد متوجه قضيه شده و به از بين بردن آن عكس‏ها و نيز عكس صديقه رضايي(115) كه او هم‏ماركسيست شده بود، پرداخت. آقاي سيد احمد هاشمي‏نژاد كه خود در فاصله سال‏هاي 1351 تا 1357 در زندان بوده و پس ازآزادي تا سال 58 روابط نزديكي با مجاهدين داشت، در مصاحبه‏اي كه مهرماه 1358 به صورت يك جزوه منتشر شده مي‏گويد:در مورد ماركسيست بودن عده‏اي از كادر اوليه كه شايد اولين بار نامشان را افشا مي‏كنم بايد بگويم پس از پيروزي انقلاب و بسطارتباطات افراد و گروه‏ها ماهيت آن‏ها (ماركسيست شده‏ها) هم حتي براي بسياري از اعضاي خود سازمان هم رو شد. از جمله‏آن ماركسيست‏ها، نام صديقه رضايي و محبوبه متحدين را مي‏توانم با اطمينان ذكر كنم. اگر دقت كنيد در عكس‏هايي كه منتشرشده (عكسِ) خواهرِ رضايي‏ها را با برادرانش با هم منتشر مي‏كردند ولي بعد عكس‏ها را جمع كرده از بين بردند. و خود من درمشهد در جنبش ملي مجاهدين مشهد، ناظر آتش زدن عكس صديقه رضايي و محبوبه متحدين بودم تا غير مستقيم اين‏ها را ازصحنه خارج كنند تا مردم متوجه قضيه نشوند.(116) در باره ماركسيست شده حسن آلادپوش و محبوبه متحدين و شماري ديگر ازمجاهدين در منابع ديگري هم سخن گفته شده است.(117) همچنين در اطلاعيه شماره 21 سازمان مجاهدين كه ضمن آن فعاليت‏سازمان از 54 تا 57 گزارش شده و نام 25 نفر از كشته شدگان سازمان اعم از تيرباران، كشته شده در حال مأموريت يا درگيري و ياحتي كشته شده توسط اپورتونيست‏ها آمده، نامي از حسن آلادپوش و محبوبه متحدين ديده نمي‏شود.(118) اين بدان معناست كه‏سازمان آنها را از خود نمي‏دانسته است.

اما اطلاعاتي كه در باره ماركسيست شدن اين دو نفر در نشريه «پيكار» از مرتدين سازمان‏مجاهدين آمده، بسيار فراوان است. در شماره 12 نشريه پيكار تصوير حسن آلادپوش دركنار محبوبه افراز (در لندن خودكشي كرد) و رفعت افراز (در ظفار مرد!) آمده و در همان شماره (ص 3) از اقدام سازمان‏مجاهدين (گروه رجوي) در چاپ تصوير آلادپوش و محبوبه متحدين با آرم سازمان مجاهدين به عنوان كار مذهبي انتقاد شده‏است. در ص 6 همان نشريه طرح روي صفحه نخست نشريه قيام كارگر (ارگان كارگري بخش منشعب از سازمان، تهيه شده درارديبهشت 55 ) كار مشترك اين زن و شوهر (حسن و محبوبه) عنوان شده است. همچنين در پيكار ش 36 (ص 22) از كار سازمان‏مجاهدين در چاپ عكس‏هاي حسن و محبوبه انتقاد كرده ؛ و اين كه نشريه امت هم كوشش كرده است تا حسن را مسلمان نشان‏دهد. در پيكار ش 43 ص 7 و 18 بازهم يادداشتي در گراميداشت خاطره حسن و محبوبه كه در بخش انتشارات شاخه‏ماركسيست لنينيست سازمان مجاهدين در سال 55 كار مي‏كردند، آمده است. اساسا پيوستن حسن به سازمان در سال 53 بوده‏است؛ يعني درست در بحبوحه نقد تفكر اسلامي يا به قول آن‏ها ايده‏آليستي.

در اين ميان، از همه تأسف‏بارتر نشر مجدد كتاب قصه حسن و محبوبه توسط بنيادفرهنگي دكتر شريعتي در سال 1380 است كه نشان مي‏دهد ناشران از اين واقعيات بي‏خبرند- و البته بسيار بعيد است - و چه بسا در پي درآمد بيشتر از آثار آن مرحوم هستند. ايمان دكترآن اندازه بود كه اگر مي‏دانست اين دو نفر ماركسيست شده‏اند، چنين متني را ننويسد.


مقاومت محتاطانه در برابر ارتداد
در برابر جريان ارتداد، مقاومت‏هايي صورت گرفت؛ چنان كه مرتدين هم نشرياتي در دفاع‏از مواضع خويش منتشر كردند. در اين ميان، شماري از عناصر بازمانده سازمان در سال1354 - تحت عنوان سازمان دانشجويان مسلمان ايراني در امريكا - جزوه‏اي تحت عنوان گامي فراتر در افشاي منافقين منتشر كرده،ماهيت منافقانه تقي شهرام و دوستان وي را شرح دادند. اين نخستين باري بود كه كلمه منافق به شماري از اعضاي سازمان داده‏شد. همان گروه، زماني هم كه در «كنفدراسيون جهاني» بودند اطلاعيه‏اي با عنوان «نظريه‏اي از سازمان امريكا - كنفدراسيون‏جهاني» در اين باره منتشر كردند. بعد از پيروزي انقلاب، همين كلمه در باره ديگر مجاهدين باقي مانده در زندان كه حركت تقي‏شهرام را نمي‏پذيرفتند، بكار رفت. پيش از انقلاب، ابوالحسن بني‏صدر نيز در جهت تخطئه كودتاگران در سازمان به احتمال درسال 1355 يا 1356 كتابچه‏اي با عنوان منافقان از ديدگاه ما نوشت. وي در اين كتاب، ضمن مباحث مختلفي به نقد مطالب مندرج‏در نشريه مجاهد شماره 5 و نيز به آنچه كه به عنوان بيانيه تغيير مواضع كودتاگران آمده، پرداخته است. بني‏صدر خود در جايي‏مي‏گويد: من در يك سال و چهارماه قبل از اين كه سازمان مجاهدين خلق تجزيه شود و بيانيه صادر كند، در ضمن يك تحليل،پيش بيني كردم و هشدار دادم و آن متن هم موجود است و آن در كتاب زور عليه عقيده قسمت دوم چاپ شده است كه آن را درايران به اسم منافقان از ديدگاه ما مي‏شناسند.(119) سخنراني ديگر بني‏صدر در اين زمينه با عنوان نقدي بر برچسب‏هاي ناچسب به جهت‏طبقاتي اسلام (تهران، نشر توحيد، 1356) چاپ شد. در مقدمه اين اثر توضيح داده شده است كه اين كتاب پاسخ بيانيه ايدئولوژيك‏يا »فحشنامه منافقين« است. كتاب ياد شده توسط انجمن اسلامي دانشجويان امريكا و كانادار به چاپ رسيد.(120) مقاله‏اي نيز باعنوان خيانت و انحراف در ماهنامه پيام مجاهد ش 36 )آذرماه 1354) انتشار يافت. در كتاب اسناد منتشره سازمان مجاهدين خلق‏ايران مدافعات كه به احتمال در سال‏هاي 1356 - 1354 در امريكا چاپ شده، اطلاعيه‏اي از برخي از اعضاي سازمان در افشاي‏جريان اپورتونيست درج شده است )صص 129 - 121 با تاريخ شهريور 54). اين اعلاميه كه در شهريور سال 54 خطاب به‏جرياني كه به صورت علني ارتداد را اعلام كرد نوشته شده و به گونه‏اي تنظيم شده كه گويي حادثه چندان مهمي هم اتفاق نيفتاده‏است: اين مسأله كه برخي از رفقاي ما به دنبال يك سري مطالعات خود به ماركسيسم روي آوردند، يك پديده استثنائي وغيرعادي نيست. سازمان به شهادت سوابق پرافتخار گذشته و اسنادي كه در دست دارد، نشان داده است كه فرقي بين يك انقلابي‏ماركسيست و يا غير ماركسيست، در صورتي كه با اعتقاد به محو هرگونه استثمار صادقانه در راه انقلاب مبارزه كنند، قائل نيست«.نگراني اين اطلاعيه فقط آن است كه اين رفقا مي‏توانستند از اين سازمان جدا شوند و براي خود يك گروه درست كنند!!

كتابچه‏اي هم دو سال پس از ارتداد، يعني در تيرماه 1356 توسط اتحاديه انجمن‏هاي‏اسلامي دانشجويان در اروپا در نقد اين جريان انتشار يافت. در آغاز اين كتاب آمده است: هدف از تحرير اين نوشته آن است كه‏خواننده را در جريان اهميت ضربه‏اي كه به كل جنبش ايران وارد آورده‏اند، قرار دهد. جزوه ياد شده، در ضميمه خود متني را از«روحانيون مبارز حوزه علميه قم»(121) در اين زمينه انتشار داده كه تحليلي از وضعيت تاريخي جنبش اسلامي در سده اخير به ويژه‏جنبش امام خميني است. اين مقدمه، به طور عمده زمينه افشاي جريان ارتداد در سازمان مجاهدين است كه ضمن استناد به‏نوشته‏هاي برخي از گروه‏هاي ماركسيست لنينيست در محكوم كردن اين كودتا اطلاعاتي در باره آن به دست داده است. اين متن‏در خرداد ماه 1356 تهيه شده است. انجمن اسلامي دانشجويان در اروپا در كتابچه ديگري هم كه تحت عنوان بياد حماسه آفرينان‏دوازدهم محرم در سال 1356 چاپ كردند، به روشنگري در باره اين انحراف پرداختند. اينها همه حكايت از وجود نوعي بازتاب‏منفي شديد نسبت به اين حركت در ميان مذهبي‏ها بود.

پس از انقلاب، سازمان مجاهدين خلق به رهبري رجوي كتابچه آموزش و تشريح اطلاعيه تعيين مواضع مجاهدين خلق در برابراپورتونيست‏هاي چپ‏نما و كتاب مفصل‏تر تحليل آموزشي بيانيه اپورتونيست‏هاي چپ نما را منتشر كرد (تهران، 1358). اصل‏اطلاعيه كه حاوي دوازده ماده بود و رجوي آن را منتشر كرد، در اين كتاب تشريح شده است. در آن اطلاعيه (كه متن آن در فرازي‏از تاريخ سازمان مجاهدين خلق ايران، ص 38 - 33 و كتاب تحليل آموزشي بيانه اپورتونيست‏هاي چپ نما، ص 3 - 2 آمده) بر ماهيت‏اسلامي سازمان مجاهدين تأكيد شده، جريان انحراف به عنوان يك كودتاي اپورتونيستي و خيانت معرفي شده، بر عدم روا بودن‏استفاده از آرم سازمان توسط كودتاگران تأكيد و گفته شده است كه «ما بين اين اپورتونيست‏ها و ساير ماركسيت‏ها تفاوت قائليم»و...

مطالبي هم در اين باره در كتاب رهنمودهايي در باره ماهيت سازمان مجاهدين خلق كه آن‏را گروهي از دانشجويان طرفدار روحانيت متعهد در خرداد 58 چاپ كرده‏اند، آمده است.

به هر روي، به جز عده معدودي كه بيرون از زندان باقي مانده بودند، كساني از مجاهدين‏كه در زندان بودند، به رهبري مسعود رجوي كه از اعضاي كادر مركزي بوده و با وساطت برادرش - كه از وكلاي برجسته بوده و بااستفاده از نفوذش در سازمان ملل - از اعدام رهايي يافته بود، در برابر اين بيانيه موضع گرفت و كودتاگران داخل سازمان رااپورتونيست‏هاي چپ نما ناميد. وي در اين باره، يك اطلاعيه و سپس در شرح آن كتابچه‏اي با عنوان آموزش و تشريح اطلاعيه‏تبيين مواضع سازمان مجاهدين خلق در برابر اپورتونيست‏هاي چپ نما منتشر كرد. تعبير به «اپورتونيست» و «چپ نما» از آن روي بودكه مبادا به كمونيست‏هاي واقعي جسارت شود! تعبير ديگري كه آن زمان اين گروه از كودتاگران دادند، تعبير منافقين بود. در برابراين اتهام، شهرام در دادگاه، گروه رجوي را متهم به نفاق مي‏كرد و مي‏گفت آن‏ها در واقع منافقند، چرا كه در باطن ماركسيست‏هستند اما در ظاهر ابراز اسلام مي‏كنند.

گروه پيكار (در راه آزادي طبقه كارگر) نيز جزوه‏اي تحت عنوان تحولات دروني سازمان مجاهدين (54 - 52) انتشار داد كه در عين تأييداين كه «زاده شدن يك جريان ماركسيستي از دل سازمان مجدين خلق ايران، به نظر ما امر اجتناب‏ناپذير به شمار مي‏رفت» نسبت‏به اتفاقي كه در سازمان رخ داد، نظر انتقادي دارد. سازمان پيكار كه خود محصول اين جريان است، در سال 58 با نوشتن اين‏جزوه، به انتقاد از عملكرد گذشته خود كه تقريبا همه گروه‏هاي مذهبي و كمونيست از آن انتقاد كردند، پرداخته است. در اين‏جزوه از شريف واقفي و صمديه لباف به عنوان مجاهدان شهيد ياد شده (و بنگريد: نشريه پيكار، ش 40، ص 16) و از مخفي‏كردن خبر شهادت مجاهد محمد يقيني كه در سال 55 در داخل سازمان كشته شد و كادر رهبري آن را از ديد اعضاء پنهان مي‏كرد،انتقاد شده است (ص 23) اين گروه در مهرماه سال 57 هم اطلاعيه‏اي در انتقاد از خود داده بودند. اين زماني بود كه كتابچه‏اي باعنوان تاريخچه، جريان كودتا و خط مشي كنوني سازمان مجاهدين خلق توسط انتشارات ابوذر در نقد اطلاعيه مهرماه با عنوان«اطلاعيه بخش ماركسيست لنينيست» چاپ شد. گفتني است كه خود ماركسيست‏هاي مخالف رژيم هم اين اقدام كودتاگرانه رامحكوم كردند. پيش از اين اشاره كرديم، در كتابي هم كه تحت عنوان نظريه‏اي از سازمان آمريكا - كنفدراسيون جهاني ارائه شده دردو سمينار منطقه‏اي در شيكاگو و هوستن در آذر 56 به چاپ رسيد، موضع‏گيري تندي عليه بيانيه تغيير مواضع صورت گرفت.سازمان‏هاي جبهه ملي خارج از كشور هم در رد جزوه «مسائل حاد جنبش ما» كه مردتدين از مجاهدين خلق در خارج از كشورچاپ كردند، اعلاميه‏اي منتشر كرد كه به صورت كتابي تحت عنوان مسائل حاد مجاهدين يا »مسائل حاد جنبش ما« به در 86 صفحه‏در ارديبهشت 56 چاپ رسيد. تاريخ نشر اين بيانيه‏ها و كتابچه‏ها نشان مي‏دهد كه در آغاز سال 56 همزمان از همه سو بر ضد اين‏گروه مرتدين موضعگيري شده است.

در اين سو نيروهايي كه به اسم سازمان مجاهدين با آرام سازمان بدون آيه قرآن، در بيرون مانده بودند، پس از آن كه اعلام كردندماركسيست - لنينيست شدند، «در استراتژي سازمان نيز تجديد نظر كرده (در نيمه دوم سال 56) و مبارزه سياسي را جانشين‏استراتژي مسلحانه سازمان نمود. اين گروه از سال 56 به بعد نام خود را به شاخه ماركسيست لنينيست سازمان مجاهدين خلق‏تغيير داد. اين تشكل (كه بيشتر تحت نفوذ حسين روحاني درآمده بود؛ چنان كه خودش از نقشش در باره چگونگي برخورد بارهبري سازمان در آن سال و كنار گذاشتن تقي شهرام در بازجويي‏هايش سخن گفته) پس از آن كه تقي شهرام را وادار به استعفاكرد، خط مشي جديدي براي سازمان تدوين نمود. در صفحات 1 و 2 اطلاعيه بخش ماركسيست - لنينيست سازمان مجاهدين‏خلق ايران آمده است: «اين جريان توده‏اي و انقلابي كه در بهار 56 به تدريج نضج گرفت و تكامل يافت علي رغم مقاومت هايي‏از جانب مركزيت سازمان بخصوص و در درجه اول از سوي عنصر مسلط مركزيت كه توانسته بود طي سالهاي 52 تا 57 هژموني‏ايدئولوژيك، سياسي، تشكيلاتي خود را بر مركزيت سازمان اعمال نمايد و علي رغم تلاش و كوشش اين مركزيت در ادامه‏حاكميت انديشه و عمل غير كمونيستي سكتاريستي و تفرقه افكنانه گذشته، توانست به اتكا بر نيروي اكثريت قاطع مسؤولين وتوده‏هاي سازماني مقاومت آن را درهم شكسته و سرانجام آن را وادار به استعفا نمايد.»(122) اين عبارت اشاره به تقي شهرام بود.گروه ياد شده، در آذرماه سال 57، نام سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر را براي خود انتخاب كرده و پس از پيروزي انقلاب‏اسلامي، به مخالفت‏هاي سياسي و درگيري مسلحانه با دولت موقت و جمهوري اسلامي پرداخت و در حوادث و تشنجات‏كردستان، خوزستان، بلوچستان، گنبد كاووس و ساير نقاط دست در دست ساير گروه‏هاي ماركسيستي نقش عمده‏اي را ايفانمود.»(123)

بيشترين مقاومت در برابر ارتداد رسمي، از سوي چهره‏هاي مذهبي - انقلابي بود كه درزندان بودند و در آنجا فرصت بيشتري براي مطالعه آثار مجاهدين داشتند. در اين ميان‏تشكل گروه مؤتلفه كه از سالها پيش در زندان بودند و تحت نظر روحانيون فعاليت‏مي‏كردند، عامل مهمي براي مقاومت در برابر مجاهدين بود. آن زمان، اين گروه تنها پناهگاه‏بچه‏هاي انقلابي مذهبي بود كه به زندان مي‏آمدند و بدون وجود مؤتلفه بلافاصله به دام‏مجاهدين مي‏افتادند. مؤتلفه‏اي‏ها سخت در برابر منافقين ايستادگي كردند و حتي پناهگاهي‏براي برخي از نيروهاي حزب ملل اسلامي هم بودند.(124) يكي از برجسته‏ترين اين چهره‏هاشهيد مهدي عراقي بود كه از تحولات سازمان مجاهدين، سخت درس عبرت گرفته بود. زماني نزديك به انقلاب كه وي با سامان‏دهي روابط ميان گروه‏هاي مذهبي مشغول بود، در باره برقراري رابطه با جنبش مسلمانان مبارز مخالفت كرد. گزارش ساواك چنين‏است كه وي در اين باره مي‏گويد كه با آنها اختلاف ايدئولوژيك دارد و يكي از موارد اختلاف اين است كه جنبش مسلمانان‏مبارز اعتقادي به امامت و رهبري روح الله خميني نداشته بلكه معتقد است كه مسائل ايدئولوژيك را خودش بايد حل نمايد نه‏خميني. و اظهار نظر مي‏نمايد طريقي كه گروه اخيرالذكر انتخاب نموده تمام و كمال راه مجاهدين در سال 1350 مي‏باشد و بالاخره‏هم منجر به انحراف ايدئولوژيك خواهد شد. در ادامه گزارش آمده است كه وي در زندان رابطه خوبي با مجاهدين نداشته است.(125) در اسناد شهيد عراقي به انشعابي كه در زندان بين گروه ماركسيست شده و مذهبي‏ها پيش آمده، مشخصا به نام افرادي كه‏در رهبري هر دو گروه قرار داشتند ياد شده و از جمله از شهيد مهدي عراقي، محي الدين انواري و رباني شيرازي هم ياد شده‏است.(126) در سند ديگري آمده است كه محيي الدين انواري و مهدي عراقي در اتاق 4 بند 6 مكاني را براي رفع اشكالات مذهبي‏هابه وجود آورده‏اند و كليه افراد مذهبي اشكلات خود را در هنگام مطالعه كتاب يادداشت و پيش مهدي عراقي و محي الدين‏انواري مي‏برند و آنهااز اشكالات را از طريق مباحثات ايدآليستي و ضد ماترياليستي بر طرف مي‏كردند.(127) در سند ديگري از شهيدعراقي به عنوان كسي كه «با ماركسيست‏هاي اسلامي و كمونيستها مخالف بوده، ليكن از نظر عاطفي نسبت به بقاياي مجاهديني‏كه مي‏گويند اسلامي خالص هستند خوشبين مي‏باشد» ياد شده است. در همين سند، عسكر اولادي هم جزو كساني شمرده شده‏است كه در زندان سخت با مجاهدين و كمونيستها مخالف بوده است.(128)

حركت مجاهدين براي شركت بر سر سفره ماركسيستها، روحانيون را به عكس العمل‏واداشت. احمد هاشمي‏نژاد كه هفت سال متوالي در زندان بوده و در آنجا متمايل به مجاهدين بود، مي‏نويسد: از سال 50 در اكثرزندآنهامجاهدين با ماركسيستها در يك كمون يعني در سر يك سفره غذا مي‏خوردند.(129) وي با اشاره به اتهاماتي كه مجاهدين به‏علما زدند، مي‏گويد: موسي خياباني در بند 3 قصر به يكي از علما گفته بود: ما احتياج به شما روحانيون نداريم و شما بوديد كه‏دنباله‏رو ما بوديد و الان هم شما هستيد كه بايد به دنبال ما حركت كنيد.(130) مخالفت علما با اصرار برخي از مبارزان مسلمان بدانجامنتهي شد كه فتوايي بر ضد شركت بر سر سفره كمونيستها صادر شود. اين به رغم آن بود كه احساس مي‏شد رژيم از صدور آن‏خوشحال خواهد شد؛ زيرا شاهد ايجاد اختلاف ميان مخالفان خود مي‏بود. متن فتواي علما چنين بود: با توجه به زيان‏هاي ناشي‏از زندگي جمعي مسلمان‏ها با ماركسيست‏ها و اعتبار اجتماعي كه بدين وسيله آن‏ها به دست مي‏آورند، و با در نظر گرفتن همه‏جهات شرعي و سياسي، و با توجه به حكم قطعي نجاست كفار از جمله ماركسيست‏ها، جدايي مسلمان‏ها از ماركسيست‏ها درزندان لازم و هر گونه مسامحه در اين امر موجب زيان‏هاي جبران‏ناپذير خواهد شد. خرداد 55. امضا كنندگان عبارت بودند از:آقايان طالقاني، منتظري، مهدوي كني، رباني شيرازي، انواري، هاشمي رفسنجاني، گرامي و لاهوتي ...(131) يكي از اين افراد به بنده‏اظهار كرد كه رژيم به احتمال ما را در يكجا فراهم آورده بود كه در مقابل كمونيست‏ها بايستيم.

در سندي از ساواك با تاريخ 22/9/55 آمده است كه محمد كچويي در زندان اشاره به اين فتوا از قول آيت الله طالقاني كرده بود وگفته بود كه محمد محمدي متن آن را كلمه به كلمه حفظ كرده است. وقتي از آيت الله طالقاني سؤال شده بود كه چرا كتبانمي‏نويسد، پاسخ داده بود: براي اين كه رژيم از اين موضوع سوء استفاده نكند از نوشتن خودداري كرده، ليكن وظيفه مسلمانان‏است كه آن را به ديگران بگويند. در ادامه همين سند آمده است: كچويي اضافه مي‏كند زندانيان گفته‏اند كه حبيب الله عسكراولادي تحريك كننده طالقاني براي اين فتوا بوده است چون نظر خوبي نسبت به مجاهدين و ماركسيستها ندارد.(132) به دليل همان‏سوء استفاده بود كه كساني از روحانيون كه همان زمان در زندان بودند به اين تحريم نپيوستند.(133) كچويي در همان سند كه گذشت‏مي‏افزايد: پس از صدور اين فتوا با حسينعلي منتظري تماس گرفته و پرسيده است كه اگر خودش - يعني كچويي - آزاد شود، دربيرون مي‏تواند با گروهي مانند مجاهدين مذهبي سال 50 با ايدئولوژي اسلامي فعاليت كند كه منتظري پاسخ داده است: داخل‏شدن در اين گروه‏ها حرام است.(134)

از ميان خود افراد مجاهدين هم گهگاه كساني به اين جمع مي‏پيوستند كه نمونه آن عزت‏شاهي (مطهري بعدي) بود كه به رغم وابستگي كاملش به سازمان و شكنجه‏هاي زيادي كه تحمل كرده و به صورت يك قهرمان‏درآمده بود، پس از تغيير مواضع از آنان جدا شد. مهندس غرضي هم كه در مجاهدين و حتي زماني در تيم تقي شهرام بود از آن‏جدا شد و پس از آن كه گروه تصميم به ترور وي گرفت، از طريق افغانستان به پاكستان و از آن جا به حج مي‏رود و در نهايت دردمشق به محمد منتظري مي‏پيوندد.(135)

حركت ارتدادي به تشكل نامنظمي هم كه محمد منتظري در دمشق و لبنان به راه انداخته‏و با نجف هم در ارتباط بود و نوعي تشكل روحانيون انقلابي بود، ضربه زد؛ زيرا در آنجامحمد منتظري با حق شناس ارتباط داشت. به همين دليل آنان نيز تلاش كردند تا در باره‏روشن كردن خيانت كمونيستها، روشنگري كنند. از جمله علي جنتي كه از اركان آن تشكل نامنظم بود، كتاب الشيوعية المحلية والحركات التحرية الوطنية العربية را تحت عنوان كمونيسم محلي و جنبش‏هاي آزاديبخش اعراب به فارسي درآورد كه همان پيش ازانقلاب در ايران به چاپ رسيد. در اين كتاب تلاش شده بود تا ضربات ماركسيستها را به جنبش‏هاي آزاديبخش نشان دهد.مترجم آن بر اين نكته تأكيد كرده است كه اين دقيقا پس از اقدام پيكاري‏ها در ايران بود.(136)

آقاي محمد كاظم بجنوردي هم كه به قول خودش در عراق با انديشه‏هاي ماركسيستي آشنا بوده است، مي‏نويسد در زندان به محض‏آن كه جزوه شناخت و ديگر نوشته‏هاي مجاهدين را ديده دريافته است كه «طابق النعل بالنعل يك جزوه ماركسيستي است». وي‏همان وقت پيش بيني كرده بود كه مجاهدين، منشعب شده يك گروهشان فرقه مذهبي جديدي درست خواهند كرد، و گروه ديگركمونيست خواهند شد.(137)

حركت مخالفت با مجاهدين در زندان، به طور عمده تحت تأثير وجود روحانيوني مانندآيت الله رباني شيرازي و شماري ديگر بود كه از جوانان مسلمان معتقد به روحانيت‏خواستند تا از مجاهدين به ظاهر مسلمان هم جدا شوند. سلامتي - كه در زندان به همراه نبوي در تشكيل امت واحده نقش داشت-، با اشاره به اين كه زمينه تشكيل گروه‏هاي مذهبي كه هسته اصلي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي پس از انقلاب را تشكيل‏دادند، پيش از رو شدن جريان ارتداد در مجاهدين خلق به وجود آمد، مي‏گويد: خود ما در بيرون از زندان و سپس در داخل‏زندان، به التقاطي بودن افكار آنها پي برده بوديم. سفره خودمان را از آنها جدا كرديم و اين جدايي در داخل زندان به اوج خودش‏رسيد. بعضي از ما قبل از اينكه فعاليت شاخه‏هاي ماركسيستي مجاهدين خلق علني شود، از اين تشكيلات تقريبا جدا شديم وهمچنين افراد زيادي را هم تشويق مي‏كرديم كه آنها هم جدا شوند... به هر حال وقتي كه ماركسيست شدن برخي شاخه‏ها برملاشد، اين جدايي شدت يافت.(138) همان زمان حسين بنكدار كه در زندان بود، گزارشي از اين ماجرا و تحليل آن را براي‏لنكراني‏نوشت. وي گزارشي از نفوذ عقايد ماركسيستي را در نوشته‏هاي مجاهدين فهرست كرده و در انتها مي‏افزايد: »ما احتياج‏داريم هويت و شخصيت راستين اسلامي خويش را كه روش‏هاي ماترياليستي، از ما ربوده‏اند دوباره به چنگ آوريم و حركت رابر اين اساس سازماندهي كنيم.« وي اشاره به اعلام همبستگي مجاهدين و فدائيان در زندان اوين، سالن 2 در روز عيد كرده‏است.(139) برخي از جوانان مسلمان بيرون از زندان هم مانند عبدالعلي فرزند مهندس بازرگان با شنيدن اين رخداد، در واقع عزاگرفتند(140) و اين نشان مي‏داد كه ماجراي مزبور در جريان روشنفكري يك بن بست اساسي را ايجاد كرده بود. مطمئنا اين بن بست‏را انقلاب اسلامي به رهبري امام شكست و ماركسيسم را از سكه انداخت.


سرانجام جريان ارتداد
در واقع، گروه كودتاگر، به تدريج نام مجاهدين خلق را (كه خود اين نام از سال 1350 به بعدمطرح شده بود)(141) در آستانه انقلاب اسلامي عوض كرده و در آذرماه سال 57 سازمان پيكاردر راه آزادي طبقه كارگر را عنوان كرد كه تندترين سازمان چپ و خشن‏ترين آنان پس از انقلاب اسلامي در برابر انقلاب بود.برخي از عناصر مجاهدين نيز به گروه راه كارگر پيوستند كه به گفته حسين روحاني، علي رضا تشيد و، زين العابدين حقاني از آن‏جمله هستند. تقي شهرام كه در سال 57 از سازمان رانده شده بود و به صورت منفرد كار مي‏كرد، در سال 1358 توسط خياطي كه‏در پاساژ محل كار شهرام زندگي مي‏كرد دستگير و به كميته انقلاب اسلامي تحويل داده شد. وي سپس به جرم كشتن شريف‏واقفي و شماري ديگر از مجاهدين، اعدام گرديد.(142) براي نخستين بار در نشريه پيكار ش 2( 60 تير 59) خبر از دستگيري نه ماه‏پيش شهرام داده مي‏شود و نامه والدين او را به بني‏صدر رئيس جمهور وقت به چاپ مي‏رسد. پس از آن در شماره‏هاي 61 (ص62 )16 (ص 7) و جريان محاكمه در شماره 65 (ص 12) اخباري ارائه شده است. (چندين اطلاعيه هم در دفاع از تقي شهرام ازطرف پيكاري‏ها منتشر شد كه دو نمونه را در ضمايم آورده‏ايم.)

دادستاني انقلاب در برابر اطلاعيه سازمان مجاهدين خلق كه بوي هوداري از شهرام را مي‏داد، اطلاعيه‏اي منتشر كرد و ضمن آن‏اعلام كرد كه جرم اصلي تقي شهرام، صدور دستور قتل چند تن از مبارزان مسلمان پيش از انقلاب است. در اين اطلاعيه‏همچنين به ملاقات‏هاي تقي شهرام با سران مجاهدين پس از انقلاب ياد شده است.(143) تقي شهرام نامه‏اي هم از زندان نوشته ووضعيت برخورد با خود را شرح داده است (پيكار 66، ص 7) تقي شهرام در دادگاه خود كه با قضاوت آقاي عبدالمجيدمعاديخواه برگزار شد، درخواست كرد كه دادگاه وي به وسيله سازمان مجاهدين خلق تشكيل شود!(144) وي در دوم مرداد سال 59اعدام شد. محتواي كيفرخواست وي حاوي اطلاعات جالبي از نقشش در كودتاي دروني سازمان است.(145) تقي شهرام به رغم همه‏خصلت‏هاي اخلاقي منفي‏اش، بر اين باور بود كه سازمان را از حصار نفاق فكري خارج كرده است، در حالي كه آنان كه هنوز ادعاي آن عقايد و افكار را دارند، بر نفاق خويش باقي هستند.

به جز گروه متعلق به مسعود رجوي، گروهي نيز به رهبري لطف الله ميثمي كه در سال 48 به سازمان پيوسته بود - هرچند دوستي‏ديرينه با حنيف نژاد داشت، و شب 28 مرداد 53 با بمب صوتي كه در حال ساختنش بود، دستش قطع و چشمش نابينا شد، و بازبه زندان افتاده و به حبس ابد محكوم شد. راهشان را ادامه دادند. وي در سال 1356 به دنبال اختلاف نظري كه با گروه رجوي درزندان پيدا كرد، تشكيلات نهضت مجاهدين خلق را ايجاد كرد. گفته شده است كه گروه مهدويون اصفهان نيز از بقاياي‏مجاهديني بودند كه بر آرمان ديني خود باقي مانده بوده‏اند. همچنين گروهي تحت عنوان »شيعيان راستين« در همدان به‏تلاش‏هاي خود ادامه دادند و چهار مأمور ساواك را كشتند.(146)

گفتني است كه زندانيان مذهبي تا پيش از سال 50، يعني قبل از آمدن مجاهدين به زندان،جداي از ماركسيست‏ها زندگي مي‏كردند. اما با آمدن مجاهدين به زندان و طرح شعاروحدت استراتژيك با ماركسيست‏ها، پيشنهاد جمع مشتركي را با نام كمون‏مشي كه اشاره به‏جمعي بود كه به نبرد مسلحانه اعتقاد داشتند، ارائه دادند. تنها گروهي كه در اين جمع شركت‏نكرد، زندانيان مؤتلفه و كشندگان منصور بودند. اين وضعيت تا سال 54 ادامه داشت تا قصه ارتداد پيش آمد؛ گروهي از زندانيان‏اعلام كردند كه ماركسيست شده‏اند و بدين ترتيب اختلاف بالا گرفت. در اينجا مسلمانان دو دسته شدند. آنان كه هنوز التقاطي‏بوده به ماركسيسم احترام مي‏گذاشتند و جريان ارتداد را يك جريان اپورتونيستي دانسته، پس از ماجراي ارتداد نيز پيوند خود رابا ماركسيست‏ها حفظ كردند و سايرين كه راهشان را از التقاطي‏ها جدا كردند و از كمونيست‏ها كاملا جدا شدند.(147)


آخرين سخن در اين باره
تأثير منفي ماركسيست شدن اعضاي سازمان، در نااميد كردن نيروهاي مذهبي امري جدي‏بوده و آثار منفي فراواني بر حركت اسلامي و ايجاد بحران در آن از خود برجاي گذاشت.(148)آقاي طالقاني در زندان به آقاي گرامي گفته بود، «ما اين همه زحمت كشيديم و اين جوان‏ها را تربيت كرديم، حالا تغيير مواضع‏داده‏اند، اين قضيه ما را نااميد و مأيوس كرد».(149) آقاي طالقاني جزو كساني بود كه بر ضد ماركسيستها در زندان فتوا داد.(150)

يكي از تبعات مطالعات ماركسيستي و توجه مجاهدين به آثار آنان، ايجاد گرايش مثبت‏به نفع ماركسيسم در ميان جوانان متدين بود؛ چيزي كه حتي در حوزه علميه قم نيز انعكاس داشته و حتي زماني به دروغ شايع‏شده بود كه 65 نفر از طلاب مدرسه حجتيه كمونيست شده‏اند!.(151) در جريان قيام فيضيه در سال 152(54) برخي از مطبوعات آن روزادعا كردند كه اينها كمونيست بوده‏اند! دليلشان هم براي اين امر آن بود كه اينان پرچم سرخي را بر بام مدرسه برافراشتند.(153) درواقع رژيم به هر بهانه‏اي مي‏كوشيد تا برچسب ماركسيسم را بر گروه‏هاي مبارز بچسباند و در اين راه تا اين حد به جلو رفته بودكه طلاب علوم ديني را نيز متهم به كمونيست بودن مي‏كرد! بستر اين اتهام، همان جريان ارتداد در مجاهدين خلق بود.

واقعه ارتداد در سازمان، در عين حال، نوعي اثر معكوس اما مثبت، بر جريان مذهبي‏گذاشت كه به نظر مي‏رسد كمتر به آن توجه شده است. نيروهاي مذهبي متدين، با تجربه‏اي‏كه از اين حركت ابتر به دست آوردند، اين بار روي جوانان متدين سرمايه‏گذاري بيشتري‏كرده و با تشكيل سازمان‏هاي انقلابي - اسلامي جديدي مانند تشكل منصورون، صف و جز آن، دنباله حركت انحرافي مجاهدين‏را قطع كردند. از سوي ديگر، امام هم در يكي از نطق‏هاي مهم خود در نجف، در 21 آبان 56 تأكيد كردند: تذكر مي‏دهم كه‏اشخاص ارزنده و متعهدي كه ابتكار عمل در دست آنهاست... از تجربيات سابق پند بگيرند و در پناه اسلام و چهارچوب موازين‏اسلامي به فعاليت بپردازند و از همكاري با كساني كه صد در صد در اين چهارچوب فعاليت ندارند،احتراز نمايند.(154) تقابل بعدي‏مجاهدين انقلاب اسلامي با مجاهدين خلق كه بلافاصله در سال 58 پديد آمد، امتداد همين تأثير و تجربه بود.

نكته مهم ديگر آن است كه در واقع، پس از سال 55 كه بيشتر نيروهاي باقي مانده شاخه‏مرتد شده سازمان مجاهدين كشته و دستگير شدند، تا شروع انقلاب اسلامي در سال 56 و تا نزديكي قيام بهمن 57، ديگركمترين تحركي از گروه‏هاي چپ و منافق در ايران ديده نشد.(155) زان پس بقاياي اندك اين گروه‏ها اعتقاد خود را به مبارزه چريكي‏از دست دادند. حتي شاخه ماركسيست لنينيست سازمان مجاهدين خلق هم به رهبري شهرام تمام ميراث چريكي گذشته را كنارگذاشت و به كار سياسي روي آورد.(156) در عوض، گروه‏هاي جديد اسلامي كه با روحانيت ارتباط نزديكتري داشتند و پيرو خالص‏امام بودند، درست در همين زمان در صحنه مبارزاتي فعال شدند.

روحانيت با پشت سر گذاشتن آن تجربه تلخ، نسبت به مجاهدين ماركسيست شده‏سخت بدبين شده و با تجربه‏اي كه در زندان در برخورد با بقاياي مجاهدين به دست آورده‏بود، در روزهاي پس از پيروزي انقلاب، به هيچ صورتي به آنان روي خوش نشان نداد.ساواك در تاريخ 56/8/30 از جلسه‏اي در مشهد ياد مي‏كند كه آقاي مهدوي‏كني پس از آزادي از زندان به اين شهر رفته و درمحفلي با حضور روحانيون انقلابي مشهد شهيد هاشمي‏نژاد، طبسي در منزل آقاي خامنه‏اي، در باره «علل گرايش و انحرفات‏جوانان مسلمان به مكتب ماركسيستي»گفتگو مي‏كردند و بر اين عقيده بودند كه «بايستي مذهب را در بين جوانان رواج داد تا ازماركسيسم دوري نمايند.»

با وجود اين تجربه و نگاه منفي روحانيون انقلابي به مجاهدين، اصرار گروه رجوي، در روزهاي پس از آزادي، براي مشاركت دررهبري انقلاب، بي‏مورد به نظر مي‏آمد. طبعا رهبران روحاني انقلاب، دوبار از يك سوراخ گزيده نشدند. تجربه ارتقاي‏ايدئولوژيك كه بعدها در سال 64 در مجاهدين رخ داد، يعني درست ده سال پس از تغيير مواضع سازمان - ازدواج رجوي با مريم‏عضدانلو به فاصله دو تا سه روز پس از طلاق وي توسط ابريشمچي - نشان داد كه اين ايدئولوژي در اساس خود، يك‏ايدئولوژي انحرافي و آماده زيرپا گذاشتن صريح‏ترين دستورات فقهي قرآني است.

پی‌نوشتها:

1) سازمان تا زمانی كه اولین قربانی خود، احمد رضایی را كه بر اثر مصرف سیانور در خیابان درگذشت، از دست نداد، نامی برای خود انتخاب‏نكرده بود. تا آن زمان ساواك این تشكیلات را سازمان آزادیبخش ایران وابسته به نهضت آزادی می‏شناخت. (بنگرید: یاران امام به روایت اادساواك، آیت الله ربانی املشی، ص 146) همچنان كه رژیم رضایی را یك عضو مهم نهضت آزادی معرفی كرد. بنگرید: برفراز خلیج فارس، ص309. سازمان مجاهدین، اكثریت قریب به اتفاق نیروهایش از دانش‏آموختگان دانشگاه بودند و طلبه و بازاری میان آنان، جز به ندرت، دیده‏نمی‏شد.
2) محمد حنیف نژاد (متولد 1317) دوره دبیرستان را در تبریز گذراند و سپس به دانشكده كشاورزی كرج آمد. در سال 40 وارد نهضت‏آزادی‏شد و در آنجا با سعید محسن آشنا گردید. به دنبال دستگیری سران نهضت در سال 41 آنان نیز برای مدتی به زندان افتاده و در آنجا، بابررسی و جنبش ایران، زمینه را برای فعالیت بعدی خود آماده كردند. یكی دیگر از افراد وابسته به نهضت، حسین روحانی دانشجوی‏دانشكده كشاورزی كرج بود، در شمار نخستین افراد سازمان بود. وی نیز با عضوگیری توسط حنیف نژاد، به سازمان مجاهدین پیوست. جالب‏است كه شهید رجایی در بجویی خود، ضمن نام بردن از اسامی چهره‏های نخست نهضت آزادی، در كنار نام بازرگان، سحابی و طالقانی، ازحنیف نژاد نیز یاد می‏كند. بنگرید: یاران امام به روایت... شهید رجایی، ص 573) وی نواده آیت الله میرزا یوسف اردبیلی است كه مجتهد و مدرس بزرگی در نجف اشرف، در حوالی مشروطه بود و از نزدیكان آیت الله‏آخوند خراسانی به حساب می‏آمد. پدر سعید محسن، شیخ سلیمان در زنجان اقامت داشت و از موجهین این شهر بود. در جریان غائله‏پیشه‏وری وی به فت با حكومت وی برخاست و گریزان به تهران آمده مدتی برای سرنگونی او، در حرم حضرت عبدالعظیم (ع) مقیم ومتوسل شد. نام خانوادگی این خانواده، به مناسبت نام نیایشان آیت الله میرزا محسن اردبیلی، انتخاب شده كه فقیه و مجتهد خطه اردبیل در دوره‏ناصری بوده است. شرح حالزندگی این خانواده توسط آقای یوسف محسن (برادر سعید محسن) در فهرست منشورات كنگره مقدس اردبیلی‏آمده است. (یادداشت آقای ابوالحسنی).
4) این فرد در مقایسه با دو نفر دیگر فوق العاده به ماركسیسم نزدیك بود و بیشتر كار تهیه جزوات سیاسی را در سازمان بر عهده داشت. وی به‏مرور از سازمان كناره گرفت و بعدها نیز كمتر از وی یاد می‏شد. كناره‏گیری او از سازمان توسط سران، چنین تحلیل شد كه سازمان به ظایدئولوژیك ضعیف است و باید در این باره كارهای بیشتری صورت گیرد.
5) گروه ایدئولوژی رسما در سال 1346 پدید آمد كه یكی از افراد فعال آن علی میهن‏دوست بود كه به علی عقیدتی شهرت داشت و كتاب تكامل‏را نوشت. وی در فروردین سال 51 به همراه شماری دیگر از مجاهدین اعدام شد. پس از تدوین متن اولیه ایدئولوژیك، از سال 1347 به بعد درساان بحث استراتژی پیش آمد كه طی آن، نبرد مسلحانه را برای ساقط كردن نظام پهلوی انتخاب كرد و قدم در این راه گذاشت.
6) نهضت امام خمینی، ج 3، صص 558 - 557 از پرونده حنیف نژاد.
7) برفراز خلیج فارس، صص 419 - 415
8) بنگرید: از نهضت آزادی تا مجاهدین، ج 1، ص 279.
9) از پرونده او كه در مركز اسناد انقلاب اسلامی نگهداری می‏شود(. 10) بر فراز خلیج فارس، ص 51
11) این كتاب یك متن مفصل و یك متن مختصر داشت كه آنچه در دسترس بود و چاپ شد همین شناخت مختصر بود كه خود روحانی آن راتلخیص كرده بود.
12) وی متولد 1320 در مشهد بود، مدتها درس طلبگی خواند و بعدها به دانشگاه كشاورزی كرج رفت به دعوت حنیف نژاد به سازمان پیوست.وی مدت‏ها در عراق زندگی می‏كرد و در آنجا به كارهای سازمان می‏رسید. زمانی كه بحث تغییر مواضع ایدئولوژیك مطرح شد، با آن برخوردكرده و ومت می‏كرد. اما پس یك سفر یك ماهه به ایران و بازگشت به بغداد، به طور كامل تغییر را پذیرفته و ماركسیست شده بود. بنگرید:برفراز خلیج فارس، ص 422. وی در 14 بهمن سال 60 در حالی كه مسؤول كمیته تهران سازمان پیكار در راه آزادی طبقه كارگر بود دستگیرشد. اندكی بعد د زندان از گذشته خویش اعلام انزجار كرده باز مسلمان شد و ادعا نامه‏ای هم علیه سازمان منافقین تنظیم كرد كه در پرونده وی‏موجود است. روحانی در زندان همكاری زیادی با عوامل فرهنگی دست اندركار داشت و بارها در برنامه‏های سخنرانی جاری در زندان و حتی‏تلویزیون به اد از مشی گروه خود پرداخت. وی در 1362/5/22 به دلیل مشاركت در كشتار پاسداران در كردستان و نقاط دیگر اعدام گردید.تراب حق شناس دیگر عضو سازمان كه در سوریه و عراق فعالیت داشت نیز از كسانی بود كه به عضویت سازمان پیكار درآمد. تراب سابقه‏طلبگی داشته و آقای گرامیبه بنده فرمودند كه در سال 38 - 37 نزد وی معالم خوانده است.
13) بنگرید: زوایای تاریك، ص 315. در باره مواضع آقای مطهری در سال 56 نسبت به سازمان بنگرید: سیری در زندگانی استاد شهید مطهری،ص 77 - 76
14) بنگرید: همانجا، ص 69. كانون توحید كه در اختیار آقای اردبیلی بوده و در نزدیكی میدان توحید فعلی قرار داشت، از مراكز تبلیغی روحانیون‏انقلاب بود. گویا ممانعت با طرح بحث شناخت از طرف برخی از مسؤولان كانون توحید نیز بوده است كه صلاح نمی‏دانستند اینچنین در ابرمجاهدین موضعگیری شود.
15) خاطرات آیت الله منتظری، ج 1، ص 386
16) بنگرید: یاران امام به روایت اسناد ساواك، شهید رجایی، ص 238 - 237
17) حبیب الله پیمان (متولد 1314) در جایی با انتقاد از فضای علم‏زدگی حاكم بر اندیشه‏های بازرگان و مجاهدین، پس از توضیحاتی می‏نویسد:نتیجه آن كه بنیانگذاران سازمان در ادامه راه پیشینیان كاملا متأثر و محصور در چهارچوب تفكر نویسنده «راه طی شده» به مطالعه اسلپرداختندو هستی را عملا به دو قلمرو ماده و معنا تقسیم كردند. در جهانی كه ما با آن سروكار داریم، ماده را حاكم دانستند، گفتند جهان یك واقعیت مادی‏است (ابتدای كتاب تكامل) و پدیده‏های مادی با روش علمی قابل شناخت اند و ما وظیفه داریم در هر مورد قانون‏مندی‏هالی آن را به‏دست آوریم و عمل خود را بر آن اساس استوار كنیم؛ حقیقت همان است كه از راه شناخت علمی پدیده‏ها به دست می‏آید. البته خدایی وجوددارد كه این جهان را خلق كرده است؛ اما سروكار ما در عمل فقط با این جهان است كه مادی است و قانون مندی‏های علمی بر آن حماست.بنگرید: ریشه‏های نارسائی‏های مكتبی در روش شناخت، صص 34 - 33 ؛ دكتر پیمان خود از سوی دیگر متهم بود كه در تفسیر برخی آیات‏قرآن و نیز استفاده از قرآن برای تحلیل مسائلی مانند تضاد دیالكتیكی، تحت تأثیر اندیشه‏های ماركسیستی قرار دارد. )بنگرید: در باره مسلمانان مبارز، صص 151 - 83) آرمانی‏ها نیز كه پس از انقلاب مجاهدین را رقیب خود می‏دیدند، در انتقاد از آنان، همین مسائل را مطرح‏می‏كردند. برای مثال در باره جزوه شناخت می‏گفتند: جزوه شناخت شما... در پی آنست تا آیات و احادیث اسلامی را بر تئوری‏های ماركنطباق دهد... این حقیقت كه متن اصلی جزوه مزبور را چهار اصل دیالكتیك تشكیل می‏دهد و پاورقی‏های آن را آیات قرآن و احادیث اسلامی،خود نشاندهنده این است كه شما تئوری‏های ماركسیستی را زمینه اصلی كار خود گرفته‏اید و قرآن و نهج البلاغه را اموری جنبی و ضمنی. گاا پیش...، ص 38 - 37
18) راه انبیاء یا راه بشر، ص 50
19) بنگرید: همانجا، ص 96
20) حسین روحانی در بازجویی‏های خود نوشته است: «اولین جزوه گروه را كه متدولوژی بود پس از بحثهای جمعی گروه من تدوین كردم و پس‏از آن جزوه تكامل توسط شهید علی میهندوست و جزوه راه انبیاء راه بشر توسط خود شهید حنیف نژاد تدوین گردید. (از پرونده) وی در جای‏دیگری‏افزاید كه جزوه شناخت بعدا كاملتر شد و به صورت جدید آن درآمد كه البته‏من در این قسمت آن دخالتی نداشتم.« جزوه تكامل‏چیزی جز خلاصه كتاب »حیات، طبیعت، منشأ و تكامل آن« از اپارین، تئوریسین ماركسیست نیست. در این زمینه از كتاب »از كهكشان تا انسان«جان ففر، كیست انگلیسی هم استفاده شده است.
21) راه انبیاء، ص 27
22) همان، ص 199
23) . در ص 195 همین كتاب راه انبیاء از زبان حنیف نژاد چنین می‏خوانیم: علت اساسی امید به پیروزی چیست؟ درك عمق حركت تكاملی جهان‏و این كه سیستم‏های كهنه رو به زوال می‏روند و به جای آنها سیستم‏های نو می‏نشیند ... نظیر مطالب فوق را تنها پس از عصر پیشرفت عنیك و رشد كافی تفكر علمی برای اولین بار از ماركس می‏شنویم ... و این یكی از مهم‏ترین امتیازات مكتب مارسك نسبت به مكاتب فلسفی‏دیگر است. ماركس بدون آن كه نقش اساسی انسان را فراموش كند )این هم یكی دیگر از امتیازات مكتب ماركس به مكاتب فلسفی دیگر است(پیروزی ن زوال سیستم‏های كهنه را جبری می‏داند ... توضیح این كه ماتریالیسم تاریخی كه ماركس آن را بیان كرده حاوی یك حقیقت مهم‏است و آن این كه تاریخ مجموعه‏ای از حوادث بی‏سروته و بدون جهت و هدف نبوده بلكه در مجموع حركتی است یك جهته، غیر قابل برگشت‏و در حال تكامل ماركس در این بوده است كه برای اثبات نظریه فوق شواهد مهم تاریخی را ذكر می‏كند و نشان می‏دهد كه چگونه‏سیستم‏های كهنه‏زوال پذیرند و سیستم‏های نو جانشین آنها می‏گردند و به قول ماركس آنچه او اهمیت زیادی به آن می‏داده است جبری وضروری بودن این تحول می‏بل دیگران هم از زوال حكومت كم و بیش گاهی اوقات صحبت كرده‏اند. ملاحظه می‏شود كه علت اصلی‏امید فراوان كلیه انقلابیون راستین جهان نسبت به پیروزی حق و شكست باطل و ارتجاع درك عمیق تكامل تاریخ بوده است و همواره این بینش‏در حال عمیق شدن اس24) بنگرید: از نهضت آزادی تا مجاهدین، ص 400
25) از پرونده حسین روحانی 2/15. در مقدمه این كتاب شرح این نكته آمده است كه ما می‏بایست از نقاط قوت مكتب‏های دیگر استفاده كنیم؛ درغیر این صورت »خود ما نیز به عقب رانده، و رهسپار مواضع ارتجاعی« خواهیم شد. دینامیسم قرآن، ص 12 واقعا تغییر نام چنین جزوه‏ای ادمه‏ای بر مطالعات ماركسیستی به دینامیزم قرآن شگفت است! در نوع متون ایدئولوژیك سازمان هركا از «فرهنگ انقلابی عصر حاضر» یادشده، به خصوص مقصود ماركسیسم است. برای مثال در ص 73 كتاب شناخت آمده است: خطبه 234 بیان بسیار جالبی راجع به استفاده ازتجربیات گذشته داردكه بدون درك فرهنگ انقلابی عصر حاضر نمی‏توان به عمق این مطالب پی برد. 26) به نقل از دستنوشته حسین روحانی در تاریخ سازمان مجاهدین، ص 43.
27) همان، ص 47
28) از نهضت آزادی تا مجاهدین، ج 1، ص 340. وی در آنجا شرحی از كارهای آموزشی كادرهای اصلی سازمان در مطالعه آثار اسلامی و آثارجدید ارائه داده است.
29) بنگرید: راه انبیاء راه بشر، ص 65
30) بنگرید: تغییر و تحولات درونی سازمان مجاهدین خلق ایران، صص 15 - 14
31) بنگرید: اسناد منتشره سازمان مجاهدین خلق، مدافعات، ص 59
32) مسی به رنگ شفق، ص 147
33) اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، صص 267 - 266
34) خاطرات آیت الله محمدعلی گرامی، ص 222
35) هیچ گزارشی از ارتباط اعضای سازمان تا پیش از تماس حسین روحانی و تراب حق شناس دو نماینده مجاهدین در عراق، با امام گزارش‏نشده و نشانی از پیوند آنان با نهضت روحانیت تا پیش از سال پنجاه در دست نیست. از این زمان به بعد نیز صرفا تكیه مالی به روحانیت داشتندو س. تراب حق‏شناس از اعضای قدیمی مجاهدین خلق، در مصاحبه‏ای گفته است كه در عین آن كه ما از برخی از روحانیون مترقی در باره‏برداشت هایی از قرآن و نهج البلاغه استفاده می‏كردیم، اما «در همان زمان، ما به این نتیجه رسیده بودیم كه به هیچ وجه نمی‏توانیم از آنان رداشته باشیم كه به اصطلاح آن روز خودمان تدوین ایدئولوژی انقلابی اسلام را برای ما به عهده بگیرند.» بنگرید: نشریه هفتگی پیكار ش 28 77مهر 1359
36) خاطرات آیت الله محمدعلی گرامی، ص 368
37) خاطرات مرتضی الویری، ص 35
38) قدرت و دیگر هیچ، خاطرات طاهره باقر زاده، ص 39
39) پیام انقلاب، ش 7 12 مرداد 1359، ص 13 - 12
40) شش نفر اصلی كه در دبی زندانی شدند عبارت بودند از: سید جلیل سید احمدیان، (عضو بعدی گروه پیكار كه پس از انقلاب كشته شد) موسی خیابانی، محسن نجات حسینی، كاظم شفیعیها، حسین خوشرو (كه بعدها در سال 56 از سازمان كناره گرفت.) و محمود شامخی. سه‏نفری كه وارد هواپما شده آن را ربودند عبارت بودند از: حسین روحانی، صادق سادات دربندی و رسول مشكین‏فام. 41) بنگرید: هاشمی رفسنجانی، ج 1، ص 248
42) بنگرید: از نهضت آزادی تا مجاهدین، ج 1، ص 374
43) بر فراز خلیج فارس، ص 160
44) یادنامه ابوذر زمان، ص 286
45) همانجا، ص 288 - 287
46) وی مكرر دستگیر و زندانی شد و در مرداد 52 به سه سال تبعید در شوشتر محكوم شد كه مدتی را در شوشتر و بقیه آن را در فردوس گذراند.فعالیت‏های گسترده وی در فردوس ساواك را وادار كرد تا او را از انجام كارهای تبلیغی باز دارد. بنگرید: یاران امام به روایت اسناد سااك، آیت‏الله ربانی املشی، ص 206 وی پس از بازگشت از تبعید نیز بار دیگر به دلیل فعالیت‏های سیاسیش دستگیر و تبعید گردید. بر اساس گزارش‏هایی‏كه ساواك در پرونده وی نگاه داشته، او در آستانه انقلاب یكی از روحانیون فعال به شمار می‏آمده
47 ) یاران امام به روایت اسناد ساواك، آیت الله ربانی املشی، ص 138
48) همان، ص 141
49) بنگرید به دیدگاه‏ها ایشان در این باره در: ربانی شیرازی آیه استقامت، صص 145 - 141
50 )انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواك، ج 1، صص 275 - 274
51) نگرید: یاران امام به روایت اسناد ساواك، مرحوم ربانی، ص 359
52) همانجا، ص 367. در همانجا ص 383 - 382 تحلیل‏های ساواك از تلاش متدینین برای جدا كردن راه مبارزه از كمونیست‏ها و حتی گشودن‏دو جبهه نبرد یكی با رژیم و دیگری با كمونیست‏ها قابل توجه و خواندنی است.
53) پیام انقلاب، ش 7 12 مرداد 59، ص 13 - 12
54) خاطرات، ج 1، ص 380
55) گویا نظر شاه پس از این ماجرا، نسبت به امام موسی صدر بدبینانه شده بود. وقتی اسدالله علم به شاه می‏گوید كه به سفیر آمریكا گفتم، اركان‏ایران سه چیز است: شیعه، زبان فارسی و سلطنت؛ شاه گفت: متأسفانه شیعه‏ها پفیوز هستند. در عراق كاری از پیش نمی‏برند، در ن هم همین‏طور در ایران هم هرچه توده‏ای داشتیم از شیعه‏ها بوده است. علم دفاع می‏كند كه شیعه‏ها اقلیت هستند. باز شاه نسبت به ناتوانی آنان در لبنان‏تأكید می‏كند. علم می‏گوید: جهت آن متفرق بودن شیعه‏ها بود. شاه می‏گوید: حالا هم كه صدر آمده و اول ما ا كردیم بعد تو سرخ ازكار در آمد و آدم دورویی شد. علم می‏افزاید: دیگر عرضی نكردم. (یادداشت‏های علم، ج 4، ص 265
56) اعترافات سریع و صریح افراخته یكی از عوامل از هم پاشیده شدن اصلی سازمان و هوادارانی بود كه به آن كمك می‏كردند. بعد از انقلاب یكی‏از كادرهای بالای ساواك‏در باره وی گفت: وحید افراخته آن قدر صمیمیت نشان داد كه حتی در جریان دستگیری محمد حسن ابراری، مأموبه او اطمینان كردند و مسلسل بدستش دادند و در خیابان خواجه عبدالله انصاری، این وحید افراخته بود كه همراه سایر مأموران با مسلسل‏محمد حسن ابراری را تعقیب می‏كرد
57) بنگرید: شریعتی آن گونه كه من شناختم، محمد مهدی جعفری، ص 37
58) وی نامه‏ای در این ارتباط برای امام نوشت كه قرار بود توسط عزت الله سحابی به خارج فرستاده شود. اما زنی كه مأمور بردن نامه بود، به دام‏پلیس افتاد و نامه لو رفت. پس از آن، هاشمی و سحابی دستگیر شدند. هاشمی ارتباط خود را با نامه انكار كرد و سحابی كه مسؤولیرا پذیرفته‏بود، به دوازده سال حبس محكوم شد. بنگرید: تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله، ج1، صص 433 – 432
59) هاشمی رفسنجانی، ج 1، ص 248
60) روزنامه كیهان، ش 9 11032 تیرماه 1359، ص 2 ؛ روزنامه جمهوری اسلامی، ش 311، )تیرماه 59). وی بعدها در خاطراتش از زندان زمان‏شاه گفت: سازمان مجاهدین خلق در ابتدا بر اساس اسلام و تشیع تشكیل یافت؛ ولی نه آنان به سراغ اهل علم و متخصصین مسائل اسلامی‏رفتند و اهل علم به آنان توجه كردند و قهرا كار به دست افراد فرصت طلب و ناوارد افتاد و به انحراف كشیده شد. (خاطرات، ج1، ص 390)وی پس از آن هم خاطراتی از تلاش مجاهدین در زندان در تمسخر نسبت به مسلمانان متدین دارد. حقیقت آن است كه جریان تحول درسازمان، نه یك انحراف، بلكه درست مطابق اصولی بود كه در سازمان طراحی شده بود. بحث، بحث فرصت‏طلبی نبود؛ بلكه دقیقا فرصت‏طلبی‏كاری بود كه پیش از این تحول وجود داشت؛ یعنی عده‏ای از نام خدا و اسلام سوء استفاده كرده، بچه‏های مذهبی را به دام ماركسیسم انداختند.البته كمونیست شده‏های ، چنان روش‏های استالینی در تصفیه عناصر مذهبی به كار بردند كه جای نفس كشیدن بر آنان باقی نگذاشتند.طبیعی چنین بود كه اگر از روش‏های دمكراتیك استفاده می‏كردند،این وسعت انحراف در سازمان پدید نمی‏آمد.
61) بنگرید: كیهان، ش 9 11032 تیرماه 1359
62) خاطرات، ج 1، صص 394 - 393
63) متن این مصاحبه‏ها را در ضمایم كتاب آورده‏ایم.
64) دعایی در این باره می‏گوید: امام در باره كتاب «راه انبیاء راه بشر» فرمودند كه این‏ها ضمن این كتاب می‏خواهند بگویند كه معادی وجود ندارد ومعاد، سیر تكاملی همین جهان است و این چیزی است بر خلاف معتقدات اصولی اسلام. بنگرید: روزنامه جمهوری اسلامی، ش 16 317ماه 1359. وی تأكید می‏كند كه این‏ها كتاب «شناخت» را نیاورده بودند و تنها كتاب «راه انبیاء راه بشر» و كتاب «اقتصاد به زبان ساده» را برای‏امام آوردند. گزارش خود امام را از این دیدارها بنگرید در: صحیفه امام، ج 8، صص 144 -143)
65) این‏ها نكاتی است كه روحانی در مصاحبه تلویزیونی خود پس از انقلاب ابراز كرد. خود امام نیز بدون آن كه نام وی را بیاورند، از ملاقات او باخود در نجف یاد كرده‏اند. بنگرید: نهضت امام خمینی، ج 3، صص 652 – 651.
66) روزنامه جمهوری اسلامی، ش 2 (317 تیر 59) ص 3
67) خاطرات موحدی ساوجی، ص 208
68) به نقل از آقای بادامچیان.
69) بنگرید: مجموعه اعلامیه و موضعگیری‏های سیاسی سازمان مجاهدین خلق ایران، صص 128 - 127 70) بنگرید: از نهضت آزادی تا مجاهدین، ص 381 - 380. در واقع، كادرهای اصلی سازمان به ویژه شخص حنیف نژاد سخت به كار ایدئولوژیك‏اعتقاد داشته و از تجربه‏هایی كه از جبهه ملی تا نهضت آزادی به دست آورده بود، تمام تلاش خود را برای تدوین كار ایدئولوژیك می‏گذاشت؛افشار اعضای پایین سازمان برای مبارزه عملی و سپس حركت فدائیان خلق، آنان را وادار كرد تا زودتر وارد عمل شوند. بنگرید: همانجا، ص399 ما
70) بنگرید: از نهضت آزادی تا مجاهدین، ص 381 - 380. در واقع، كادرهای اصلی سازمان به ویژه شخص حنیف نژاد سخت به كار ایدئولوژیك‏اعتقاد داشته و از تجربه‏هایی كه از جبهه ملی تا نهضت آزادی به دست آورده بود، تمام تلاش خود را برای تدوین كار ایدئولوژیك می‏گذاشت؛افشار اعضای پایین سازمان برای مبارزه عملی و سپس حركت فدائیان خلق، آنان را وادار كرد تا زودتر وارد عمل شوند. بنگرید: همانجا، ص399 ما
70) بنگرید: از نهضت آزادی تا مجاهدین، ص 381 ـ 380. در واقع، كادرهای اصلی سازمان به ویژه شخص حنیف نژاد سخت به كار ایدئولوژیك‏اعتقاد داشته و از تجربه‏هایی كه از جبهه ملی تا نهضت آزادی به دست آورده بود، تمام تلاش خود را برای تدوین كار ایدئولوژیك می‏گذاشت؛با فشار اعضای پایین سازمان برای مبارزه عملی و سپس حركت فدائیان خلق، آنان را وادار كرد تا زودتر وارد عمل شوند. بنگرید: همانجا، ص399
71) افراد دستگیر شده عبارت بودند از: محمد حنیف نژاد، علی اصغر بدیع‏زادگان، علی باكری، سعید محسن، بهمن بازرگانی، ناصر صادق، علی‏میهن‏دوست، محمود عسكری‏زاده، رضارضایی، محمد بازرگانی، مسعود رجوی (احمد بازرگانی، مسعود رجوی و رضا رضایی در بهار سال1350 به مر پیوسته بودند). میهن‏دوست، بدیع‏زادگان، حنیف نژاد و مشكین فام پس از شهریور 50 و تا آبان همان سال دستگیر شدند. به‏نوشته برخی منابع از 16 كادر همه جانبه 14 نفر دستگیر شدند كه 13 تن آنان تیرباران شدند (فرازی از تاریخ سازمان مجاهدین خلق ایران، ص21). تمامی افراد فوق الذكر اعدام شدند و تنها بهمن بازرگانی و مسعود رجوی از اعدام جان سالم بدر بردند!
72) شرح آن را بنگرید در: شرح تأسیس و تاریخچه وقایع....، صص 87 ـ 80. شخصی با نام الله‏مراد دلفانی كه سابقا گرایش توده‏ای داشت وطرف اعتماد ناصر صادق از اعضای مجاهدین قرار گرفته بود تا از طریق وی اسلحه تهیه شود، رابط ساواك بود و ساواك با كمك وی توانست‏ ضربه‌ای بر مجاهدین وارد كند. میثمی به تفصیل در باره ساده‏نگری بچه‏های سازمان و اسیر شدن آنان میان یك تور پلیسی، شرح‏دستگیری و ضربه پنجاه را به تفصیل آورده است. بنگرید: از نهضت آزادی تا مجاهدین، ج 1، ص 383 به بعد. شرح جالب‏تری از این ضربه ودستگیری كادرهای آن را نجات حسینی آورده است. بنگرید: برفراز خلیج فارس، صص 308 ـ 296 شرح دیگری از این واقعه را بنگرید در: فرازی از تاریخ سازمان مجاهدین خلق ایران، تهران، اردیبهشت 1354، صص 21 ـ 19
73) بنگرید: هاشمی رفنسجانی، دوران مبارزه، ج 1، ص 245
74) هاشمی رفسنجانی، ج 1، ص 249
75) رضا رضایی همراه دستگیرشدگان شهریور 50 دستگیر شد اما به بهانه یافتن برادرش احمد، با مأموران ساواك از زندان بیرون آمده و درفرصتی مناسب، با وارد شدن در گرمابه جعفری از در دیگر آن فرار كرد. با این حال، چند روز بعد، برادرش احمد در خیابان مورد شناسایی قرارگرفته و خود را با سیانور كشت. وی اولین عضو سازمان بود كه كشته شد و اصطلاحا نام اولین شهید سازمان را به خود گرفت. بنگرید: برفرازخلیج فارس، ص 308. دیگر افراد اصلی سازمان در خرداد و شهریور 51 اعدام شدند. در اردیبهشت سال 52 پس از گریختن تقی شهرام اززندان ساری و ترور لویز هاوكینز معاون هیئت مستشاری آمریكا در تهران، ساواك به جدّ به تعقیب مجاهدین پرداخت و در 25 خرداد 52 به‏خانه‏ای كه رضا رضایی در آن بود حمله كرد. در همین جریان بود كه وی نیز كشته شد.
76) وی در اردیبهشت 52 كشته شد. بنگرید: فرازی از تاریخ مجاهدین خلق، ص 23
77) ذوالانوار میان اعدام شدگان نخست مجاهدین نبود و بعدها در 1354/1/30 به همراه بیژن جزنی، جوان خوشدل و عده‏ای دیگر كه جمعا نه‏نفر بودند ـ چنان كه اعلام شد! ـ در حین فرار كشته شدند. عناصر دستگیر شده ساواك پس از انقلاب اعتراف كردند كه ساواك این افراد را به تلافی ترورهایی كه این قبیل سازمان‏ها در بیرون انجام داده و طبق برنامه خودشان با محاكمه انقلابی آنان می‏كشتند، این افراد را انتخاب كرده وآنان را كشتند.
78) در باره تقی شهرام آمده است: تقی شهرام كه بود و چگونه شخصیتی داشت؟ وی از افراد عضو سازمان مجاهدین بود كه قبل از 50 عضوگیری‏شده بود. این فرد دارای یك سری ضعف‏های خصلتی بود از جمله سفسطه‏گر، حرّاف، چپ نما، قالتاق و… در سال 50 به همراه اعضای سازمان‏در می‏شود. در زندان قصر به دلیل دارا بودن همین خصلت‏ها و همچنین ریاست طلبیش از جمع بایكوت می‏شود تا این كه آمده و از خودانتقاد می‏كند و مجدداً او را به جمع راه می‏دهند. در زندان به خاطر چپ‏نمائی‏هایش او را تقی قمپوز می‏نامیدند. در زندان قصر به دلایش با پلیس او را به زندان ساری تبعید كردند كه آن موقع زندانی سیاسی به خود ندیده بود. ستوان امیر حسین احمدیان كه رییس‏زندان بود، از او استقبال می‏كند. تقی شهرام كه فردی زرنگ و قالتاق بود، با این افسر روابط دوستانه برقرار می‏نماید… در اردیبهشت 52 از زن‏ساری فرار و خود را به عنوان یك فرد مذهبی به سازمان مجاهدین خلق معرفی می‏كند. رضا رضایی به سازمان هشدار می‏دهد كه مواظب این‏فرد باشند، ولی خود یك ماه پس از ورود تقی شهرام شهید می‏شود و تقی شهرام كه از زندان فرار كرده و بدین ترتیب وجهه‏ای برای خود كسب كرده است و همچنین از افرادی است كه قبل از 50 عضوگیری شده و دارای تیپ نظامی خوبی می‏باشد، این عوامل همه دست به دست هم‏داده، او را جزو كادرهای رهبری سازمان می‏كند. بنگرید: فرازهایی از تاریخ مجاهدین خلق ایران، ص 24ـ25
79) وی بعدها در سال 1355 در خیابان فردوسی در درگیری با نیروهای امنیتی كشته شد.
80) بنگرید: برفراز خلیج فارس، ص 321
81) اطلاعات موجود در باره شریف واقفی هنوز كافی و وافی نیست. در باره ضعف اعتقادی او نیز اظهارات زیادی شده است. در برخی از مواردچنین وانمود شده است كه او اختلاف تشكیلاتی با تقی شهرام داشته است. به نظر می‏رسد وی كه تربیت شده ایدئولوژی التقاطی سازمان بوده،جدیی در اظهار ایمان خویش نداشته است. شاید هم در ظاهر خود را منفعل نشان داده و پس از مشورت با صمدیه، در برخورد خود جدی‏شده است. در باره صمدیه، به لحاظ اعتقادی، كمتر دشواری وجود دارد. وی بی‏تردید فردی متدین بوده و حتی در باره هدف فعالیت‏های خودگفته است كه به دنبال تحقق حكومت اسلامی بوده است. وی در وصیت‏نامه‏اش هم كه برخلاف همه سازمانی‏ها بود، خانواده‏اش را به پیروی ازقرآن و عترت دعوت كرده نوشته بود كه ده روز برای او روزه قضا بگیرند. این چیزی است كه در اعتقادات مجاهدین دیده نمی‏به هر روی، واقفی پس از بحث‏های زیاد با دو نفر دیگر، در برابر اولتیماتوم آنان قرار گرفت كه یا به مشهد برود، یا به خارج از كشور یا دركارخانه‏ای كار بكند تا درك سیاسی كارگری‏اش بالا برود! شریف واقفی به مشهد رفت اما قصد تسلیم شدن نداشت. خبر فعالیت هایش توسط زمردیان همسر او كه سخت تشكیلاتی بود، به گوش آرام و شهرام رسید. (در واقع گزارش لیلا زمردیان همسر مجید شریف واقفی بود كه‏وی را به قتلگاه كشاند؛ بنگرید: تحلیل آموزشی بیانیه، ص 222). دو نفر یاد شده به همراه سید محسن خاموشی، در 17 اردیبهشت 54 باگذاشتن قراری،صمدیه و شریف واقفی را ربودند. شریف كشته شد و صمدیه گریخت كه به دام ساواك افتاد و به شهادت رسید. جسد شریف‏ واقفی نیز به دست ساواك افتاد و تبلیغات فراوانی بر ضد سازمان به راه انداخت. در این باره بنگرید: روزنامه اطلاعات، 15 اردیبهشت 1358؛ وسال 31 ـ 29 1360 شهریور؛ و نیز بنگرید: تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، غلامرضا نجاتی، ج 1، ص 424 ؛ نهضت امام خمینی، ج 3،صص 679 ـ 678. علیرضا زمردیان (گویا برادر لیلا) هم از كسانی بود كه مدت‏ها كمونیست بود، اما در زندان به صورت تاكتیكی نماز می‏خواند.(خاطرات آقای منتظری، ج، ص 392) یكی دیگر از افرادی كه به خاطر علائق مذهبی و یا شاید سیاسی‏اش ترور شد، محمد یقینی بود كه یك‏سالی در بیروت بوده و مدت مدیدی را در زندانی در آنجا سپری كرد. وی سال 55 به ایران آمد تا در باره مسایلی كه در سازمان رخ داده تحقیق‏كند. وی نیز با دستور تقهرام و قبول رأی وی توسط دیگر اعضای مركزیت از جمله محمد جواد قائدی در تابستان آن سال كشته شده است.قاتل وی نیز حسین سیاه كلاه بوده است.
اشاره به این نكته لازم است كه این قبیل ترورها در سازمان‏هایی كه متأثر از مناسبات ماركسیستی ـ استالینی بودند، امری كاملا عادی بود. ازپیش از زمانی كه مجاهدین چنین ضرباتی را تحمل كنند، دستور ترور فردی با نام جواد سعیدی كه قصد جدا شدن از سازمان را داشت، صادرشده بود كه در نهایت هم در سال 1352 ترور شد. توجیه آن بود كه با جدا شدن وی از سازمان و معرفی شدن او به ساواك عده زیادی از افرادی‏كه او آنان را می‏شناسد، دستگیر می‏شوند. گزارش ترور وی را محمد جواد قائدی از اعضای مركزیت در سال 55 در بازجویی‏هایی كه از اوشده مطرح كرده است. به نوشته وی قاتل وی شخص مجید شریف واقفی بود كه آن زمان خود در مركزیت سازمان بود. جنازه او را پس ازكشتن سوزاندند و قطعه قطعه كرده در چند نقطه دفن كردند!! یك مورد دیگر مرتضی هودشتیان ـ مهندس الكترونیك ـ بود كه از طرف سازمان‏به خارج فرستاده شده،به بغداد رفت و از آنجا برای آموزش به یكی از اردوگاه‏های الفتح رفت‏افراد سازمان در آنجا به وی مشكوك شده، بدون‏مشورت با سازمان در تهران، او را آنقدر با كابل می‏زنند كه خونریزی مغزی كرده، كشته شد. بعدا از سازمان خبر رسید كه او هوادار سازمان بوده‏است!! (از پرونده حسین روحانی كه خود آن زمان در جریان بوده و از عاملان قضیه مزبور بوده است.)
82) از نهضت آزادی تا مجاهدین، ص 405
83) در ادامه، پس از كشته شدن بهرام آرام، مركزیت عبارت بود از شهرام، محمد جواد قائدی، سیاه كلاه و محسن طریقت. به نظر می‏رسد در سال55 و 56 تقریبا همه كارها در اختیار شهرام بوده و در خارج نیز سازمان عملا فعالیت نظامی نداشته است. تقی شهرام سال 56 به خارج از كشور رفت و در سال 57 نیز از سازمان كنار گذاشته شد و كار در اختیار علیرضا سپاسی، حسین روحانی و چند نفر دیگر افتاد. سیاه كلاه نیز از سازمان‏و فعالیت سیاسی كناره گرفت و گویا به خارج از كشور رفت.
84) بنگرید: مواضع گروه‏ها در زندان، ص 22. عبارتی كه در اطلاعیه تعیین مواضع آمده بود، چنین بود: در مقابل هر ترمیم و گرهی، ده‏هاگسیختگی و پاره‏گی دیگر ظاهر می‏شد؛ هنوز به یكی نپرداخته در صد جای دیگر رخنه به وجود می‏آمد.
85) زوایای تاریك، ص 315. بخشی از این جزوه در انتهای اطلاعیه تغییر مواضع ایدئولوژیك به عنوان ضمیمه سوم درج شده است.
86)یكی از افرادی كه در تحول ایدئولوژیك در سازمان مؤثر بود، حسین احمدی روحانی بود كه به همراهی علی رضا سپاسی به تقی شهرام كمك‏كردند. روحانی در این باره می‏نویسد: در خلال سالهای 53 و 54 با مطالعه بیشتر كتب ماركسیستی و بررسی بیشتر مواضع مجاهدین و در همین‏طه كمك رفیق سپاسی كه در زمان ملاقاتمان در سال 53 ماركسیست بود و مطالعه مطالبی كه در سازمان تهیه شده بود كه البته قسمت مهم آن‏را خود تقی شهرام تهیه كرده بود، من به موضع التقاطی مجاهدین پی بردم و برای من روشن شده بود كه باید در این باره به اصطلاح برخورد مونیستی كرد و موضع التقاطی گرفتن نادرست است. در اینجا بود كه من به حقانیت ماركسیسم رسیدم و آن را پذیرا شدم! (از پرونده(
87) طرح كشتن آنها هر دو در یك روز یعنی 16 اردیبهشت سال 54 رخ داد. صمدیه بعد از دستگیری، محاكمه و همراه ده نفر دیگر كه عبارت‏بودند از: وحید افراخته، محمد طاهر رحیمی، محسن خاموشی، محسن بطحائی، منیژه اشرف زاده كرمانی، ساسان صمیمی، عبدالرضا منیری‏جاوید، مرتضلبافی نژاد، مهدی غیوران و طاهره سجادی به اعدام محكوم شد. (در تاریخ 54/10/10) این افراد منهای غیوران و یك نفر دیگراعدام شدند. این غیوران، همان است كه ترتیب ملاقات آیت الله طالقانی و بهرام آرام را بر سر تقضیه ارتداد در سازمان را داد. بنگرید: حماسه‏آفرینان دازدهم محرم، ص 95. در باره فعالیت‏های صمدیه لباف در سازمان و شجاعت و بیباكی و ایمان مذهبی وی بنگرید به خاطرات میثمی‏تحت عنوان: شهید صمدیه لباف پوینده نسبت علم و دین، مجله چشم انداز، ش 18، صص 8 ـ 4. وی نوشته است كه اعدام وی در چهارم بهمن54 به همراه عبدالرضا منیری جاوید و مرتضی لبافی نژاد بوده است.
88) در این باره به كیفرخواست تقی شهرام كه پس از انقلاب بر اساس اسناد موجود و اطلاعیه‏ها و بیانیه و اظهارات افراد مختلف تهیه شده،مراجعه كنید. كیهان، ش 25 11046 تیرماه 59
89) قدرت و دیگر هیچ، ص 44 ـ 43. خانم باقرزاده می‏نویسد: به ما گفتند فقط یك روز حق دارید جزوه را در اختیار داشته باشید؛ اما من كه‏كنجكاو بودم، بدون اجازه شب آن را به خانه بردم و مطالعه كردم. وقتی سازمان متوجه شد، دستور داد تا ده ضربه شلاق به كف پای من بزن!وی از بمب گذاری در انجمن ایران و آمریكای مشهد یاد می‏كند كه در اعلامیه‏ای كه سازمان به همین مناسبت داد، آیه قرآن را از آرم سازمان‏برداشته بود. همچنین توصیه مسؤول وی به او این بوده است كه نمازش را ترك كند تا بقیه كارها راحت شود. وی به عمد در وقت نماز كارهای‏ طولانی به او واگذار می‏كرده تا فرصت خواندن نماز را پیدا نكند. ص 47 ـ 45
90) مهدی غیوران آیت الله طالقانی را سوار ماشین كرد و جایی دیگری وی را به بهرام آرام و وحید افراخته سپرد كه در این باره با وی بحث كردندو آیت الله طالقانی سخت آنان را مورد توبیخ و اعتراض قرار داد. بنگرید: به یاد حماسه آفرینان دوازدهم محرم، ص 95 ـ 94. تصور برخی ازجوانان مسلمان آن بود كه آیت الله طالقانی در جریان كلی مسایل سازمان هست و در باره قصه ارتداد می‏توانند از وی سؤال كنند تا مسایل‏برایشان روشن شود. در این باره عبدالعلی بازرگان كه می‏گوید پس آن كه یقین كردیم شایعات مربوط به تغییر مواضع واقعیت دارد، به راستی عزاگرفتیم، می‏نویسد كه همراه مهندس حسین موسوی و حسین آلادپوش با آقای طالقانی به لاهیجان رفتیم تا در این باره صحبت كنیم. (خاطرات‏پیشگامان، ص 143 ـ 142) مع الاسف توضیح نداده است كه ایشان چه گفتند.
91) بنگرید: تهران مصور، 31 فروردین 58، ص 7
92) بنگرید: حقایقی چند پیرامون سازمان مجاهدین خلق، ص 17
93) برخی از ماركسیست شده‏های دیگر سازمان عبارتند از: حسین خوشرو كه از اعضای قدیمی و بیشتر در خارج از كشور بود. محمدباقر عباسی‏كه در دی ماه 51 با محمد مفیدی اعدام شد. عبدالله زرین‏كفش از كادرهای درجه یك و عضو مركزیت از 56 ـ 54 و رقیب تقی شهرام. محمدیزدان از كادرهای درجه یك كه در مسایل سالهای 57 ـ 56 مدتی جدا شد و باز برگشت. علیرضا سپاسی آشتیانی از كادرهای درجه یك كه‏مدتی در اروپا بود. محمد طاهر رحیمی كه در 4/11/54 اعدام شد. احمد هاشمیان قزوینی از كادرهای درجه دو. محمد حاج شفیعیها در سال55 در درگیری كشته شد. مجتبی طالقانی كه شرح نامه‏اش را در متن آوردیم. محسن فاضل كه همراه سپاسی در اروپا بود. پوران بازرگان همسرحنیف‏نژاد كه بعد همسر تراب حق شناس شد. امیرحسین احمدیان افسری كه در ساری همراه شهرام فرار كرد. هاشم وثیق‏پور از كادرهای‏درجه یك كه در زمستان 54 حین دستگیری سیانور خورد و مرد. محمود نمازی، محمد علی (خلیل) فقیه دزفولی، مسعود فیروزكوهی، عباس‏جاویدانی كه سال 55 در بهارستان كشته شد. مرتضی كاشانی در سال 54 در تصادفی كشته شد. منیژه اشرف زاده كرمانی در 4/11/54 اعدام‏شد. مهدی موسوی قمی در تابستان 55 در منیریه كشته شد. جمال شریف زاده شیرازی از كادرهای درجه یك در تابستان 55 در منیریه كشته‏شد. طاهره میرزا جعفر علاف زن شهرام در تابستان 55 در منیریه كشته شد. علی اكبر قائمی در سال 55 در سرچشمه كشته شد. محسن‏خاموشی در بهمن 54 اعدام شد.محسن بطحائی، محمود طریق الاسلام،علی اصغر دروس، كفاش تهرانی، ابراهیم داور، عبدالله امینی، فاطمه‏امینی، حسن آلادپوش، مجتبی آلادپوش، فاطمه آلادپوش، محبوبه متحدین، جواد قائدی، محسن طریقت، حسین سیاه كلاه قاتل شریف واقفی،محسن سیاه كلاه، محمد خوشبختیان، محبوبه افراز، رفعت افراز، جواد ربیعی ـ برادر اشرف ربیعی همسر رجوی ـ عبدالله اسفندیاری، علیرضا الفت، محمد الفت هر دو در سال 55 در درگیری با پلیس كشته شدند، مجید فیاضی، غلامرضا جلالی و بسیاری دیگر.
94) بخش عمده‏ای از این مسایل در بازجویی‏های افراد آمده و دلایل موجود نشانگر دامنه گسترده آن است. یك نمونه دیگر ارتباط منیژه اشرف‏زاده كرمانی است كه به رغم داشتن شوهر با بهرام آرام است كه از وی بچه‏دار شد و در زندان زایمان كرد. این ماجرا سبب قطع ارتباط مرحوم ‏رجایی با سازمان شد. بنگرید: یاران امام به روایت اسناد ساواك، شهید رجایی، صص 341 ـ 340. گزارش فساد اخلاقی در سازمان ازبازجویی‏های فراوان مجاهدین به دست می‏آید كه بخشی از آن‏ها در كتاب نهضت امام خمینی ج 3 آمده است. سازمان در این باره فقه‏مخصوص به خود داشت؛ چنان كه پس از انقلاب اسلامی نیز مطالبی از این قبیل مانند طرح طلاق عمومی در سازمان مجاهدین در سال 70به اجرا درآمد.
95) گزارشی در باره تأسیس حزب الله و پیوستن آن به سازمان در كتابچه «شرح مختصر زندگی انقلابی پنج شهید از سازمان مجاهدین خلق: سیدرضا دیباج، غلامحسین عالم زاده، محمد مفیدی، سعید صفار و حسین كرمانشاهی اصل» از انتشارات سازمان پس از انقلاب آمده است.
96) بنگرید: خاطرات احمد احمد، ص 348
97)بنگرید: برفراز خلیج فارس، ص 310
98) بنگرید: اسناد نهضت آزادی، ج 9، دفتر دوم، ص 53 نامه اعتراضیه یدالله سحابی در سال 1356. (برای نمونه حتی گروه مهدویون اصفهان كه‏انشعابی از مجاهدین بودند، متهم به همین گرایش شدند: هفت هزار روز تاریخ ایران، ج 2، ص 637. در همانجا ج 1، ص 250 آمده است كه‏رژیدر سال 44 نیز حزب ملل اسلامی را ماركسیست اسلامی نامید.)!
99) بنگرید: اسناد منتشره سازمان مجاهدین خلق ایران، صص 119 ـ 105
100) بنگرید به: من یك شورشی هستم، صص 201 ـ 200
101) از آن جمله نمونه‏ای است كه ساواك در باره آیت الله خادمی گزارش كرده است. ایشان كه از روحانیون طرفدار امام و فردی انقلابی بود، دربرابر پاسخ فردی كه در سال 1354 از وی راجع به اصطلاح ماركسیسم اسلامی سؤال كرده بود، گفت: «اسلام مذهبی است كه می‏تواند هضم‏ سایر افكار فلسفی و ابعاد اجتماعی را بنماید و همان طوری كه در مذهب اسلام به خصوص در گروه تشیع كه افكار آدمی و شعور انسانی یكی‏از اصول ثابته شرع‏اسلام می‏باشد، پذیرش مواردی از افكار و اعتقادات فلسفی كه جنبه اجرایی داشته باشد از جمله روش ماركسیستی، امرمهمی نی خاصه آن كه آن موارد را در قالب اسلام و در چهارچوبه دین ریخته باشند. یعنی آن احكام ماركسیستی را از لحاظ اجرایی منطبق باموازین اسلامی كرده باشند.« بنگرید: خادم شریعت، ص 225 در گزارش بعدی ساواك كه با احضار آیت الله به ساواك و مذاكره با وی تنظیم‏شده آمده استكه ایشان اظهار داشته است كه ماركسیسم با اسلام منافات داشته و (خود) همواره مخالف كمونیسم و ماركسیسم اسلامی بوده‏است. (همان، ص 225 102) بنگرید: خاطرات احمد احمد، صص 349 ـ 338 در آنجا از تلاش‏های تقی شهرام برای ماركسیست كردن خودش هم یاد كرده و شرح داده‏است كه چگونه همسرش را در این ماجراها از دست داده است. زمانی كه این گروه، تیسمار زندی‏پور رئیس كمیته مشترك ضد خرابكاری و یك‏آمریكایی كشتند، آثار دینی از قبیل بسم الله و آیه قرآن را از اعلامیه حذف كردند. این نكته كاملا مورد توجه مبارزان مسلمان قرار گرفت؛ به‏طوری كه شهید اندرزگو ضمن آن كه اطلاعیه را به شخصی داده بود، به او گفته بود كه مجاهدین دست از دین برداشته‏اند. بنگرید: یاران امام روایت... شهید اندرزگو، ص 270. حساسیت شهید اندرزگو روی این مسأله به حدی بوده است كه در بسیاری از برخوردهایش از آن یاد كرده وتأكید داشته است كه بچه‏های مسلمان، بیشتر آثار اسلامی را بخوانند. همانجا، ص 287
103) متن این رساله را نیافتم. اما اخیرا توسط احسان شریعتی نقدی بر آن در «جُنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی» (پاریس، خاوران، 1378) صص 386 ـ 365 به چاپ رسیده كه بخش‏هایی از آن را نیز آورده است.
104) شصت سال خدمت، ج 2، ص 128
105) براتی می‏نویسد كه وی تشكیلات جدایی را با نام پیكار ـ نباید با سازمان پیكار كه تقی شهرام درست كرد اشتباه شود ـ ایجاد كرد. بنگرید:خاطرات اكبر ترابی، ص 31 به نظر می‏رسد اطلاعات او بسیار آشفته است.
106) كتاب دیگری با عنوان «بذرهای گلگون یا زندگی‏نامه مجاهدین خلق ایران» در شرح حال چهره‏های برجسته مجاهدینی كه در رژیم پهلوی‏كشته شدند، در آذر 57 چاپ شده است. در این كتاب تعبیر «مجاهدین راستین» آمده و از منافقین و كسانی كه شریف واقفی را به شهادت‏رساند به شدت انتقاد شده است.
107) یاران امام به روایت اسناد ساواك، شهید مهدی عراقی، ص 315 ـ 314
108) یاران امام به روایت اسناد ساواك، شهید مهدی عراقی، ص 315 ـ 314
109) محمد علي فقيه دزفولي كه به ماركسيسم گرويده بود در بازجويي‏هاي خود گفته است: در جلسات اول، ابراهيم (ناصر) جوهري با من مقداري‏بحث قرآني كرد و با توجه به ماترياليسم ديالكتيكي كه من قبلا خوانده بودم، اشكالاتي از قرآن بيرون كشيد. روي هم رفته قرآن يك ايدئوژي‏طبقاتي نبود و چون ماركسيسم را علمي مي‏دانستيم خواه ناخواه قرآن غير علمي شد. من يواش يواش فهميدم كه مسؤول من ماركسيست است‏و من هم ماركسيست شدم و هرچه او گفت بدون اين كه زياد به بحث بنشينم، قبول كردم. (نهضت امام خميني، ج 3، ص 669 از پرونده‏نامبرده) ري از بچه‏هاي مذهبي به خاطر ضعف مطالعه از يك سو، تأثير پذيري از مطالعه آثار ماركسيستي از سوي ديگر، و تسليم پذيري درتشكيلات به ماركسيسم روي آوردند. آقاي منتظري مي‏گويد در زندان به فردي از مجاهدين به نام آخوندي گفتم: تو هم از خانواده علم هستي وهم بر حسب آن كه از بچه‏هاي نجف آباد شنيده‏ام، دم از قرآن و نهج البلاغه مي‏زدي، حالا چرا يك دفعه ماركسيست شده‏اي؟ گفت: ماصددرصد تابع سازمانيم و چون سازمان تصميم به تغيير ايدئولوژي گرفت، من هم قهرا از آن پيروي كردم. (خاطرات، ج 1، ص 3)

110) بنگريد: طرحي از يك زندگي، پوران شريعت رضوي، ص 200، ص 214. نويسنده در آنجا از احساس دكتر نسبت به حسن آلادپوش سخن‏مي‏گويد و متن نامه دكتر را به خانواده متحدين و آلادپوش مي‏آورد. (و نيز بنگريد: با مخاطب‏هاي آشنا، ص 233) اين همان بستري است كه‏سبب ميا دكتر «قصه حسن و محبوبه، شما دو تن شهيد شاهد» را بگويد.
111) شريعتي در قصه حسن و محبوبه (چاپ سال 1380، ص 20) مي‏گويد: اكنون معلم براي همه حرفهايش شاهد دارد:
مرد، علي وار
شاهدت؟
حسن (آلادپوش)
زن، زينب وار
شاهدت؟
محبوبه (متحدين)
عروسي انقلابي فاطمه علي وار
شاهدت؟
عروسي حسن و محبوبه!
... اسلام و انسان اكنون براي اثبات حقانيت و عظمت خويش دو شاهد به دست آورده‏اند و خد اكنون دو گل سرخ از اين كوير زندگي زمين‏چيده و دارد مي‏بويد و مي‏نوازد.

112) شصت سال خدمت و مقاومت، ج 2، صص 187 - 186
113) بذرهاي گلگون، صص 172 - 165 50 - 49. مانند همين مطلب در شرح حالي كه براي محبوبه در كتاب «نگاهي به رژيم و جنبش ايران وزندگي نامه خواهر مجاهد محبوبه متحدين» پيش از انقلاب انتشار يافته آمده است. در آن زندگي‏نامه سوابق مذهبي متحدين، آشنايي وي باحسن آلادپو به واسطه شريعتي و علاقه آنان به قرآن مورد بحث قرار گرفته و گفته شده است كه پس از كودتا در سازمان، آنان در شمارمجاهدين راستين درآمدند و به مبارزه عليه رژيم ادامه دادند. در واقع نويسنده اين جزوه، به دليل شرايط خفقان سال 55 از سرنوشت واقعي‏محبوبه متحدين، باطلاع مانده و بيشتر به اطلاعات پيش از جريان كودتا دسترسي داشته است.
114) از پرونده بهجت مهرآبادي، ص 38 به نقل از: روشنفكري وابسته در ايران و قضاوت تاريخ، ص 106 كتاب چاپ نشده (موجود در مركزاسناد انقلاب اسلامي).
115) وي در زمستان سال 54 سر قراري در خيابان بهار در موقع دستگيري سيانور خورد و مرد.
116) بنگريد: حقايقي چند پيرامون سازمان مجاهدين خلق، ص 20 - 19
117) بنگريد: ريشه يابي مختصري از تاريخچه گروهها، ص 103 - 102
118) بنگريد: تحليل بيانه آموزشي، صص 265 - 264
119) بنگريد: سازمان مجاهدين خلق از ديدگاه امام خميني و بني‏صدر، ص 4
120) اين زمان انجمن اسلامي دانشجويان در امريكا و كانادا عمدتا به لحاظ فكري زير نظر دكتر ابراهيم يزدي بود. پيش از وي قطب زاده در آن‏فعال بود و آيت الله مهدي حائري يزدي مي‏نويسد كه وي بنيانگزار اين انجمن بوده است. بنگريد: خاطرات دكتر مهدي حائري، ص 4
121) اين گروه، يكي از گروه‏هاي نسبتا متشكل حوزه علميه قم در سال 1356 است كه به طور عمده توسط حاج سيد احمد خميني، سيد محمدخاتمي و تني چند از روحانيون ديگر هدايت مي‏شد.
122) كيهان، ش 25 11046 تيرماه 59، ص 13
123) آخرين تلاش‏ها در آخرين روزها، ص 495
124) براي مقاومت نيروهاي مؤتلفه در برابر منافقين و گروه‏ها و افرادي كه به آنها پيوستند بنگريد به : مسي به رنگ شفق، ص 189 - 180
125) ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد مهدي عراقي، ص 305 - 304
126) همان، ص 240
127) همان، ص 243

128) همان، ص 245

129) بنگريد: حقايقي چند پيرامون سازمان مجاهدين خلق، ص 20

130) همان، ص 27

131) بنگريد: هفت هزار روز تاريخ ايران، ج 2، ص 660 تاريخ اعلاميه در اينجا سي‏ام اسفند 54 آمده است(.

132) ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد مهدي عراقي، ص 246

133) بنگريد: خاطرات مرحوم حجةالاسلام موحدي ساوجي، ص 157 - 156

134) ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد مهدي عراقي، ص 246

135) خاطرات علي جنتي، ص 121

136) خاطرات علي جنتي، ص 137 - 136

137) مسي به رنگ شفق، ص 147

138) صبح امروز: 1378/4/16، ص 6

139) بنگريد: تاريخ معاصر ايران، ش 23 (پاييز 1381)، ص 47 - 46

140) خاطرات پيشگامان، ص 142

141) بنگريد: اسناد نهضت آزادي، ج 9، - تهران، نهضت آزادي، 1362 - دفتر اول، ص 1

142) خاطرات احمد احمد، ص 340 پاورقي

143) كيهان ش 19 11041 تير 59

144) كيهان، 24 تير 59، ص 2

145) كيهان، ش 25 11046 تيرماه 59

146) بنگريد به: تاريخ سياسي بيست و پنج ساله، ج 1، ص427

147) بنگريد: تاريخچه گروه‏هاي تشكيل دهنده، ج 1، ص 218

148) آخرين تلاش‏ها در آخرين روزها، صص 51 - 50

149) خاطرات آيت الله محمدعلي گرامي، ص 367

150) ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد مهدي عراقي، ص ص 246

151) استاد شهيد به روايت اسناد، ص 280. حتي طلبه‏اي به تدريس برخي از متون درسي كه به قول وي كتاب‏هاي پوسيده قديمي است اعتراض‏كرده و گفته بود: چرا كتاب‏هاي ماركس را طلاب مطالعه نمي‏كنند؟ همانجا. در سال 52 ساواك به دنبال تظاهراتي كه در قم صورت گرفت، گفت كه طلبه‏ها ماركسيست شده‏اند. آيت الله شريعتمداري هم در اين باره اطلاعيه داده بود؛ همچنان كه شهيد هاشمي‏نژاد هم در سخنراني‏هاي‏خود به رد ادعاهاي ساواك پرداخت. اين مسأله به خصوص در پرونده شهيد هاشمي نژاد منعكس شده است. بنگريد: ياران امام به روايت اسنادس شهيد حجت الاسلام هاشمي نژاد.

152) به طور اختصار در باره اين ماجرا كه سه روز به طول انجاميد بنگريد: هفت هزار روز تاريخ ايران و انقلاب اسلامي، ج 2، ص 634 - 632

153) همان زمان مرحوم شريعتمداري ضمن اطلاعيه‏اي كه صادر كرد اظهار داشت «روحانيت شيعه و حوزه علميه قم با مرام كمونيستي و ماديگري‏به هيچ وجه و قسمي امكان سازش ندارد و طلاب بازداشت شده از مدرسه فيضيه و دارالشفاء هيچكدام داراي اين گرايش نيستند.» اطلاعيه‏ سوم دي الثانيه 1395

154) صحيفه امام، ج 3، ص 262

155) نگاهي به رويدادهاي سال 54 و 55 نشان مي‏دهد كه تقريبا در بيشتر ماهها، افراد وابسته به مجاهدين يا چريكهاي فدايي، دسته دسته درخيابانها و طي درگيري كشته مي‏شدند. اين بار ساواك ترجيح مي‏داد تا آنها را در همان خيابانها بكشد زيرا دستگيري و كشاندن آنان به گاه‏مسائل خاص خود را در پي داشت. اين اخبار با اقتباس از روزنامه‏ها در كتاب «هفت هزار روز تاريخ ايران و انقلاب اسلامي» آمده است. براي‏نمونه بنگريد: 671 670 666 664 657659 656 (تنها در اين صفحه كه مربوط به روزها 8 5 و 10 تير 55 است سه مورد نقل شده است:5 تن يك زن مسلح در تهران كشته شد. 8 تير: حميد اشرف و نه نفر ديگر از گروه وي در درگيري مسلحانه در منطقه مهرآباد جنوبي به قتل‏رسيدند و بدين ترتيب سازمان چريكهاي فدائي خلق تقريبا از هم پاشيد. 10 تير: چهار نفر از مخالفين رژيم در چهار نقطه تهران در اثر درگيري‏مسلنه با مأمورين به قتل رسيدند. ابوالحسن شايگان، نادره احمد هاشمي، افسر السادات حسيني، حميد آرين.) 721 715 713 710 709 707 701 699 690 685 682 680 679 677.
 
در همين زمينه، يكي از نيروهاي ساواك بعد از انقلاب در مصاحبه‏اي كه در خارج از كشور كرد گفت: در اينجا من يك مسأله كلي را مطرح‏كنم. شايد براي شما هم حرف غير قابل قبول باشد، ولي در سالهاي آخر تا پيش از حكومت شريف امامي، ازهاري و بختيار، از كل سازمان‏مجاهدينق شايد بيش از 20 نفر هم باقي نمانده بود. مقصودم داخل كشور است. اينهايي كه امروز به نام مجاهدين خلق معروف شده‏اند،كساني هستند كه بعد از فضاي باز سياسي و آزاد شدن زندانيان سياسي و بخصوص پس از آزاد شدن تظاهرات خياباني وارد معركه شدند.مجاهدي ديگر وجود نداشت. ريكهاي فدايي خلق، پس از متلاشي شدن سازمان مركزيشان به جز شش هفت نفر نبودند، آن هم نه از سران‏اصلي بلكه از رده‏هاي دو و سه. بنگريد: قصه ساواك، پاريس، انتشارات پرنگ، 1366 ش، ص 421156) ميان كمونيست‏ها، سازمان انقلابيون كمونيست در سال 1354 كتاب مفصلي (در 270 صفحه با حروف ريز) تحت عنوان «انتقادي بر مشي‏چريكي» در خطاب به «پويندگان انقلاب ايران» اعم از فدايي و مجاهده و غيره منتشر كرد و در عين آن كه خواستار نوعي وحدت ميان‏كمونيستها بودر از مشي چريكي و بي‏فايدگي آن انتقاد كرد. به قطع اين كتاب روي بسياري از گروه‏ها از جمله فدائيان و مجاهدين كمونيست‏شده تأثير قاطع داشته است.

بازشناسی سازمان مجاهدین خلق (1)- پیدایش و شكل گیری هویت
بازشناسی سازمان مجاهدین خلق (2)- رابطه مجاهدین خلق با روحانیت
بازشناسی سازمان مجاهدین خلق (4)- حسن و محبوبه، تراژدی یا انحطاط ایدئولوژیك