انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



آیت ا... شهید دکتر بهشتی به روایت همسر

درباره ابعاد علمی و سیاسی این شخصیت بزرگوار که تعبیر رهبر معظم انقلاب اسلامی، “به معنای حقیقی کلمه یکی از شخصیت های نادر ما بود» کم و بیش نوشته شده است. اما از زندگی خانوادگی و منش او کمتر سخن به میان آمده است. مرحومه عزت الشریعه مدرس مطلق همسر بزرگوار شهید والامقام آیت ا... بهشتی در خاطرات خود از زندگی با این اسطوره مقاومت و مظلومیت مطالب زیبا و به یادماندنی نقل کرده است. گوشه هایی از این خاطرات را به نقل از خبرگزاری فارس می خوانید.


همنشینی با او برای همه ما لذت بخش بود
همسر شهید بهشتی درباره اخلاق خوش و رفتار مهربانانه آن شهید می گوید: بسیار مهربان و خوش اخلاق بود. طوری که من با وجود آن که همسرش بودم، همواره احساس می کردم در کنار پدرم هستم. در بیست و نه سال زندگی مشترک حتی یک بار هم پیش نیامد که من یا بچه ها از او دلخور یا ناراحت شویم. او دوست همه ما بود. حتی سر بچه ها داد هم نمی زد. همنشینی با او برای همه ما لذت بخش، شادی آفرین، آموزنده و همراه با آرامش بود. هنگامی که همه اعضای خانواده دور هم جمع می شدیم ایشان راجع به خدا، پیامبر(ص) و اهل بیت (ع) صحبت می کرد.

از قوه قضائیه یک ریال حقوق نگرفت
خانم عزت الشریعه مدرس مطلق که در سن ۱۴سالگی با شهید بهشتی ازدواج کرده از قناعت و زهد آن شهید سخن می گوید و اظهار می دارد: «زمانی که با ایشان ازدواج کردم، ۱۴ سال بیشتر نداشتم و ایشان هم ۲۵ ساله بود. پس از ازدواجمان سه ماه در اصفهان بودیم و سپس به قم آمدیم. مدت دوازده سال در قم ساکن بودیم و در این فاصله صاحب سه فرزند شدیم. همزمان با تبعید امام به ترکیه، ما را هم بدون حقوق به تهران تبعید کردند. یک سال و نیم زندگی در تهران بسیار سخت و دشوار بود و رنج ها کشیدیم. البته مدتی هم که در قم بودیم خانه ای از خودمان نداشتیم و محل زندگی مان دو اتاق اجاره ای بود.”او می افزاید: در تمام عمر کار کرد و از هیچ نوع وجوهی استفاده نکرد. رئیس دیوان عالی کشور هم که بود، یک ریال حقوق نگرفت. همیشه می گفت: «وقتی این همه مستضعف در کشور است، روا نیست از دادگستری حقوق بگیرم. باید بدانید زندگی ما باید با همین حقوق بازنشستگی من بگذرد. ایشان ماهی ۵۵۰۰ تومان حقوق می گرفت و با آن خانواده خود، پسرش، خانواده دامادش و سایر مخارج زندگی را اداره می کرد.»

فعلا شمع روشن کنید
همسر شهیدبهشتی تعریف می کند: «یک شب لامپ منزل سوخته بود و من به همه مغازه های اطراف خانه مان سر زدم، اما لامپ نداشتند. بنابراین به دادگستری تلفن کردم و گفتم: «آقا! از فروشگاه آن جا لامپ بخرید و به منزل بیاورید.” ایشان جواب داد: «هرگز خدا نکند چنین کاری کنم. فعلا شما شمع روشن کنید تا ببینم چه باید بکنم.” ایشان تا این اندازه در مورد چیزی که به منزل می آورد احتیاط می کرد.»

مراعات خواست خانواده
رعایت حال خانواده یکی از رفتارهای نیکوی شهیدبهشتی بود که همسر ایشان در این باره می گوید: از دروغ، غیبت و سایر صفات زشت و ناپسند به شدت متنفر بود و دوری می کرد. هم برای خانواده و هم برای جامعه الگوی کاملی بود. در فراهم آوردن وسایل آسایش و راحتی من و فرزندان کم نمی گذاشت و همواره به فکر آسایش و راحتی ما بود و می گفت: «هیچ وقت حاضر نیستم به دلیل موقعیت اجتماعی ام و حرف هایی که ممکن است پشت سرم بزنند، از رفاه و آسایش خانواده ام بزنم. اگر کسی از من توقع گذشت و ایثار دارد حاضرم از حق خودم بگذرم، نه از حق همسر و فرزندانم. مراعات خواست خانواده در حد مقدورات خلاف شرع نیست.”علاوه بر این، اضافه می کند که : «آزادمنش و منصف و حرف و عملش یکی بود. با وجودی که همواره به زندگی ساده طلبگی اعتقاد داشت، اما آن را برای خود لازم می دانست و در این زمینه مرا کاملا آزاد گذاشته بود. من مختار بودم مطابق نظر و عقیده او یا آن طور که مایلم رفتار کنم. به خاطر دارم یک بار با ارث پدرم یک تخته فرش خریدم. کوچک ترین اعتراضی نکرد و حرفی به من نزد. به هر صورت پس از چند ماه از خرید آن پشیمان شدم و آن را فروختم. هرگز به یاد نمی آورم حتی به اندازه یک کلمه مرا سرزنش کرده باشد.»

۱۰ درصد حقوق خود را به من می داد
وی نقل می کند که: هر ماه ده درصد حقوقش را به من می داد و می گفت: خانم این غیر از مخارج خانه و متعلق به شماست. هر طور مایلید و صلاح می دانید خرج کنید. چون می دانست من در بسیاری از امور مقیدم و بعضی از چیزهایی را که می خواهم از خرجی خانه نمی خرم.

با هم پیاده روی می کردیم
فراهم کردن زمینه تفریحات سالم برای خانواده مورد توجه شهید بهشتی بود چنان که همسر ایشان می گوید در آن زمان مراکز تفریحی بیرون از منزل معمولا جو سالمی نداشت و مناسب خانواده های مذهبی نبود، از این رو ما را با ماشین بیرون شهر، جاهای خلوت و خوش آب و هوا می برد. معمولا صبح های جمعه به اطراف ولنجک می رفتیم و یکی دو ساعتی پیاده روی می کردیم. ایشان اصرار داشت من هم همراهشان بروم پس از پیاده روی، شیرینی و بستنی می خوردیم و ایشان با بچه ها بازی می کرد تا خستگی یک هفته درس و تلاش از تنشان برود و برای شروع هفته ای دیگر روحیه لازم را داشته باشند. تا جایی هم که امکان داشت وسائل تفریح بچه ها را در منزل فراهم کرده بود تا نیاز به مراکز تفریحی بیرون نداشته باشند.

رفتارشان با بچه ها به گونه ای بود که اعتماد به نفس آن ها تقویت شود
مدیریت اخلاقی شهید بهشتی در خانواده بسیار بروز داشت به نحوی که همسرشان می گوید: طوری با بچه ها رفتار می کرد که هم اعتماد به نفس آن ها تقویت شود و هم بتوانند مستقل فکر و عمل کنند و راحت، محکم و مودبانه نظرشان را بیان کنند و از ابراز عقایدشان نترسند و شجاع باشند. ضمن گفت وگو و برخورد با بچه ها طوری عمل می کرد که آن ها احساس می کردند حرف مهمی می زنند یا کار مهمی انجام می دهند.

چرا خاطر مردم را تلخ کنم؟
خانم عزت الشریعه مدرس مطلق از واکنش شهید بهشتی به تهمت ها هم می گوید: وقتی مخالفان و دشمنان شروع به تهمت زدن و مخالفت های نا به جا و ناروا علیه او کردند، به تدریج این مسئله باور همه شده بود که شهید بهشتی یک باره در صحنه مبارزات شاخص شد. وقتی از ایشان می خواستم: «آقا! در رادیو و تلویزیون جواب این تهمت ها و افتراها را بدهید.” می گفت: «چرا بروم و خاطر مردم را از رادیو و تلویزیون تلخ کنم؟ چه بگویم؟ من درد دلم را با خدا می کنم. خدا خودش همه کارها را درست می کند.” در واقع او برای تعریف یا تکذیب کسی کاری نمی کرد. همه کارهایشان برای خدا بود. نه از تعریف و تمجید کسی راضی و خشنود می شد و نه با مخالفت های کسی ناراحت و دلگیر. از هیچ کس انتظار و توقعی نداشت. همین باعث شد بعد از شهادتش دوست و دشمن همه برای او گریه کردند.

از مرگ نمی هراسید
علاوه بر ویژگی هایی که ذکر شد، همسر شهید بهشتی مهم ترین ویژگی ایشان را نهراسیدن از مرگ می داند و می گوید: مهم ترین خصوصیت آقای بهشتی این بود که اصلا از مرگ نمی ترسید و با آغوش باز آن را می پذیرفت و همواره به ما می گفت: «از مرگ نترسید و مرا هم نترسانید من از مرگ نمی ترسم. اگر شهادت نصیب من شود با افتخار می پذیرم.» همین سبب می شد در صحنه مبارزات و تظاهرات جلوتر از سایرین بلند گو را به دست بگیرد. هر چه به ایشان می گفتیم : «آقا! تیر می زنند». می گفت: «بزنند. من نمی توانم ببینم مردم کشته می شوند و در خانه بنشینم.»