انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



تأملى درباره نسبت انقلاب اسلامى و جریان هاى چپ

سطحى ترین مظهر چنین رویکردى در میان بخشى از جامعه انقلابیون ایران دعوت از چهره هاى سوسیالیست و احیاناً مارکسیست آمریکاى لاتین به کشور است که آخرین آن حضور فرزندان ارنستو چه گوارا به دعوت برخى تشکل هاى دانشجویى به دانشگاه تهران بود.
اما اصل مطلب بسیار ریشه دارتر از آن چیزى است که بتواند در چند دیدار و استقبال خلاصه شود.
چپ گرایى نوین در ایران خود فرزند شرایط ویژه اى است که در حدود یک دهه پیش و در هنگام غلبه گفتمان شبه لیبرالى در ایران وجودداشت.
حکومت ۱۶ ساله گفتمان شبه لیبرال در ایران تبعات مهمى در پى داشت که موجب شکل گیرى، تقویت و پیروزى گفتمان عدالت گرایانه در ایران شد. مهمترین این تبعات را مى توان به صورت زیر دسته بندى نمود:
۱- تبعات اقتصادى:
الف) تشدید فاصله طبقاتى و ایجاد تحریص در مصرف در جامعه
ب) کم توجهى به فقرا و نارضایتى از این کم توجهى
۲- تبعات فرهنگى:
الف) عدم تناسب توسعه لیبرالى فرهنگ و اقتصاد به ویژه در ۸ سال اول که به عقیده نگارنده دلیل اصلى ظهور دوره دوم شبه لیبرالى درایران شد.
ب) استحاله فرهنگى جامعه طى ۱۶ سال که موجب نارضایتى شدید طرفداران انقلاب اسلامى شد.
در ابتداى انقلاب نیز صرفنظر از درگیریهاى بعضاً خونین میان چپ گرایان التقاطى با انقلابیون اسلامى درایران، واژگان، مفاهیم، نظریات و حتى شیوه هاى عملى در اقتصاد سوسیالیست ها حضور پررنگى در ایران و حتى در میان مسلمانان انقلابى داشت. اما این حضور در ۱۶ سال از ۱۳۶۸ تا ۱۳۸۴ کمرنگ شد و سپس دوباره با چهره اى متفاوت ظهور کرد.
اما نسبت حقیقى انقلاب اسلامى با چپ گرایى چیست
آیا این دو در اعماق نظرى خود ارتباطى ویژه دارند و یا آن که صرفاً نسبتى تاکتیکى و مصلحت جویانه و یا حتى عملگرایانه این دو را به هم پیوند مى دهد
مسلماً سوسیالیزم به عنوان مفهومى مدرن چیزى به کلى متفاوت از حقیقت اسلام و انقلاب اسلامى است. سوسیالیزم نوع ویژه اى از اومانیسم مدرن است و ریشه در فرهنگ وفلسفه اى دارد که براساس سنت هاى اروپاى مسیحى- یونانى شکل گرفته است. این اشتباه که برخى مشابهت هاى اولیه بین گزاره هاى اندیشمندان به کلى متفاوت را معیارى براى مطالعه تطبیقى آنها مى گیرند در این موضع هم دامى براى قضاوت است.
با این همه به نظر مى رسد توجه انقلابیون مسلمان ایران به اندیشه هاى چپ داراى ریشه هاى عمیق است به نحوى که مى توان گفت تفکر درمیان طرفداران انقلاب اسلامى رابطه اى ارگانیک با این اندیشه ها برقرار کرده و مى کند. در تشریح این رابطه مفروضات خاصى درنظر گرفته خواهدشد. از جمله این که هویت ایرانیان و تمدن اسلامى ایشان امرى متباین با تمدن مدرن است. در این باره مى توان راه افراط پیمود و مثلاً آنچنان که طرفداران کوهن در فلسفه علم میان پارادایم هاى متفاوت دیوار قیاس ناپذیرى را برپا مى کنند، این تباین را آنچنان محکم ادا کرد که هیچ دالانى میان دو تمدن باقى نماند. نیز مى توان دو تمدن را به گونه اى پخته تر آنچنان که کسى مثل فایرابند مى کند، دوجامعه با دو معقولیت و دو تاریخ دانست که از راههاى غیرمعقول دالانى با هم دارند و با کاربرد بد زبان مى توانند در سپهرى غیرعقلانى به گفت و گو نیز بنشینند.
اما متجانس دانستن آنها امرى بعید و با دلایل ضعیف به نظر مى رسد. قبول چنین تجانسى معمولاً نتیجه تفسیر تمدن مدرن با عینک خودى است (مثل تعبیر «آزادى» دردوران مشروطه به «حریت» و یا تفسیر «جامعه مدنى» با «مدینة النبى») و یا برعکس یعنى تفسیر تاریخ و جامعه ایران از روى کتابهاى مستشرقان و شرق شناسان (تفصیل چنین نگرش ها و نقادى آنها را مى توان مثلاً در کتاب «شرق شناسى» ادوارد سعید خواند).
مسأله دیگرى که باید پیش از توصیف رابطه ارگانیک انقلاب اسلامى با چپ گرایى مدرن درباره آن سخنى گفت تأملى درباره تغییر در تاریخ مدرنیته است.
آنچه یک جامعه در سیر تاریخ خود به سوى آن مى رود در واقع همان چیزى است که در ابتدا در آن نهان بوده. این تحلیل که تصورى ارسطویى از تاریخ است مبتنى بر همان تحلیلى است که ارسطو از حرکت شىء براساس علت غایى و صورى و مادى ارائه مى دهد. هر شىء صورت و فعلیت خود را داراست. صورتى که پیش از این فاقد آن بوده است اما میان صورت قدیمى و صورت جدید باید رابطه اى منظم باشد وگرنه شىء در مسیر طبیعى خود از صورت اول به صورت دوم نمى رسید بلکه هر صورت دیگرى را نیز مى توانست بپذیرد. پس آنچه جامعه امروز در یک جامعه فعلیت یافته و صورت آن شده در آنچه پیش از آن بود پنهان و بالقوه موجود بوده است یعنى جوامع در طول تاریخ شان به سوى صورت نهایى خود مى روند.
در حرکتى چنین به سوى مدرنیت، جریان هاى فکرى و در وهله بعد سیاسى، در تاریخ جوامع مدرن به وجود آمده که ماهیت آنها مقاومت در برابر این حرکت است. این مقاومت چیزى خارج از تاریخ مدرنیته نیست، بالعکس همین جریان هاست که تاریخ مدرنیته را ساخته است وگرنه تاریخى وجود نمى داشت بلکه جوامع به یکباره به غایت نهایى و صورت غایى خود مى رسیدند. نفس مفهوم حرکت مستلزم مفهوم مقاومت است. اگر هیچ مقاومتى در وصول به صورت نهایى وجود نداشت شىء (و در اینجا جامعه) نه در یک حرکت تدریجى و تاریخى بلکه در حرکتى انقلابى و دفعى به صورت نهایى خود واصل مى شد.
چپ گرایى در مدرنیته جریانى مبتنى بر مقاومت در برابر حرکت به سوى صورت غایى مدرنیته است. این تنها جریان مبتنى بر مقاومت نیست. پیش از این جریان رمانتیسیسم نیز جریانى در برابر حرکت مدرنیته بوده است. در عرصه تفکر، فلسفه آلمانى شاید نماینده چنین مقاومتى باشد. در مورد جریان هاى مقاومت متأخر به ویژه در مورد پست مدرنیسم شاید موضوع متفاوت باشد. وضعیت پست مدرن به بیان برخى، نه مرحله اى از حرکت منظم تاریخ مدرنیته بلکه اخلال و بحران در این نظم است.
با این توصیفات رابطه ارگانیک میان انقلاب اسلامى و چپ گرایى مدرن تا حد زیادى روشن مى شود.
انقلاب اسلامى نسبت به تاریخ مدرنیته «دیگر» است و به همین جهت مى تواند با آن دسته از جریان هاى مدرن که منجر به شکل گیرى گروه هایى باهویت مقاومت مى شوند رابطه اى ارگانیک و البته پارادوکسیکال برقرار کند. ارگانیک زیرا آنها در برابر صورت نهایى تاریخ مدرن هستند و پارادوکسیکال زیرا خود بخشى از آن تاریخ اند.
به این ترتیب با آن که رویکرد به چپ در سپهر اندیشه و سیاست نمى تواند رویکردى به خود و به درون هویت ایرانیان باشد اما توجه مثبت به چنین جریانات و اندیشه هایى رابطه اى طبیعى میان حامیان انقلاب اسلامى (تجدیدنظرطلبان نسبت به جهان جدید) و جریانات چپ گراست.