انقلاب اسلامي | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



خاطرات منتشر نشده از حضرت آیت الله مشکینی

در همان ایام پدر را از دست داده و برای عمل به توصیه اکید آن مرحوم نسبت به اشتغال به علوم دینی به شهرستان اردبیل که در حدود ده فرسخ است پیاده همراه کاروانی در دو روز سفر کردم چند ماهی در آن محیط مشغول فراگرفتن علم صرف و نحو شده در آن اوان به زیارت عالمی متقی موفق شدم .

وی از میان کشته شدگان و زخمیان مسجد گوهرشاد مشهد که به دست دیکتاتور ایران رضاخان پهلوی انجام شد نجات یافته بود. همراه او با رفیق دیگری از طلاب اردبیل بسوی شهرستان قم بقصد ادامه تحصیل حرکت کردم چند سال از حیات منحوس رضاخان را در قم درک کردم و همانند سایر طلاب قم در زیر فشار و اختناق و ترس از سربازی بردن و متفرق کردن طلاب در مدرسه فیضیه مشغول تحصیل شدم تا آنگاه که سایه شوم پهلوی از سر ملت ایران زائل شد و چندصباحی فرجه ای برای تحصیل بدست آمد در آن اوقات مدتی به مجلس بحث مرحوم آیت الله حجت کوه کمری و پس از او به درس خارج مرحوم آیت الله بروجردی و آیت الله محقق داماد حاضر شدم رفته رفته دوران قدرت و دیکتاتوری محمدرضا پهلوی دوم فرارسید تا هنگامی که مرحوم آیت الله بروجردی زنده بود مبارزه با اسلام را بطور وضوح و علنا جرات نمی کرد لکن طبق دستور اربابش از هر نوع دشمنی با اصول و فروع اسلام و از بین بردن احکام و قوانین آن و به فحشا و منکر کشیدن جامعه ایرانی کوتاهی نداشت و پس از رحلت مرحوم بروجردی حملات پهلوی آمریکایی بر حوزه ها و روحانیت به منظور ریشه کن کردن احکام اسلام و روحانیت و تبدیل ملت اسلامی ایران به ملت بی مکتب و غربی شدت یافت و علنی شد و آنچنان خفقان و رعب در ملت مظلوم ایران و بویژه در متدینین بوسیله سازمان امنیت منحوسش ایجاد کرد که احدی را یارای نفس کشیدن نبود در چنین زمانی که سلطه یزیدی همه جا را فرا گرفته بود ندای حسین زمانه از گوشه قم برخاست و مبارزات سرد و گاهی گرم شدت یافت . آری سخنان رسای آیت الله العظمی امام خمینی مدظله العالی و بیان قلمش همانند تیرها و گلوله ها بسوی پهلوی دوم و اقمار آمرکیائیش شلیک شد آنها که خودشان را از طرف حوزه قم بی مزاحم می پنداشتند ناگهان دیدند که از ناحیه روحانیت به تعبیر امام امت « چیزهایی به چشم و به گوش و به دهن می خورد » .
در اینجا سخن از همراهی و همرزمی عده ای دیگر از مراجع و مجتهدین حوزه های علمیه قم و نجف و سائر جاها نیز باید فراموش نشود و بالجمله طلاب محترم حوزه ها به پیروی از حرکت و نهضت امام امت در مقابل یزید زمان مبارزات را علنی و صحنه جنگ را داغ نمودند و از آن زمان که قریب بیست سال پیش بود تا پیروزی انقلاب عظیم اسلامی ایران از دستگاه پهلوی آمریکایی چه ظلمها که ندیدیم و چه رنجها و فشارها که نکشیدیم و چه خون دلها در خلال این مبارزات که نخوردیم اینجانب چندین بار در زندان ساواک قم و شهربانی زندانی شدم و در پی جلسات مخفی که مرتبا در قم به منظور تبادل نظر در زمینه به اجرا گذاردن منویات و یا دستورات امام امت انجام می یافت تحت تعقیب قرار گرفته و قریب چهار ماه در تهران متواری شدم و با اسم مستعاری با دوستان تماس داشتم لکن اغلب دوستان همرزمم دستگیر و به زندان قصر و اوین رهسپار شدند. در ایام متواری چندین بار از طرف مرحوم آیت الله طالقانی که ایشان نیز زندانی بودند پیام رسید که علنی شو تا دستگیرت کنند چه آنکه زندان بهتر از آن حال است و اغلب دوستان و جوانان مسئول و متعهد را در زندان حداقل از دور زیارت می کنی لکن من بر حسب علاقه شدیدی که به مطاله و تالیف داشتم و می ترسیدم در زندان وسائل کارم فراهم نشود علنی نشدم و بدین منظور در ایام متواری و تبعید موفق به تالیف چندین کتاب شده و بالجمله پس از چهار ماه ایران را جای اقامت ندیده و روزی در ایستگاه قطار حاضر شده و بقصد خرمشهر و سپس عراق سوار قطار شدم یکی از برادران روحانی که مطلع از وضع من بود آن روز من را بدرقه کرده و از وضع من که چندین ماه از بچه هایم اطلاع نداشتم و حال به سفر خارج عازم بودند متاثر شده اشکش جاری شد لکن من چندان متاثر نبودم چه آنکه از دنیای بی مهر و پرعناد جز این را سراغ و توقع نداشتم بهرحال در نجف اشرف قریب هفت ماه توقف کرده از ابحاث عده ای از مراجع وقت و درس امام امت دام ظله بهره مند شدم ضعف مزاج و هوای گرم نجف اجازه ماندن نداد ناگزیر به قم برگشته در روز اول که برخی از رفقا به ملاقاتم آمده بودند از طرف ساواک جلب شدم از من التزام گرفتند باید در مدت 48 ساعت از قم بیرون روی اگر خود رفتی انتخاب محل در اختیار تو وگرنه ما خواهیم فرستاد . فردای آن روز بسوی مشهد مقدس حرکت کرده و قریب 15 ماه در حوزه مشهد مشغول تدریس شدم و باز به حوزه قم برگشتم و در جلسات مخفیانه که کیفیت پخش و ابلاغ اوامر و سخنان امام مورد بررسی قرار می گرفت شرکت نمودم و مدتی بدین منوال گذشت و در تنظیم اعلامیه ها و نشریه هایی که علیه رژیم دیکتاتور پهلوی صادر و پخش می شد در عداد دوستان متعهد حوزه شرکت داشته و با امضا و غیره کمک می کردم .
بهرحال پس از مدتی وجود این عده از روحانیان مسئول و متعهد در حوزه علمیه برای دستگاه قابل تحمل نشد و حکم تبعیدی قریب 27 نفر از فضلا و مدرسین حوزه که طبق نظر ساواک عاملین تخریب و خرابکار معرفی می شدند صادر شد من نیز محکوم به 3 سال تبعید شدم تصادفا در زمان صدور حکم من به لحاظ تعطیلی تابستان چندصباحی به زادگاه اصلیم مشکین شهر سفر کرده و در خانه گلینی در روستای خود بدیدار ارحام نائل بودم اما جوانکی وارد اطاق شد و گفت چند جمله ای در بیرون اطاق به شما عرض دارم از اطاق بیرون آمدم همان و خود را در محاصره عده ای ساواکی دیدن همان من را در لندروری سوار کرده و با شتاب تمام به اردبیل آوردند در اطاق ساواک دو نفر سرباز نظامی با دستبند دور مرا گرفتند رئیس ساواک اجازه دستبند نداد ولی من را به دست آن دو سپرد که در ساواک قم تحویل دهند و قبض رسید بیاورند بلافاصله در اوائل روز سوار ماشین کرده نزدیک نیمه شب در شهر قم پیاده کرده تحویل ساواک دادند از آنجا به طرف شهربانی فرستاده شدم و پس از سئوالاتی برگه رسمی تبعیدی یعنی نامه عملم را به دست چپم داده بطرف ماهان کرمان روانه نمودند و به شما چه بگویم مرا دست به دست فروختند و خریدند در مدت دو روز و یک شب پس از پیمودن 300 فرسنگ راه تحویل آخرین مشتری یعنی پاسگاه بخش ماهان دادند یکسال در آنجا تحت مراقبت بودم در آن محیط زمینه را مقتضی دیده و بنا اقامه نماز جمعه را نهادم رفته رفته اجتماع زیاد شد و ساواک کرمان گزارش را به مرکز رسانید. روزی نزدیک غروب بود که به پاسگاه احضار شدم و همانجا سوار ماشینم کرده بسوی کرمان و از آنجا بسوی شهرستان گلپایگان روانه نمودند و بچه ها در ماهان ماندند ناگفته نماند که در ماهان مشمول الطاف و محبت عده زیادی از روحانیان محترم کرمان و اطراف آن قرار گرفتم و حال هم از آنها تشکر دارم و بالجمله یک سال هم در گلپایگان تحت مراقبت شدیدتر از ماهان بودم نماز جماعتم را تعطیل کردند بناچار در خانه ای مشغول تدریس تفسیر قرآن برای معلمان و دبیران آن شهر شدم ضمنا احسان و نیکیهایی که مرحوم حجت الاسلام والمسلمین محمدی گلپایگانی درباره ام نمودند فراموش نمی شود. پس از یک سال دوباره محکوم به تغییر محل شدم و ناگهان ما را سوار ماشین کرده از خط اصفهان و قم و سپس مشهد مقدس به شهرستان کاشمر منتقل نمودند و یک سال هم در آنجا تحت مراقبت شدیدتر از قبلش قرار گرفتم . این بار در هر مسجدی که چند روز شروع به نماز می کردم بسراغم آمده نمازم را تعطیل می نمودند و حتی در گوشه مدرسه ای که توقف داشتم اجازه نماز جماعت ندادند و گاهی در مدرس آنجا در تاریکی نماز جماعت می خواندیم و چندین بار رئیس شهربانی مرا تهدید نمود که عاقبت کارت وخیم خواهد بود ما هم حرفش را از گوشی به گوش دیگر تحویل داده مشغول کار بودیم و اگر چنانچه مورد عنایت برخی از علما آنجا قرار نگرفتم مشمول محبت و الطاف خالصانه طلاب محترم و مردم شریف آن سامان شدم و در تمام این دوران زمینه قیام را در روحیه مردم بواسطه اظهار محبتی که از آنها نسبت به یک طلبه قم صادر می شد امیدوارکننده می دیدم و بالاخره پس از تمام شدن مدت تبعیدی رسما در میدان مبارزه افتادیم و تا زمان پیروزی انقلا ما نیز هماره اوقات با جنگ و گریز و نبرد سرد و گرم و مبادله آتش میان مسلسل و تفنگ با کاغذ و قلم در میدان قم و پس از آن در همه شهرستانها با سائر رزمندگان راه اسلام علیه کفر در حد قدرت خویش شرکت کردیم تا آنگاه که الطاف حق شامل حال ایرانیان شد و رهبری پیامبرگونه امام امت آنها را از ذلت و اسارت ابرقدرتها نجات داد و انقلاب پیروز شد قصه ها مفصل است و اگر از الطاف غیبی الهی در این مدت طولانی و کمک و نصرت ذات اقدسش به طلاب محترم و سائر مستضعفان سخن بگویم کتابی مفصل باید نگاشته شود.
طول عمر امام امت دام ظله العالی و رشد و تعالی ملت غیور ایران را از خدای بزرگ خواهانم 1361 9 7