پیام حضرت امام به گورباچف و تاثیر آن در نظام بین المللی

تمام رفتار حضرت امام در سیاست خارجی در سه اصل فقهی که بین شیعه و سنی از همان قرون اولیه اسلام تاکنون مشترک است، می گنجد. این سه اصل عبارتنداز: "دعوت "، "نفی سبیل " و "حفظ دارالاسلام "
برای درک بهتر اندیشه سیاسی معظم له در بعد سیاست خارجی یکبار مبانی فقهی ایشان را در حد بضاعت، مورد بررسی قرار داده ام و دریافتم که تمام رفتار سیاست خارجی معظم له در این سه اصل جای گرفته است. در ابتدا این اصول را فارغ از نظرات فقهی معظم له کنکاش کرده بودم 1 ولی وقتی رفتار و نظرات ایشان را از وجه فقه سیاسی مورد کنکاش قرار دادم، با این سه اصل تطابق کامل داشت. مثلا پیام به آقای گورباچف مبتنی بر اصل دعوت است. براساس اصل دعوت، ارتباط با همه ملل جهان اصالت می یابد و عدم ارتباط با یک یا چند کشور استثنا است. براساس همین اصل در وصیتنامه سیاسی الهی خود، تمام ملل اعم از مسلمان و غیر مسلمان را مخاطب قرار می دهند.
براساس قاعده "نفی سبیل " که امروزه می توان آن را نفی سلطه تعبیر کرد، شعار "نه شرقی نه غربی " مبنای فقهی می یابد و سلطه هر قدرت بیگانه ای بر شئونات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی مسلمین نفی می شود. هرچند این سلطه به ظاهر در بعضی موارد در نگاه عده ای مفید جلوه کند. 2
صیانت از مرزها در مقابل هجوم بیگانه و به عهده گرفتن مسئولیت خون خیل شهیدان در دفاع از کشور، ریشه در اصل "حفظ دارالاسلام " دارد. و آنگاه که واحد سیاسی بزرگتر از کشور یعنی یک بلوک سیاسی تصور شود، مانند "امت مسلمان "، دست اندازی بیگانه بر سرزمینهای اسلامی به موجب قاعده حفظ دارالاسلام واجب می گردد. چنین است که به رسمیت نشناختن رژیم اشغالگر قدس، مبنای فقهی دارد.
بدیهی است ظرف سیاست خارجی در نگاه معظم له فقط کشور نیست. امت اسلامی که می تواندبه عنوان یک بلوک سیاسی تعبیر شود و در مرتبه ای دیگر جهان به گونه ای دیگر تقسیم گردد و موحدین جهان در برابر غیر موحدین و در مرحله ای دیگر مستضعفین در مقابل مستکبرین قرار گیرند، همگی می توانند ظرفهای مختلفی برای سیاست خارجی باشند. لذا اگر یک گروه اندک در مقابل دیگران، یک واحد سیاسی بسازد و یا در شکل وسیع تر واحد سیاسی بصورت یک کشور اسلامی مطرح گردد و چه از آن وسیع تر، یک بلوک سیاسی بنام امت مطمح نظر قرار گیرد، همچنان سه اصل فوق به عنوان اصول اولیه سیاست از بعد روابط خارجی باید بر تمامی رفتارها سایه بیندازد و در مورد حضرت امام چنین بوده است.
سه اصلی که ذکر شد اگرچه اصولی از فقه سیاسی است و مبنای روشن قرآنی و روایی دارد اما این طور نیست که اولا فارغ از اندیشه سیاسی باشد. ثانیا همواره به یک شکل عرصه بروز بیابد و ثالثا عمق اندیشه و درک عاملین به آنها نسبت به شناختی که از واحد سیاسی خود و نظام بین الملل و طرفهای رابطه دارند حتی در شکل ظاهری عمل به این اصول، تاثیر نگذارد.
چنین اصولی از یک سو واقع گرایانه ترین اندیشه را پشتوانه خود دارد و از سوی دیگر آرمانی ترین اصول سیاست خارجی است که بشر می تواند تصور کند.
چرا واقع گرایانه؟ 3 زیرا هر سه در ترکیب با هم نه تنها واحد سیاسی را که امروزه بیشتر در شکل کشور مورد شناسایی قرار گرفته، به رسمیت می شناسد، بلکه بزرگترین پشتوانه منطقی حفظ آن می شود. یک اصل آن که حفظ دارالاسلام است به طور صریح اشعار به این دارد که واجب است کشور را حفظ کرد، حتی اگر لازم باشد برای آن قربانی های بسیار داده شود. لذا فداکاری برای حفظ کشور را با بیان یک اصل روشن فقهی که به صورت یک حکم قابل عرضه است، توجیه عقلانی و شرعی می کند. ولی در بسیاری از مکاتب دیگر اگرچه عملا حفظ کشور و سرزمین واجب و ضروری القا می شود اما اگر بپرسیم بنا به چه اصلی باید آحاد یک کشور در مقابل هجوم بیگانه تا سرحد مرگ فداکاری کنند؟ اصل عقلانیتی که تعریف شده نادیده گرفته می شود و به چیزی بیرون از منظومه همان مکتب تمسک جسته می شود. زیرا در آن مکاتب، توجیه عقلانی برای فداکاری وجود ندارد.
به عنوان مثال اگر بپذیریم که ناسیونالیسم به عنوان قدرتمندترین ایدئولوژی که می تواند مردم را علیه دشمن آب و خاک و سرزمین بسیج کند و اصولا آنقدر کارایی دارد که در طول تاریخ توانسته به ارتشهای دنیا انگیزه دفاع و هجوم بدهد و غالبا بیشتر کشورها با چنین ایدئولوژی حفظ شده اند، آنگاه اگر کسانی یافت شوند که بطور جدی بپرسند که چرا باید برای حفظ کشورم از جان بگذرم؟ این ایدئولوژی قدرتمند، پاسخی عقلانی و واقع گرایانه به این سوال نخواهد داشت و باید برای پاسخ از منظومه خود خارج شود و ابتدا شعر و حماسه و هنر و موسیقی و افسانه ها را برای اقناع به مدد بطلبد و اگر فرد مورد نظر، هیجان زده نشد و از دریافت پاسخ عقلانی صرفنظر نکرد، آنگاه به زور متوسل شده و با تو دهنی و سپس محاکمه و در هنگامه جنگ با تیر خودی به وی پاسخ دهند.
چنانکه در طول تاریخ با میلیونها انسانی که به طور جدی به این سوال رسیده اند اینطور رفتار شده است. با کدام اصل عقلانی در ناسیونالیسم می توان سربازی را که از جنگ گریخته، محاکمه و اعدام کرد؟ اگر کسی به طور جدی بپرسد: چرا من باید جانم را بدهم تا سرزمینم به دست بیگانه اداره نشود؟ وقتی من نباشم، دیگر برای من چه فرقی دارد که چه کسی بر این سرزمین حکم براند؟ ناسیونالیسم چه پاسخ عقلانی به وی می دهد؟ یک فرد واقع گرا و عاقل در منظومه فکری و اعتقادی ناسیونالیسم می تواند تا پشت سنگرها به شرط محفوظ بودن جانش برای حفظ کشور تلاش کند. زیرا در قبال تلاش او عالی ترین توجیهی که با واقع گرایی مطابق باشد است که باید بخشی از وقت و امکاناتی را که در اختیار داری، صرف پیشرفت کشورت کنی. چون دیگران نیز اگر همین طور فکر کنند، آنگاه مجموعه این خدماتی که به هم می دهید، کشور را آباد می سازد و امکانات جدیدی در اختیار شما قرار می دهد که اگر یک نفره بخواهید آن امکانات را فراهم کنید، قادر نخواهید بود و فقط بخش اندکی از نیازهای خود را تامین کرده اید ولی اگر یک جمعیت تحت نام یک ملت با هم به کار و فعالیت بپردازند و به هم خدمت کنند، دستاورد مجموعه با دستاورد فرد فرد آن قابل قیاس نیست. به همین جهت کاملا عاقلانه و واقع گرایانه است که وقتی دشمن به کشورت حمله کرد تا دستاوردها را که مستقیم و غیر مستقیم به تو تعلق دارد، به یغما ببرد یا نابود سازد، تلاش کنی و نگذاری که چنین شود. عقل حکم می کند که به خود زحمت بدهی و بطور جدی از دستاوردهایی که مستقیم و غیر مستقیم متعلق به توست، دفاع نمایی. تا اینجا ناسیونالیسم می تواند توجیه ظاهرا مطابق با واقع گرایی و عقل منفعت طلب برای خدمت به هموطن داشته باشد. اما فراتر از این وقتی پای جانفشانی و جانبازی به میان آید، توجیهات ناسیونالیسم توجیهات عقلانی نخواهد بود. زیرا فرد عاقل در این منظومه می تواند استدلال کند که تلاش و زحمت من در دفاع از موجودیت کشور تا جایی با واقع گرایی همسو است که من سالم باشم و پس از دفاع و رفع تهدید دوباره از امکاناتی که وجود دارد بهره مند گردم. بنا بر این با چنین نگاه واقع گرایانه نه تنها جانفشانی برای کشور احمقانه است که حتی اگر یک پایم آسیب ببیند و نتوانم آنطور که قبلا می توانستم از وجود آن منتفع گردم، دیگر توجیه عقلانی نخواهد داشت که یک قدم جلو بگذارم. این است که مکتبهایی که با واقع گرایی اصطلاحی در صورتی که تعارضی بین موجودیت فرد و موجودیت کشور پیش آید، از لحاظ فلسفی توجیه کم می آورند و مجبور می شوند از منظومه خود خارج شوند و گاه دست به دامن مذهب شده و یا با موزیک و رقص و شعر، هموطنان را هیجانی کنند و یا در پشت سر، سربازانی بگمارند که اگر در مواجهه با دشمن کسی قصد فرار داشت، به رگبار بسته شود تا بازگشت برای فرد فراری غیر عقلایی گردد!
حال اگر در منظومه فلسفی اسلام به اصل حفظ دارالاسلام بنگریم، می بینیم که این اصل، حراست از کشور را تا نائل شدن به شهادت توجیه می کند. بی آنکه برای توجیه آن لازم باشد از منظومه خود خارج شود. 4
اصل نفی سبیل و به تعبیر امروزی تر نفی سلطه که در انقلاب اسلامی با توجه به مصداقهای سلطه در نظام بین الملل، به صورت شعار نه شرقی نه غربی تجلی یافت، نیز یک اصل کاملا واقع بینامه است. چراکه وقتی واحد سیاسی را تعریف کنیم و به مشهورترین مصداق آنکه امروزه در شکل کشور قابل شناسایی است، برسیم و مفهوم آن را تجریه کنیم، در می یابیم که اصل نفی سبیل اصلی است که بقای مفهوم کشور را به طور عقلانی تضمین می کند. چراکه کشور از چهار عنصر: سرزمین، جمعیت، حاکمیت و دولت تشکیل شده است که اگر یکی از این عناصر نباشد، مفهو م کشور دچار خدشه می شود. بدیهی است که اگر تمام سرزمین کشوری توسط کشوری دیگر اشغال شود، دیگر آن کشور وجود خارجی ندارد. اگر جمعیت سرزمینی بطور کامل نابود گردد و یا به جای دیگر مهاجرت کند، دیگر سرزمینی متروکه خواهیم داشت و نه کشور. همچنین سرزمینی دارای جمعیت ولی بدون حکومت قابل تصور نیست و اگر سرزمینی دارای جمعیت و حکومت ولی بدون حق حاکمیت وجود داشته باشد، واژه کشور را بر آن سرزمین بکار نمی برند و آن را مستعمره می نامند.
وقتی ظرف واحد سیاسی در شکل کشور بروز کند، قاعده نفی سبیل، حاکمیت آن را تضمین می کند و راه مداخله در شئونات داخلی آن را بروی بیگانه می بندد و اگر بر این اصل عنایت شود در می یابیم که اصلی کاملا واقع گرایانه است. چراکه تاریخ این واقعیت را نشان داده که جمعیت هیچ سرزمینی به طور دائمی تسلط بیگانه را بر خود تحمل نکرده و اگر بیگانه بر سرزمینی تسلط یافته، چه این تسلط بر اثر ضعف و زبونی درونی و چه در اثر تهاجم قدرتمند قوای مهاجم بوده، جمعیت آن سرزمین در اولین فرصت ممکن خود را از یوغ بیگانه رهانیده است.
در ایران نیز شاهدیم که وقتی اسلام آمد مردم به استقبالش دویدند اما وقتی اسلام رنگ عوض کرد و بصورت ناسیونالیسم جاهلی اموی و عباسی و غزنوی خود را بر این سرزمین حاکم ساخت، ملت آنها را بیگانه دانست و آرام آرام خود را از شر بیگانه رهانید. شاهکار فردوسی حکیم در بیگانه ستیزی این بود که روح اسلام محمدی و علوی را بخوبی درک کرد و به مدد تعالیم اسلامی افسانه های ایرانی را به مصاف ناسیونالیسم عرب فرستاد.
اگرچه قاعده نفی سبیل مبتنی بر این آیه قرآن است "ولن یجعل الله للمومنین علی الکافرین سبیلا "5 و مومنین مورد خطاب هستند ولی یک اصل عام بشری است. 6 اصلی است که وقتی یک واحد سیاسی به صورت کشور در صحنه بین المللی ظاهر شود و یا به صورت یک بلوک سیاسی و یا به صورت یک امت عرصه بروز بیابد، خود بخود این اصل، خود را با نام و نشانی دیگر نشان می دهد. چنانکه امروزه "حق حاکمیت " و آن سوی چنین مفهومی "استقلال " می تواند از وجوهی ترجمان این قاعده باشد. گویا قاعده ای فطری است که به صورت یک حکم روشن فقهی خود را نشان داده است. درست مانند ازدواج که فطری است ولی در همه ادیان و فرهنگ ها قاعده مند می گردد و احکامی بر آن مترتب می شود. بنابراین اگر چنین قاعده ای بیان هم نمی شد بطور غریزی ملتها آن را دریافت می کردند و به نحوی بدان پایبندی نشان می دادند اما با بیان صریح آن تابلوی روشنی پیش روست تا سیاستمداران مسلمان در پیچ و خم سیاست، دست و پای خود را گم نکنند. چنانکه موارد بسیاری در تمام کشورها از جمله کشورهای اسلامی وجود دارد که سیاستمداران ملتها را در مقابل بیگانه زبون و خوار کرده اند و بیگانه یا لخت و عریان و بی پروا، حاکمیت کشوری را نقص کرده و یا به صورت استعمار نوین بر شئونات یک کشور چیره شده است. که اگر چندین علت برای چنین تسلطهایی برشمریم اصلی ترین آنها، این است که فقه سیاسی در جامعه، بالاخص در قرون اخیر آنطور که لازمه حکومت داری است مطرح نشده بود و حضرت امام با عنایت به این معنا و البته با واژه های متناسب با فرهنگ امروز مانند حفظ استقلال، خودکفایی 7، برخورد با اجانب، برخورد با مستکبرین و نیز شعار نه شرقی نه غربی این قاعده فقهی را بسیار پر رنگ در جامعه مطرح کرده اند.
اما اصل دعوت اگر بیشتر روشن گردد از سویی واقع گرایانه ترین اصول سیاست حارجی را با آرمانگرایانه ترین آمال بشری پیوند می زند چرا که اصولا حکمی است که بدون داشتن آرمان حتی فهم آن مشکل خواهد بود و از سوی دیگر بی آنکه منافع ملی را نادیده انگارد آن را تا سطح مصالح عالیه بشری ارتقا می دهد.
اصل دعوت چرا یک اصل آرمانی است؟ زیرا به فرض آنکه یک واحد سیاسی بتواند تمام نیازمندی های مادی اعم از حیاتی، اولیه و ثانوی خود را در داخل کشور تامین کند و برای تامین آنها به هیچ واحد سیاسی دیگری محتاج نباشد که البته فرضی محال است، بازهم حق ندارد رابطه خود را با دیگر ملل قطع نماید. زیرا عمل به اصل دعوت خود به خود این رابطه را برقرار می سازد و بدان جهت که به نیازهای متعالی عنایت دارد، آرمانی می شود.
سوال در مورد اینکه چرا کشورها به هم محتاجند و باید با هم رابطه داشته باشند، نزد هر عاقلی پاسخ روشن دارد. زیرا مواهب خداوند در یک سرزمین یکجا جمع نشده است.
جدای از منابع معدنی و تولید کالاهای ضروری و تفننی زندگی، بشریت از لحاظ علمی نیز به هم محتاج است. نمی شود هر کشوری بالاستقلال در همه زمینه ها به کشفیات و اختراعاتی که انسان را در بهره وری از مواهب هستی برخوردار می سازد، نائل شود. یک جای دنیا کسی واکسن سل را کشف می کند و در جای دیگر جهان کسی آنتی بیوتیک ضد بیماری سل را می سازد. خوارزمی و خیام جبر و مقابله را به جهانیان عرضه می کنند و کسانی دیگر آن را تکامل می بخشند و جبر بول می رسند یا الگوریتم را